- لئون، فکر کنم دارم عاشقت می شم. می دونی، این اولین بارمه.
- چطور می دونی داری عاشق می شی وقتی تا حالا عاشق نبودی؟
- چونکه احساسش می کنم.
- کجا؟!
- تو شکمم، گرمه. قبلنا همیشه مثل اینکه یه چیزی تو شکمم بود، اما الآن رفته.
قسمتی از مکالمه ی ماتیلدا و لئون در فیلم «لئون».
بعضی چیزا هست که برای یه مدت خوبه، مثل خوندن کتابای کافکا، از همون هایی که «ناراحتن».
بعضی چیزا هست که برای یه عمر خوبه، مثل خوندن کتابای وونه گات، از همونایی که «ناراحت و خوشحالن».
There are some moments in a life which worth a life itself if you understand them at the moment.
Consider the moment when you don’t have even a penny in your pocket, travelling alone on the train, blindly and aimless, despaired after a day searching for any kind of job. Meanwhile, a beautiful girl steps in the train and struts towards a seat right next to you. She has the face that you may had a dream of that. You can see she is perfect but the moment is when she takes a pink apple out of her pocket. With the first bite, only thing that is in your mind is the imagination of the taste of that sweet and juicy apple. You haven’t ever thought that an apple could smell like that. The smell goes into your mind and pushes all the other thoughts out of your head. You want it with all of your cells but you don’t have any money and it definitely seems rude to ask her for an apple. And if you do, it may results in a bad interaction from her.
The apple is about to finish. She leaks the juice, puts the rubbish on the seat and takes another apple just alike the former one. You are struggling with yourself to pick the rubbish and taste it, when you have the feeling that you are an educated high level individual in the society, or at least you can be, to pick the rubbish.
This probably gives you some minutes to review all of your glorious background and the reason why you are at such a terrible circumstance to take your final decision. Possibly, this time is enough to see the girl is gone and there is no rubbish left on the seat.
Perfect! This is the life we do…
بالاخره گریه کردم، وقتی در توالت در حال ریدن بودم.
و زور می زدم...
حیف است، عمه جان
در واقع شروعی برای این ماجرا وجود ندارد. یک روز داشتم به این فکر میکردم که این داستان را چطور میشود نوشت. داستانی که آغاز ندارد، پایانش هم از آن دسته داستانهای کافکایی خواهد بود که به قول وونهگات نمودارش به سمت بینهایت اندوه میرود. در اصل واقعیت هم ندارد، پس چرا خواننده را با یک داستان غم انگیز خیالی سر کار بگذارم؟ زیادی فکرم را مشغول کرده بود. به این نتیجه رسیدم که به شکل خاطرهای بیانش کنم و تصمیم گیری و فکر را به عهده خواننده بگذارم. با این حساب از شر نوشتن یک پایان مناسب برای داستان هم خلاص شدم.
فقط مانده بود قالب داستان. بلند شدم، لباس پوشیدم و پیاده راه افتادم به خیابان نوردی تا شاید ایدهای به ذهنم برسد. دریغ از یک جرقه. نا امید در راه بازگشت به منزل بودم که ناگهان فکری به ذهنم رسید. چرا جای دور بروم؟ خانوادهی خودم را داخل ماجرا میکنم. تنها اسمهایشان را به طرز استادانهای تغییر میدهم تا کسی نفهمد و چه کسی بهتر از عمهی کوچکم. مهربان و دوست داشتنی. میتوانم به جای فامبل شوهر عمهام که زره پوش است از جوشن پوش استفاده کنم. بهتر از این نمیشود! دیگر عمه هم ناراحت نمیشود که این چه طرز نشان دادن خانواده ماست، آبرومان را بردی و از این حرفها. حتی بعدها میتوانم به عنوان هدیه برایش ارسال کنم. در ابتدایش هم مینویسم: «تقدیم به عمهی خوبم، با احترامات فائقه».
عمهها از بهترین موجودات روی زمین هستند. مهربان، دوست داشتنی، خندان، ریزه میزه. فدارکاری را هم که به این مشخصات اضافه کنی میشود موجودی آسمانی. برعکس جثهی ریزه میزهی عمه، شوهر عمه، آقای جوشن پوش، هیکلی به اندازه توصیفات فردوسی از رستم داشت. در جمع خانواده که نشسته بودیم با صدای خش دارش بلند داد میزد «مخلص ِ آقا مسعود» و من نمیدانستم که چه جوابی باید به مردی که سی سال از من بزرگتر است بدهم. هول میشدم و می گفتم «ما چاکریم». مشکل این بود که در یک جمع چند ساعته هشت الی ده بار این را تکرار میکرد. مثل اینکه حوصلهاش سر برود و سر به سر کسی بگذارد. علاوه بر این، فکر مرا تفاوت حجمی و وزنی زیاد این زن و شوهر مشغول میکرد. به هر حال دو پسر عمه هم داشتم و این ثابت میکرد که غیر ممکن وجود ندارد!
آن موقع که کوچک بودم، تابستانها اکثرا کوچی یک ماهه به لاهیجان میکردم تا در خدمت خانواده پدریام باشم. پسر بزرگ عمه، فرید که هم سن و سال من بود، بهانهی مناسبی برای حضور طولانی مدتم در منزل عمه بود. آن موقع تکنولوژی و زندگی شهری در لاهیجان چندان به چشم نمیآمد. در واقع روستایی بود با تراکم شهری. خانهها ویلایی و در کنار هم رشد کرده بودند. نه الگوی شهری و خیابان سازی وجود داشت، نه زه کشی و آسفالت و دیگر چیزهایی که در یک شهر عادی دیده میشود. زندگی هم، زندگی روستایی بود. اکثرا مرغ و خروس داشتند: از تولید به مصرف. مردان صبحها سر کار میرفتند که عموما مغازهدار، راننده و یا شالی کار و باغ دار بودند. زنها هم کار میکردند، بیشتر از هر جایی که دیده بودم. بعضی صبحها حتی زودتر از همسرانشان بچهی کوچکشان را به پشت میبستند، گالش به پا میکردند و به شالی زارها میرفتند. عدهای هم مرغ و خروس و غاز و انواع ماکیان نگهاداری میکردند که در هر کوچهای دیده میشد. بعضی سبزی خرد میکردند، بعضی آشپزی یا مربا میپختند و ترشی میانداختند. چراندن ماکیان وظیفهی بچهها بود. صبحهای تابستان، بچهها غاز چرانی میکردند و عصرها فوتبال و بازیهای محلی وقتشان را پر میکرد. آن روزها آتاری بازی جدیدی بود و کلوبهای بازی تازه افتتاح شده بودند. دیگر کمتر بچهها را در حال توپ بازی و سر و صدا میدیدیم. خانوادهها هم راضی بودند. دیگر سرو صدا کمتر بود و وقتی در ایوان مشغول قیلوله بودند کلافه نمیشدند و به استراحت میرسیدند.
عمه که مرغ و خروس نداشت با سبزیهای محلی دلار درست میکرد و باقالی پاک میکرد. ما هم از مکافات کار صبح گاهی خلاص بودیم. اکثرا خریدهای عمه را انجام میدادیم، یواشکی از باقی پول آلوچه یا بستنی میخریدیم و میخوردیم. عصر هم مثل باقی بچهها بیشتر اوقات در کلوبهای بازی و بعد هم به دعوای بعد از بازی میپرداختیم. رشید که هفت-هشت سال از ما کوچکتر بود اکثرا خانه بود. کمتر میدیدمش، ما بیرون بودیم و او در منزل. همان ساعات اندکی که در کنارش بودیم متفاوت بود. از همان دوران بود که حس کردم چیز عجیبی در وجودش است. اتفاقات را جور دیگری میدید. حرف زدنش فرق داشت و راه رفتنش خنده دار بود: دستانش آویزان بود و پاهایش را روی زمین میکشید. همین هم باعث میشد که سه ماه یکبار کفش نو بخواهد. همه فکر میکردند که از قصد اینطور راه میرود تا کفش نو بخرد. نمیتوانست تا شش سالگی درست حرف بزند. کلمات را میگفت اما منظورش را نمیتوانست بیان کند. کلمات را جابجا به کار میبرد. جملاتش فعل و فاعل نداشتند. آن موقع وضعیت درمانی و بهداشتی مناسبی هم وجود نداشت که رشید را برای ویزیت پیش دکتر متخصص ببرند.
یک بار بعد از ناهار در حیاط نشسته بویم و به همراه عمه سبزی پاک میکردیم. کار هر روز عصرمان بود. آن روز هوا گرم بود و همه کلافه بودیم. یک پنکهی درب و داغون هم تنها وسیلهی سرمایشی بود که حداقل حشرات را دور میکرد. رشید گوشهای از حیات مشغول آب بازی بود که ناگهان با صدای عمه که فریاد میزد «پسرهی بیشعرو» از جا پریدیم. سر را بالا کردیم. رشید یک مشت لباس خیس در دست چپش بود که با زور همه را در یک مشت جا داده بود. تمام بدنش خیس بود، عریان روبروی ما ایستاده بود و نابالغیاش را به رخ ما میکشید. لخت شدن و آب بازی از هر بچهای بر میآید اما آن حرفی که رشید زد فکر نکنم تا به حال از دهان هیچ کودک شش سالهای بیرون آمده باشد: «مامان، من به دنیا آمدم». عمه دوید. هنوز دو متری فاصله داشت که دست چپش بالا رفت و یک متر جلوتر با پشت دست سیلی محکمی به صورت رشید نشست. او را زیر بغل زد، حولهای از روی بند برداشت، دور رشید پیچید و بد و بیراه گویان داخل خانه رفت.
رفتارها و حرفهای عجیبش هنوز هم مرا به فکر فرو میبرند. یک روز جلوی روی رشید داشتیم با آتاری بازی مستهجنی انجام میدادیم که پر از زنهای لخت بود. فکر کردیم رشید نمیفهمد و فقط در آخر گوشزد کردیم که به مادرت چیزی نگو. با اعتماد بنفس عجیبی گفت: «همه باید همه چیز را بدانند». شب به عمه گفت و ما کتک مفصلی خوردیم. آن موقع ها که در ایران حتی صحبت از آلودگی محیط زیست نبود و فقط کشورهای پیشرفته قوانینی در جهت حفظ محیط زیست داشتند، مدام تکرار میکرد: «اگر با همین سرعت منابع طبیعی و محیط زیستمان را آلوده کنیم دیر یا زود مجبور میشویم از این سیاره کوچ کنیم».
مدرسهها که شروع میشد من برمیگشتم تهران و دورا دور خبرهایی از خانوادهی عمه داشتم. رشید نابغه بود. سال اول ابتدایی تمام مدرسه متفقل القول بودند که او باهوشترین شاگرد دورهاشان است. سال دوم هم همینطور بود. همه امید به پرورش یک نابغه داشتند تا اینکه نشانههای آن بیماری لعنتی نمایان شد.
تابستانی بود که رشید به سال سوم میرفت. رشید و مادرش برای خرید بیرون رفتند و من هم که لباس پوشیدنم کلی طول کشیده بود به همراه فرید دنبالشان دویدیم. صد متر مانده بود که بهشان برسیم ناگهان مثل اینکه رشید را با شمشیر پی کرده باشند، نتوانست روی پاهایش بیاستد و نقش زمین شد. بیماری همین بود: ضعف مفرط عضلانی. از پاها شروع میشد. آزمایشها هم قضیه را ثابت کردند. اسمش مادورژن بود. از یک ریشهی عبری به معنی بی دست و پا. از هر ده میلیون نفر، یک نفر به آن مبتلا میشود و آن یکی رشید بود. بعد از پاها نوبت دستهاست و بعد کل بدن. ژنتیکی هست و هنوز درمانی برای آن کشف نشده. به سرعت پیش میرفت. سال سوم ابتدایی رشید افت شدید تحصیلی داشت و سال چهارم دیگر نتوانست به مدرسه برود. نمیتوانست راه برود یا درست بنویسد. چند سالی هم معلم سرخانه برایش گرفتند. رشید دیگر آن موجود باهوش و عجیب نبود. انگار که یک دفعه و از قصد خودش را به خنگی زد. دکترها میگفتند که این هم تاثیر بیماریست و به خاطر دور بودن از جامعه است. حالا رشید تبدیل شده بود به یک تکه گوشت که روزها جلوی تلویزیون مینشست و با شخصیتهای فیلمها حرف میزد. علاوه بر کنترل تلوزیون و ماهواره، شمشیری پلاستیکی همیشه کنار دستش بود که همه را با آن تهدید میکرد. میگفت اگر به حرفم گوش ندهید، دست و پایتان را قطع میکنم، آن وقت بی دست و پا میشوید.
سالها گذشت. لبههای شمشیر دیگر تیز نبود. بر اثر برخورد با اشیاء مختلف تو رفتگیهای زیادی در آن دیده میشد. رشید دیگر درس نخواند. موهای بدنش کامل در آمده بود. پشت لبهایش سیاه شده و ریشش تقریبا درآمده بود. متأسفانه به خانواده پدریاش رفته بود، بی تحرک هم بود. تبدیل شده بود به یک تکهی بزرگ گوشتی که نمیتواند حرکت کند. مادرش که نمیتوانست بلندش کند، پدرش هم به علت وزن زیاد، خودش دچار دیسک شده بود که کمرش به زور وزنش را تحمل میکرد. فرید مانده بود و 90 کیلوگرم گوشت. خانهاشان در طبقه دوم بود. همین مزید علت شده بود که رشید سالی فقط دو سه بار میتوانست بیرون برود. حمل و نقلش به حمام هم وظیفهی فرید بود. دستشویی رفتنش مشکلی نداشت: تشتی مناسب این کار را میآوردند، همه از اتاق بیرون میرفتند، رشید روی آن میخزید و کارش که تمام میشد، مادرش با ماسکی بر صورت میآمد و تشت را میبرد و میشست.
وجود رشید محدودیتها و مشکلات بسیاری را به خانوادهشان تحمیل میکرد. داروها و ویزیت دکترها بسیار گران بود و تأثیر چندانی هم نداشت. اما نمیشد انجامشان نداد. مهمتر از مسئله مادی مسائل روانی بود که عمدهاش بر دوش مادر رشید بود. باید همیشه در خانه میماند. تنها گذاشتن رشید یعنی ترس برای عمه. فرید دانشگاه میرفت، پدرش هم صبح تا شب سر کار بود. عمه نمیتوانست رشید را بیشتر از نیم ساعت در خانه تنها بگذارد. با اینکه رشید نمیتوانست حرکت کند که اتفاقی برایش بیافتند. گاهی فقط از شدت عصبانیت تمام زورش را جمع میکرد، شمشیرش را یک یا دو متر آن طرف تر پرت میکرد. آرام میخزید و برش میداشت. گاهی انگار عمه با خودش لج میکرد، دو سه ماه دست به صورتش نمیزد. ابرو و سبیل در میآورد و از ما هم رو میگرفت. میگفتم: «عمه جان، حیف است به خدا». عکس دوران بچگیاش را نشانش میدادم و بر زیباییش تاکید میکردم. آن را با اکراه نگاه میکرد و میگفت: «گذشت آن زمان».
نمیدانم اسمش چیست. شانس، تقدیر، جبر است یا قضا و قدر. هرچه هست بعضیها بدجور با آن درگیر میشوند. هر کس به نحوی، عدهای با نماز و روزه و نذر به جنگ آن میروند، عدهای هم با اعتماد به نفس و تلاش. بعضیهایش را نمیشود کاری کرد: رشید مُرد. جسدش را پایین پلهها کنار شمشیرش پیدا کردند. یک روز بعد از ظهر از عمه خواسته بود بیرون که میرود آلو خشک برایش بخرد. عمه که در درگاه خانه ایستاده بود با قاطعیت گفته بود «نه، اسهال میشوی، آنوقت من باید هر ساعت تمیزت کنم و تا صبح نمیتوانم بخوابم»، او هم شمشیرش را به سمت عمه که در حال خروج از خانه بود، انداخته بود. شمشیر سرخورده و افتاده بود پایین پلهها. رشید دنبال شمشیر روی پلهها میخزد که وزن زیادش باعث میشود تا پایین پلهها سقوط کند. در واقع به همین سادگی هم نبود. فرید جسدش را کشف کرد. در همان فاصله یک ربع که عمه به خرید رفته بود، فرید هم از دانشگاه برگشته بود. رشید پس از سقوط از پلهها بیهوش شده و مثل وزنهای نود کیلوگرمی جلوی در افتاده بود. هوا گرم بود و این درهای فلزی قدیمی، همیشه بر اثر دمای زیاد منبسط میشوند و گیر میکنند. فرید هم از همه جا بی خبر کلید انداخته بود و طبق عادت با لگد ضربهی محکمی به در زده بود. بر اثر این ضربه لاشهی رشید تکان میخورد، سرش به لبهی پلهی غیر استاندارد – که فاصلهی کمی از در داشت – برخورد میکند و همین ضربه جانش را میگیرد.
به فرید نگفتند که در واقع او رشید را کشته. خواسته یا ناخواسته مهم این است که هنوز نمیداند. چهار پنج سالی از آن روز میگذرد. هنوز عمه در خانه مینشیند، نماز میخواند و دعا میکند. هم برای رشید و هم برای فرید که بخشیده شود. یک روز در میان سر خاک رشید میرود و سنگ قبر یشمیاش را میشوید. گلها را آب میدهد و با پسرش که تمام عمرش را قربانی تقدیر بود حرف میزند. از آن روز دست به صورتش نزده و روز به روز پیرتر و زشتتر میشود.
خب، گاهی نمیشود ننوشت. بعضی اتفاقها میافتد، نوشتههایی میخوانی، چیزهایی میبینی و میشنوی که یک دفعه داستانها و ماجراها به ذهنت هجوم میآورند. دو آرنج را روی میز قرار میدهی، یک دست را زیر آن یکی میگذاری و پیشانیت را به پشت دستهایت، درست روی نرمهی بین انگشت شست و چهار انگشت دیگر میچسبانی، میز چوبی را با نقشهایش نگاه میکنی و فکر و خیال است که در کاسهی مغزت میچرخند و این طرف و آن طرف میروند. چون پشتت خم شده، روی شکمت خطهایی میافتد و عرق میکند. گاهی هم قطرهای عرق از زیر بغلت میچکد و لحظهای از فکر و خیال بیرون میآیی. دو دست را پشت سرت میگذاری و به صندلی تکیه میدهی. تازه میفهمی که خیس عرقی. این درست وقتی است که ماجرایی تازه در ذهنت شروع میشود: یا داستان و نوشته است، یا تصمیمی تعیین کننده.
یک بار خودم را جای یکی از همین قطرات عرق گذاشتم که روی موهای بین ناف و سینهام بوجود آمده بود. این قطرهی عرق احتمالا حاصل سوختن چربیهایی ناشی از فعالیت زیاد مغزی بود. در واقع سیر طبیعی بدن است: فکر میکنی و عرق میریزی. خب، من از فکر کردن لذت میبرم و مدام انجامش میدهم. مدام هم عرق میریزم. این قطرات حاصل لذت من هستند. اصلا نظر من این است که انسان همه چیزش مربوط به لذت است. از همان ابتدا: دو نفر برای لذت تنشان بر هم میلغزد، جفتشان ارضا میشوند و نطفهای بسته میشود. چه خوب میشود اگر دوست داشتن هم در کار باشد. میشویم من و تو. یکی هم میشود آن فاحشهای که لولههای رحمش را بسته و دیگر با خیال آسوده، بدون اندکی فکر به مکافات سقط جنین به کارش میرسد. یکی میشود آن جنینی که سقط شده. یکی هم میشود آن کودک خیابانی که آدامس میفروشد و زیر برف از سرما میلرزد. برف که میبارد این بنده خداها از سرما کنج خیابان در پناه درگاه ساختمانها کز میکنند. ماشینها رد میشوند و فقط نگاهی از سر دلسوزی لرزیدن کودک را دنبال میکند. حتما زیر لب چیزی هم برای همدردی میگویند. برفی که ما از آن انقدر لذت میبریم و در وبلاگهایمان مطلب راجع بهش مینویسیم، میشود بلای جان کودکان خیابانی و خیابان خوابها. حتی بازار کار فاحشهها هم کساد میشود. روزگار است دیگر، یکی میگوید: «دخترها روزهای برفی جذابترند»، آن یکی صدای به هم خوردن دندانهایش از ده متری شنیده میشود.
حالا میشود یک داستان تعریف کرد.همان حس نوشتن است که اکنون دارد شکل داستان به خود میگیرد. نکته اینجاست که «دردی» به آن حس پیوسته که جدا شدنی نیست. شاید فکر کردن به همین درد یا به همراه این درد است که آن لذت را بوجود میآورد. شاید هم درد و لذت از یک جنس هستند. صورت انسان در اوج لذت شبیه صورتش در اوج درد است. در یکی از کتابهای هرمان هسه – نارتسیس و گلدموند – بود که این مسئله را مطرح میکرد. بسیار به دلم نشست. خلاصه اینکه وقتی در یک روز برفی، صدای تنبور در گوش آدم را به رقص وا میدارد و له شدن برف زیر کفش احساس خوبی القا میکند، دیدن پیکرهی کودک آدامس فروشی که از سرما در خود جمع شده، کاسبی را رها کرده، دو زانو روی زمین نشسته و سرش را لای دو پا گرفته، جعبهی آدامس موزی – از همان قدیمیها - جلویش روی زمین است و برف رویش نشسته، کمرت را میشکند. با خود میگویی چه میشود کرد، خانه لازم دارد یا باید به فرزند خواندگی قبولش کنی؟ حداقل میشود به کاسبیاش رونق داد. نزدیک میشوی و سلام گرمی تحویلش میدهی. وقتی عکس العملی نمیبینی کنارش زانو میزنی و با دست شانهاش را تکان میدهی. سرش را بالا میکند و تازه میفهمی که خوابیده بود. حتما به سرما عادت دارد. پول را نشانش میدهی و آدامس میخواهی. او هم که از خواب لذت میبرده شاکی میشود و با تلخی آدامسی به تو میفروشد.
روزگار است دیگر. آدم از کجا بفهمد که آن کودک پول را بیشتر دوست دارد یا خواب را؟ تو بلند میشوی و قدمهای سنگینت را روی برف میگذاری و فکر میکنی. او هم اسکناس را داخل جیبش میگذارد و سعی میکند دوباره بخوابد. تمام فرقش این است که حالا فکر را به صدای تنبور ترجیح میدهی.
پ.ن: خیال بود. دو نوشته پشت سر هم در وبلاگی خواندم ، دردم گرف، حاصلش شد خیال و این چند خط.
خیال که قدرتمند باشد، افسار گسیخته می شود. اگر هم خودت را به خریت بزنی، افسارت را دستش می گیرد و نمی دانی که تا کجاها می بردت.
- عوض شد. خوب، بعضی حرف ها را نمی شود قبول نکرد. می دانید که، دخترها موجودات عجیبی هستند...!
گوسفند
بالاخره تبدیل به یک گوسفند واقعی شدم. با پشم و چهار پا و چشمان معصوم و دنبلانی درشت لای پاهای عقبم. دیگر نمیتوانم حرف بزنم. فقط بع بع میکنم که بسیار لذتش بیشتر است: لازم نیست برای هرمفهومی، هر احساسی یا هر اعتراضی کلمهی مخصوص و مناسبی پیدا کنم و به سختی زبانم را درست حرکت دهم تا کلمه درست ادا شود. به جای همه چیز فقط بع بع کافیست. این اوج مزیت زبان گوسفندان نسبت به انسانهاست – انسانهای احمق. میدانید؟ مسئله اینجاست که من هم روزی یک انسان بودم. دو پا و دو دست و یک مغز پیچیده داشتم. از وقتی یک برهی قهوهای کوچک را در آغوش دختری روستایی در یکی از دهات اطراف کوه کرکس دیدم به گوسفندان علاقهمند شدم. به همراه یک تیم چند نفره به قلهی کرکس سعود کرده بودیم، نمیدانم چه شد که منِ تنها داشتم پیاده از کنار این دختر و آن برهی معصوم عبور میکردم. همان بره بود که این فکر را در من بوجود آورد که تبدیل به یک گوسفند شوم و از همانجا شروع به مشاهده و تمرین کردم. خیلی طول کشید. پیشرفتم خیلی کند بود. همین شد که راه افتادم و پرس و جو را شروع کردم: از روانشناسها، پزشکان و دامپزشکان که چگونه میشود تبدیل به یک گوسفند شد. هیچ کس جواب مشخص و به درد بخوری نداد. روانشناسها که مدتها من را دواندند تا بتوانند تحقیقات خودشان را کامل کنند. تقریبا ناامید شده بودم که در یک مرخصی ساعتی در حال پیاده روی دور و اطراف محل کارم بودم که چشمم خورد به کاغذی تبلیغاتی پشت در یک عطاری قدیمی که بیشتر شبیه عطیقه فروشی بود: «قرصهای گیاهی، افزایش اعتماد به نفس، تبدیل انسان به گوسفند». هرچه قرص داشت را با قیمتی بسیار مناسب خریدم و تا شب به عنوان شام همهشان را جویدم و خوردم. آنقدر عجله داشتم که بدون توجه به عواقب این کار، همه را یک شبه خوردم. به هر حال شانس آوردم که اتفاقی نیافتاد. مثلا میتوانستم تبدیل به یک مار شوم و یا حتی یک دلفین دوست داشتنی تبدیل شوم که در همان ساعات اول بر اثر دور بودن از آب جان به جان آفرین تسلیم میکردم. قرصها درست عمل کردند و اولین علائم یک ماه بعد کاملاً به چشم میآمد. اول شروع کردم به پشم در آوردن و پس از مدتی زبان گوسفندان را میفهمیدم، اما هنوز نمیتوانستم صحبت کنم.
وقتی ریحانه متوجه تغییراتم شد و تصمیمم را با او در میان گذاشتم بسیار خشمگین شد و چند فحش پدر و مادر دار نثارم کرد. اما مثل اکثر اوقات توانستم با استدلالهای منطقیام او را راضی کنم. من دوستش داشتم و نمیخواستم از دستش بدهم. البته آخر هم از دستش دادم! در واقع از دست شروع شد. همیشه میگفت «همه چیز از دست شروع میشود» و نهایتا این را به من ثابت کرد. پس از مدتی دیگر حاضر نشد دستان کشیده با آن پوست نرمش را در دستان من قرار دهد. البته دیگر به سختی میشد به دستان من گفت «دست». فرقی با پاهایم نداشتند، فقط کمی کوتاهتر بودند. و وقتی که دیگر حاضر نشد پشم زیر چانهام را با همان دستان کامل نوازش کند این حقیقت تلخ بر من نمایان شد که باید ریحانه را فراموش کنم.
اینکه یک گوسفند نمیتواند دوست دختر و عشق انسانیاش را حفظ کند واقعا عذاب آور است. میتوان فرض کرد که بله، روابط احساسی فقط نگاه و نوازش نیستند، بلکه همدردی و ارتباط کلامی نیز هست که یک انسان با گوسفند مطمئنا قادر به برقراری این ارتباط نیست. همچنین نمیتوان ار کنار روابط جنسی به راحتی عبور کرد و از اینجا که بنده یک گوسفند منطقی هستم به راحتی این واقعیت تلخ را قبول کردم. چیزی که نمیتوانم قبول کنم این است که چرا من از کار اخراج شدم؟ آن هم به شکلی کاملا مفتضحانه. روزهای اول تغییرات هیچ مشکلی وجود نداشت و من به عنوان یک انسان که کم کم دارد به گوسفند تبدیل میشود هیچ دشواریای با نظارت بر خط تولید کنسرو هلو نداشتم. وظیفهی اصلی من این بود که در تمام هشت ساعت کاری نوار نقالهای را نگاه کنم و مراقب باشم که از جلوی من فقط هلو عبور کند و نه چیز دیگری. معمولا میوههای دیگر جزء همین نخالهها بودند که در صورت مشاهده باید دکمهی قرمزی که زیر دست راستم بود را فشار میدادم تا نوار نقاله متوقف شود، میوه یا شیء بیگانه را از هلوهای سالم جدا میکردم و پس از اطمینان از صحت اتمام کار دکمهی سبزی که زیر دست چپم بود را فشار میدادم تا تولید کنسرو هلو ادامه پیدا کند. گاهی اشیاء عجیبی عبور میکردند که تعجب همه را بر میانگیخت: یک بار آچاری عبور کرد که یکی از ابزار کار سرکارگر محترم کارگاه بود. یک بار دیگر با تعجب فراوان مُچ یک کاندوم مستعمل را گرفتم و با همکاران دور هم جمع شدیم، نظر دادیم و خندیدیم. در آخر به این نتیجه رسیدم که یقیناً متعلق به معشوق صاحب کارخانه، خانم صمدزادگان است که یکی از کارگرها، وقتی از پشت درب دفترش رد میشد صدایش را شنیده بود که پشت تلفن از علاقهی شدیدش برای همبستر شدن روی بستری از هلو میگفت.
مطمئناً من به خوبی قادر به انجام این شغل بودم. حتی وقتی دیگر نمیتوانستم روی دو پا بیاستم، یک چهارپایه گذاشتم و روی آن نشستم. اشیاء عبوری را نیز با دهان برمیداشتم و از هلوهای سالم جدا میکردم. در طول این مدت همواره امیدوار بودم که صاحب صاحب کارخانه با معشوقش همبستر نشود که من بخواهم با دهان کثافت کاریهایشان را از هلوهای سالم جدا کنم.
این روند ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح وقتی مثل همیشه میخواستم وارد کارگاه شوم، نگهبان با یک دست گردن من را از پشت سر گرفت و با لگد من را از در بیرون انداخت. وقتی با التماس و نگاهی نگران و پرسشگرانه بع بع کردم تابلوی زردی را نشانم داد: «ورود هرگونه حیوان، مخصوصاً گوسفند ممنوع» و عکس یک گوسفند را کشیده بوند که رویش ضربدری قرمز بود. این مسئله بسیار فکر مرا مشغول کرد که چرا این کار را با من کردند و تنها نتیجهای که گرفتم این بود که خانم صمدزادگان به خاطر کشف آن شیء کثیف، کینهای عمیق به دل گرفته بود و منتظر فرصتی مناسب برای جبران آن بی آبرویی بود.
خلاصه اینکه بعد از قطع درآمد زندگی من وارد مرحلهی جدیدی شد. اوضاع سختی بود. چرا که هنوز به غذای انسانها علاقهمند بودم و پس از مدتی، تمام پول پسانداز چند سالهام که روزانه و تومان، تومان جمع شده بود خرج شد. در این مدت توانسته بودم طویلهای پنج متری با پوششی از کاه مرغوب در کف آن دست و پا کنم. درست است که محلهی خوبی نبود و همسایهها و اهالی محل از بوی مدفوع من بیزار بودند و مدام نق میزندند، اما گاهی بچههایشان با من بازی میکردند که باعث خوشی و اندکی فراموشی بود. باید به خوردن علف عادت میکردم؛ بنابراین کم کم غذاهای انسانها که بسیار هم گران بودند را کنار گذاشتم و فقط علف خوردم. اتفاقا بسیار هم خوب بود. از آن وقت که فقط علف میخورم دیگر نه معدهام درد گرفته، نه دل پیچه دارم. تازه دندانهایم هم برای خوردن علف مناسبترند.
جالب اینجاست که برخی از عادات قدیم را هنوز هم حفظ کردهام. شاید بتوان گفت که اینها فصل مشترک زندگی انسان و گوسفند است. یکی از مهمترین این عادات پیاده رویهای بی هدف و طولانی در شهر یا کوه و دشت است. انسان که بودم هرز چند گاهی وسایلم را جمع میکردم و با یک کوله و وسایل اولیه شروع به راه رفتن میکردم. ابتدا در شهر و سپس در طبیعت. هنوز هم این کار را انجام میدهم با این تفاوت که دیگر نیازی به همان وسایل اندک هم ندارم.
یک روز در یکی از همین پیاده رویهای شهری از روبری یکی از سینماهای معروف و شلوغ شهر عبور میکردم و مردان و زنان جوان را هنگام خروج از سینما تماشا میکردم. ناگهان مثل زنی حامله ویار سینما کردم. مدتهاست که آرزوی دیدن فیلمهای مزخرف و آبگوشتی این روزها را دارم. اما لعنتی نه پول دارم نه کسی یک گوسفند را به سینما راه میدهد. اصلا این فیلمها مخصوص ما گوسفندان است، باید یک آرم «تماشا کردن انسانها ممنوع» گوشهی پایین و سمت چپ اینها بزنند تا فقط ما گوسفندها ببینیم. این بیکارها با دوست دخترشان میروند توی سالن فیلم را میبینند و گریه کنان بیرون میآیند و دست همدیگر را به بهانهی آرامش دادن به هم میگیرند. دختر که از وجود یک مرد در کنارش لذت میبرد، شانهاش را پشت بازوی مرد قرار میدهد و صورتش را به گرمی به شانهی مرد میچسباند. احساس آرامش میکنند و قدم میزنند.
مدتها پیش، آن روزها که با ریحانه بودم، حسرت این حالت را میخوردم. تازه حالا فهمیدم که برای بوجود آوردن این حالت حتماً باید از یک فیلم آبگوشتی و چند قطره اشک کمک میگرفتم. تلاش هم کردم که این حالت را بوجود بیاورم. خوب، این را فهمیده بودم که هر حالتی باید از یک جایی شروع شود. در نتیجه به این فکر کردم که بهترین شروع برای رسیدن به این حالت میتواند گرفتن و نوازش کردن دست باشد. به راستی که همه چیز از دست شروع میشود. بالاخره پس از گذشت چندین روز و فکر کردن به راههای مختلف برای این کار، راه حل مناسبی به ذهنم رسید: به این نتیجه رسیدم که بهتر است وقتی میخواهم این کار را انجام دهم حواسش به چیز دیگری باشد. بنابراین، دعوتش کردم به پیاده روی در خیابان جمهوری. وقتی راه میرفتیم بدون آنکه اشارهای به نیّتم داشته باشم روبروی یکی از فروشگاههای بزرگ که تلوزیونهای بسیار بزرگ میفروخت ایستادم. با هم به تماشای فیلم صامتی که برای نشان دادن کیفیت تلویزیون پخش میشد ایستادیم و در یک لحظهی مناسب انگشت اشارهی دست چپم را به پشت دست راستش زدم و چند ثانیه مکث کردم. عکس العملی نشان نداد، پس با اعتماد به نفس به آرامی دستم را روی دستش کشیدم، نرمهی انگشتانم را در جای مناسب قرار دادم و بدون حتی اندکی فشار، انگشتانم دور دستش را گرفت. من فقط داشتم به فیلم زیبای تلویزیون نگاه میکردم، انگار حواس خودم هم پرت فیلم بود. وقتی عملیات تمام شد، آرام صورتش را به طرفم برگرداند و با نگاه خواست به پیاده روی ادامه دهیم.
اینکه گرفتن دست یک دختر امریست بسیار حیاتی و خوشآیند حتی برای یک گوسفند بی سواد هم قابل درک است و خوشبختانه ریحانه کاملاً به اهمیت این موضوع واقف بود. از آن روز به بعد چند باری اتفاق افتاد که خودش دست راستش را دراز میکرد و انگشتانش را تا جایی که میتوانست میکشید و با حالتی طلب کارانه میگفت: «دستتو بده بیاد». هردو لذت میبردیم. متاسفانه راهی برای رسیدم به آن حالت خاص پیدا نکردم، همین شد که این موضوع را با خودش مطرح کردم. پاسخ مشخص بود: «نه». به هر حال بعضی در رابطه با این موضوع که آن طور راه رفتن هم حیاتی است اختلاف نظر دارند.
دیگر زندگی شهری فایدهای نداشت. باید کاری میکردم. از همان لحظهی اول که تصمیمم را گرفتم چهرهی آن دختر که برهاش را با عشق نوازش میکرد ثانیهای هم از جلوی چشمانم دور نشده بود. نه پول اجارهی طویلهی خصوصیام را داشتم و نه میشد در شهر با یک مشت انسان بی توجه به حقوق حیوانات زندگی کرد. این شد که پیاده به سمت کوه کرکس راه افتادم تا دخترک را پیدا کنم. از همان جمله پیاده رویهایی که عاشقشان بودم. در طول مسیر چند باری که مجبور بودم از بزرگراه یا جادهای عبور کنم، نزدیک بود تصادف کنم و جسدم بر اثر عبور اتوموبیلها جوری به آسفالت بچسبد که دیگر جدا نشود و همانجا بپوسد. این بدترین پایان قابل تصور بود چرا که دیگر بدنم به طبیعت هم برنگشته بود و فقط قسمتی از آسفالت سیاه انسانهای احمق شده بود. سفر طولانیای بود و سرانجام به همان روستا در دامنه کرکس رسیدم. دخترک زیر تابلوی خوش آمد گویی روستا منتظرم بود و تا من را دید به طرفم دوید. دستش را دور گردنم انداخت و من هم تا طویلهی کوچک و دنجش مدام به او ابراز محبت میکردم. به خوبی میفهمید و نوازشم میکرد. نمیدانم آن برهای که داشت چه شد، چرا که طویله خالی بود و من تنها گوسفندش بود. زندگی یعنی همین: دخترک بغلم میکند، دستانم را میگیرد و پشمهای زیر چانهام را نوازش میکند. من هم با ذوق بدنم را در اختیارش میگذارم و تا میتوانم و نفس دارم برایش بع بع میکنم و سر حالش میآورم.
وقتی میبینم و احساس میکنم که کسی دوستم دارد اصلا نمیتوانم با محبت نگاهش نکنم. آن زمان که انسان بودم تا کسی میگفت یا میفهمیدم که از من خوشش میآید احساس زنده بودن میکردم، قلبم تندتر میزد، خون به مغزم میدوید و گوشهایم ذق ذق میکرد. بی اختیار چشمان هیجان زدهام به چشمانش دوخته میشد و لبخندی پر از... واقعاً پر از احساس نثارش میکردم. هیچ وقت سعی در مخفی کردن این هیجان در من دیده نشد. حالا هم وقتی دخترک نوازشم میکند نگاهش میکنم و ته حلقم ناخودآگاه صدایی بیرون میدهد. دخترک هم خوب میفهمد و محکم به پشمهایم دست میکشد. وقتی زنگولهای خوش صدا برایم خرید، فهمیدم که پیوندمان محکم شده است.
پس از مدتی گوسفندی ماده را کنار من توی طویله جا داد. من هم به غریزهی حیوانیام عمل کردم. دخترک دلش برّه میخواست. من هم تمام و کمال کارم را انجام دادم. با هم از گوسفند ماده مراقبت میکردیم تا برّههای سرحال تحویلمان دهد. برّهها مرده به دنیا آمدند. فردای آن روز مَردی آمد و گوسفند ماده را با خود برد. دوباره گوسفندی دیگر به من سپرده شد که وظیفهام را انجام دهم. باز هم برّهها مرده به دنیا آمدند. خوب، رسم روزگار است دیگر، معلوم شد که مشکل از من است.
بعد از این تجربیات تلخ دخترک دیگر کمتر به من محبت میکند. زنگوله را باز کرده و چند روزی یک بار من را با خودش به گردش میبرد که آن هم علتش بیتابیهای من است. خوب، ماندن در طویله و خوردن و خوابیدن هر کسی را کلافه میکند. مغز انسانیام را به کار میاندازد. زندگی تغییر میکند، گاهی هم زیر و رو میشود: نگاه که میکنی میبینی سرو ته شدهای و همه چیز انگار در هوا معلق است. اینجاست که دوباره آرزوها به سراغت میآیند و خیال پروری میکنی. مینشینی گوشهای، تنها، فکر میکنی و فقط همین است که ارضایت میکند. از چیزهایی که قبلا لذت میبردی، هیجان زده نمیشوی. حتی شانسهایی هم که به سراغت میآیند را نادیده میگیری: این دفعه اصلا حاضر نشدم طرف گوسفند مادهی فربهای که کنارم توی طویله آورده بود بروم.
هنوز مرا دوست دارد، از نگاهش معلوم است.
دیروز پس از مدتها من را به سختی در آغوش گرفت. به آرامی زیر گوش چپم زمزمه کرد: «عید قربان نزدیک است، تو را نذر کردهام». تنم لرزید و چند سانتی متری عقب رفتم. دستانش که دور گردنم بود سفت تر شد و دوباره زمزمه کرد: «آروم، آروم...».
وقتی واقعیت نمایان میشود، جای تمام آن آرزوها و خیالات را میگیرد و مثل سقف کوتاهی میشود بالای سرت. نمیتوانی از خمودگی نجات پیدا کنی. آرزوها و خیالات نیز مدام سوت کشان مثل شهاب یا جقجقهی بچه از این طرف مغزت به آن طرف میروند. ساعت به ساعت ضعیفتر میشوی. احساس میکنی که دیگر کمرت راست نمیشود. در مدفوع خود غوطه ور میشود، بدنت به خارش میافتد و مثل این است که آرزوها به شکل چرکهای لوله شده از پوستت بیرون میزنند.
در خودت جمع میشوی و یک لحظه به خودت که میآیی، میبینی که آن سقف لعنتی یه هوا بالاتر از سرت است. اینجاست که مغز جرقهای میزند و فضا روشن میشود. دیگر برای کمر راست کردن درگیر آن سقف نیستی، میگیری طاق باز میخوابی، تمام آن محدودیت ها و سقف را تماشا میکنی که بالای تو، درواقع پناهت است. از این حالت خوشنود میشوی و لبخند میزنی. وقتی که درگیرش نیستی و سرت به آن گیر نمیکند مفید هم هست. نگاهش میکنی و قاه قاه میخندی. از بیرون همراه با تعجب میگویند که عقلش را از دست داده، احمق است. احمق است که به واقعیتی مثل مرگ اینگونه میخندد. و نمیدانند که مرگ نقطهایست روشن در آینده.
به راستی که یک گوسفند مفیدترین موجود روی زمین است. تا زنده است میتواند پشم یا شیر و کود تولید کند و وقتی هم که کشته میشود از تمام اعضای بدنش استفاده میکنند.
امشب وقت نوشتن است...
1- ... آقای ب پذیرفته شده منطقه دو، به تاریخ 89/9/23 مبلغ 23،736،000 ریال (دو برابر هزینه تحصیلی مربوط به آموزش رایگان) به حساب وزارت متبوع، واریز کرد.
2- وقتی مرشد درست در اوج پرده خوانی گفت: « خیلی آروم بود، به قول امروزی ها ریــــــلــکـــس» سرم رو جوری تکون دادم تا ببینه و راه افتادم.
3- دستمالی کردن دخترها تو شلوغی ها، به طور جامع و کامل. ظاهرا از جمله لذات مردم (مردان) شمرده می شود.
4- صبحانه: آبگوشت با مغز 2000 تومان. بنا گوش 3500 تومان. 1 جفت پاچه 3500 تومان. زبان 4000 تومان.
زادهی باران
میدانید؟ تنها ملاک درست مقدار ریزش باران نم دار شدن لبهی پنجرهها و پشت بامهای همسایههاست که شکلهایی عجیب میسازند. هرچه این شکلها عجیبتر باشند یعنی باران بیشتری باریده. احمقها فکر میکنند جمع شدن آب یا خیس شدن زیر باران معنیاش این است که باران زیادی آمده. نمیدانند این شکلهای روی دیوار هرکدام تازه به دنیا آمدهاند و نیاز به مراقبت دارند. باید نگاهشان کرد و دعا کرد که باران بند نیاید. به تجربه فهمیدهام که وقتی باران بند میآید مثل این است که بند نافشان را بریدهای. دیگر رشد نمیکنند. اندکی شکلشان را از دست میدهند. مثل تکه نانی که در آب افتاده. تار میشوند و این خورشید لعنتی ضربهی آخر را میزند. تا چشمشان به خورشید میافتد غیب میشوند. هنوز نفهمیدهام که کجا غیبشان میزند، اصلا چرا انقدر از این خورشید فراری هستند.
یک شب که باران بند آمد دویدم لبهی پنجره و سایبانی برای چندتایشان که قبراقتر بودند آوردم. قلبم تند میزد. منتظر خورشید بودم. هوا تاریک بود و چیز زیادی دیده نمیشد. همه جا را دنبال خورشید گشتم اما چیزی نیافتم. نور چراغ قوه را انداختم انتهای کوچه که شاید آنجا پنهان شده باشد، نور افتاد توی چشم گربه ای، دیدم که پدر سگ، خورشید آنجاست. گربه در رفت و دیگر خبری ازش نشد. سایبان را نگه داشته بودم. باهاشان حرف میزدم که خوابشان نبرد. سرم را که از لبهی پنجره بلند کردم دیدم ستارهها در آمدهاند، ماه هم که نصفش پشت ساختمان شش طبقه همسایه - با تمام این بچههای روی در و دیوارش بود - داشت در میرفت. با خودم گفتم حتما از خورشید فرار میکند. ستاره با اینکه اسم دختر است اما این ستارهها مثل مرد ایستاده بودند.
آن یکی که پر نورتر است، مال مهسا بود. همیشه میگفت: اونجا مال منه. من هم بغلش میکردم و راحت بدنش را رها میکرد. چشمانش را که میبست، نفسش عمیقتر میشد. سرش را دقیقا میگذاشت تخت سینهام. همانجا بود که فهمیدم چرا به اینجا میگویند «تختِ سینه»: مثل تخت میشود رویش خوابید. اصلا برای خوابیدن دخترها درست شده. نفسش گرم بود. عجب لذتی داشت. طولانی مدت همانطور میخوابید و من تکان نمیخوردم که بیدار نشود. فقط چشمانم را حرکت میدادم، نگاهش میکردم. از دستش شروع میکردم و تمام بدنش طی میشد. انگار هیچ وقت تمامی نداشت. لبهی همین پنجره نشسته بودم و او هم در آغوشم لمیده بود. بدنم بی حس شده بود. در یک لحظه دیدم که مهسا رها شده و دارد سقوط میکند. من هم بدون هیچ فکری دنبالش پریدم.
نمیدانم چه شد که خوابم برد. خواب دیدم دارم سقوط میکنم و دستم که زیر چانهام بود سُر خورد و سرم تالاپی افتاد روی زمین. هنوز شب بود. سایبان از دستم افتاده بود توی کوچه. سریع شلوار و لباسم را در آوردم و دویدم تا کسی برش نداشته مال خودم بکنمش. آخر وقتی چیزی از دست کسی میافتد دیگر مال او نیست تا اینکه خودش یا دیگری برش دارد. چند بار بدجوری سر همین موضوع با دوستانم درگیر شدم. نمیدانم چرا همچین چیز به این سادگی را هم نمیفهمند. خلاصه تا برش داشتم و خیالم آسوده شد، گربهی تخم حرام پیدایش شد و خورشید چشمانش را انداخت درست روی قلبم. از ترس جانم سایبان را همانجا رها کردم و شروع کردم به دویدن توی کوچهها. انقدر دویدم تا مطمئن شدم که دیگر گربه پیدایم نمیکند. تازه فرصت پیدا کردم که قلبم را وارسی کنم. هنوز درست کار میکرد. بندهی خدا فقط ترسیده بود و توی سینهام بالا و پایین میپرید.
سرم را بالا آوردم دیدم انگار در یک دنیای دیگری هستم. دور و برم را نگاه کردم، چیزی دستگیرم نشد. چیزی نمیدیدم. به خودم که نگاه کردم، دیدم لختم. لعنتی، عینکم را فراموش کرده بودم. وقتی عینک به چشمم نیست هیچ چیز نمیبینم. هوا سرد بود، برای همین راه رفتم. گاهی هم دویدم. راه خانه را که پیدا نکردم، بیخیالش شدم. با خودم گفتم به دَرَک، همینجا یک خانه میسازم. مهسا را هم میآورم و با هم زندگی میکنیم. یک باغچه درست میکنیم و حسابی کود میدهیم بهش تا خاکش مرغوب شود. دو تا بچه میآوریم، یکی برای من، یکی برای مهسا. اسم هم برایشان انتخاب میکنیم. هرچه مهسا بگوید. برای من که فرقی ندارد. اما اینجا که هیچ چیز نبود. فقط سرما بود.
آسمان را که نگاه کردم دیدم هوا دارد روشن میشود. خورشید لعنتی حالا داشت میآمد تو آسمان. هیچ چیز نبود که خودم را پشتش پنهان کنم. کمی این طرف و آنطرف دویدم. هیچ پناهگاهی نبود. دست آخر هوش سرشارم کمکم کرد. هنوز خورشید طلوع نکرده بود که شروع به کندن زمین کردم. آنقدر کندم که بدنم به طور کامل توی گودال جا شد. خورشید که طلوع کرد به خودم و هوشم درود میفرستادم. خسته بودم و فورا خوابم برد. خواب اول صبح حال خاصی دارد. در خواب خوش بودم که قلبم شروع به درد گرفتن کرد. چشم که باز کردم دیدم که خورشید خال آسمان است. آشغال. قلبم داشت از سینه بیرون میپرید. حالا میفهمیدم که آن موجودات دوست داشتنی چقدر زجر میکشیدند. هول کرده بودم و درد میکشیدم. با تمام قدرت شروع کردم خاکهای کنده شده را روی خودم ریختن. قلبم را با یک دست گرفته بودم و با دست دیگر خاکها را روی خودم میریختم. عجب فکر بکری بود. آن هم در این شرایط هراس انگیز. تمام بدنم زیر خاک رفت. مجبور بودم سرم را هم زیر خاک کنم. این خورشید لعنتی بدجوری اذیت میکرد. وقتی کارم تمام و درد قلبم کمتر شد با خیال آسوده خوابم برد.
الآن چند هفتهای از آن شب و روز پرماجرا میگذرد. دقیقا نمیدانم چند روز گدشته. گذشت زمان را هم از روی عبور و مرور جانوران زیرزمینی فهمیدم: اول مورچهها آمدند و بعد کم کم کرمها پیدایشان شد. بعد از چند روز بوی بدی میآمد که حالم را بد میکرد. خدا رو شکر که کم کم عادی شد. مورچهها خوب بودند، کاری به کارم نداشتند. فقط از روی پاهایم رد میشدند و قلقلکم میدادند، خوب بود. اما این کرمهای موذی افتادند به جانم. نمیدانم چرا داشتند من را میخوردند. بعضی جاهای بدنم هم خود به خود داشت از بین میرفت. انگار دستی نامرئی میکند و با خود میبرد. وقتی انگشتانم از دستم جدا میشدند حالم حسابی گرفته شد. چیزی از دستهای ظریف و دوست داشنتنیام نمانده بود. لعنتیها آخر من با شما چه کردم که انگشتانم را میبرید؟
حالا مدتها گذشته. علاوه بر از دست دادن اکثر اندامم یک چشمم هم کور شده و دیگر چیز زیادی نمیفهمم. عجب زجری میکشند این موجدات زادهی باران. آخر سر اسم هم برایشان نگذاشتم. این کرم لعنتی درست آمده روی همین چشم سالمم. گثافت با این دیگر چه کار داری؟ مگر سیر نشدی؟ باید با تمام وجود از همین یک چشم محافظت کنم. خودم هم نمیدانمد بدون بدن، چطور امکان دارد. درسته، میتوانم با قدرت عقلم در مغزش رخنه و از این کار منصرفش کنم. باید تمام تلاشم را بکنم. ای کرم دور شو... ای کرم این چشم خوشمزه نیست... نه، فایده ندارد. دارد میخورد...
پ.ن: این داستان در واقع بعد از خواندن این داستان (به توصیه بد مست) خلق شد. توصیه می شود بخوانید.
دیدیم زندگیمان تغییر کرده، گفتیم اینجا هم باید تغییر کند.
اسمش را عوض کردیم، باشد تا گشایشی ایجاد کند!
قولی
امروز دلم میخواهد ناز بکشم. یکی خودش را برایم لوس کند و نوازش و قربون صدقه رفتن دلش بخواهد. من هم با کمال میل هرچه میخواهد در اختیارش بگذارم. لب ورچیند و من دو دستم را روی لپهای یخش بگذارم و با شست لب و بالای چانهاش را نوازش کنم. همانجایی که مردها وقتی ریش در میاورند یعنی ریششان کامل شده. او هم نگاهش از چشمان من آرام آرام به یقهی باز پیراهنم برسد. دستش را دراز کند و زنجیرم – که هرگز از خودم جدایش نمیکنم – را با انگشت اشاره و شست دست راست بگیرد و بازی کند. حرف بزند و درددل کند. من هم دستهایم را آرام روی سر و گردن و زیر گوشش حرکت بدهم که لطیف ترین پوست بدن را دارد. همانطور چشم در چشمانش بدوزم و پر اشک شندنشان را نگاه کنم.
وقتش رسیده که حرفش را قطع کنم: «چی دوست داری؟»
- چی؟
- چی دوست داری الآن؟
- دارم حرف میزنم واسَــتـا...
- هرچی که بخوای همین الآن برات میارم.
- برو بابا، ناز کشیدن هم بلد نیستی.
دستم را پس میزند، بلند میشود و نمیداند که به راستی هرچه اراده کند برایش از دیو سه سر و دو شاخ و یک دمی که در جیب سمت چپ شلوارم به اسارت کشیدهامش درخواست کنم، با سه بار کوبیدن به کشالهی رانم در لحظه ظاهر میشود. اصرار نمیکنم. حالا ناراحت شده و همانطور خشمگینتر میشود که چرا انقدر خودم را بیتفاوت نشان میدهم. من تنها لبخند میزنم. کار به جایی میرسد که تمام اشیاء داخل اتاق اعم از گلدانی شکسته، صندلیای که یک پایه ندارد، کامپیوتر و مونیتوری که دارد ازشان دود بلند میشود را از گوشه و کنار اتاق به طرفم پرتاب میکند. فقط وقتی نوبت به تابلوی سالم روی دیوار که فقط کمی کج شده است میرسد، لحظهای محو منظرهی زیبای نقاشی میشود که تنها یک آسمان آبی بی ابر و بی خورشید و بی پرنده است، اندکی مکث میکند و در نهایت تمام قصاوتش را از جای جای خاطراتِ بَدَش گـِرد هم میآورد و تابلو را از دیوار جدا و پرتاب میکند. با خشم و هیاهو بیرون میرود و در را پشت سرش چنان میکوبد که اندک شیشهی شکسته که به پنجره مانده بود هم میریزد.
همچنان لبخند به لبهایم است و وضعیت بد اتاق را نگاه میکنم. تنها حسرت همان نقاشی زیبا را که حالا قابش شکسته و نقاشیاش پاره شده را میخورم. نفسی عمیق میکشم، آرزوی دختری را میکنم که نازش را بکشم و سه بار به کشالهی رانم میکوبم.
عنوان: به این میگن مرد زندگی!
یکی باید باشه که دپرس بودن رو بفهمه، نه اینکه دپرس باشه، بشه باهاش خندید، خوش بود، اما بفهمه که آدم لازمه گاهی دپرس بشه و در این احوال چی میگه. انرژی هم چیز مهمیه، آدم باید انرژی داشته باشه...!
و انسان روز به روز تغییر می کند!
صحبتهایی که در آینده بین دو جوان داستان قبل رد و بدل شد!
- پول خوبه، پول.
- چی؟
- میگم پول
- آره، آره
- چیه؟ پول دوست نداری؟
- پول لازم دارم، دوست ندارم.
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه خوب میشد اگه سی هزار تا داشتم، اونوقت میتونستم برم استرالیا و عاقبت به خیر بشم.
- خوب، یعنی دوست داری دیگه؟
- نه دیگه!
- بابا تو که داری میگی...
- من لازم دارم، همین.
- آدم باید پول دوست داشته باشه، اگه نداشته باشه، آدم نیست.
- میدونی من از دخترایی مثل تو که همش پول پول میکنن چقدر بدم میاد؟
- خوب که چی؟
- یکی بود به اسم لیدیا، میگفت ‘من آرزوم اینه که یه خونهی مجلل داشته باشم با کلی امکانات و برو و بیا’. وقتی اینو گفت منم بهش گفتم ‘منم دوست دارم یه کلبه تو جنگل داشته باشم، با چند تا مال و مرغ و خروس و یه زمین کوچیک واسه کشاورزی و باغ داری. خودم توش زندگی کنم، از تولید به مصرف.’
- تو کلاً مثل اینکه مجنونیها...
- آره، پول دوست دارم. دوست داشتم اندازهی یه ساختمان سه طبقه اسکنانس داشتم، اونوقت واسه خودم اون کلبه و زمین و امکانات رو میخریدم و بعد بقیش رو مدرسه میساختم و به مردم کمک میکردم.
- ها ها ها... بدبخت، زندگیتو بکن. دغدغهی نجات دنیا داری؟ واقعا خنده داره. خیلی احمقی به خدا.
- اون لیدیا هم خوشکل بود، هم خوش هیکل، هم اینکه میشد باهاش بخوابم...
- خوب، منظور؟
- هیچی همینطوری یادش افتادم.
- حیف که دوستت دارم والله یکی میخوابوندم زیر گوشت که دیگه فکر نجات ودنیا و لیدیا و خوابیدن باهاش از مغزت بپره بیرون.
- چه خشن!
- اما تو به این مهربونی گناه داری! از سادگیت هست که این حرفا رو میزنی. اینجوری با همه دخترا حرف میزدی که همشون به سه دیدار نرسیده فلنگو میبستن در میرفتن دیگه.
- خب، من اینم و همینطوری الآن تو منو دوست داری.
- آره دوستت دارم اما همیشه شک میکنم به خودم، آخه آدم آیندهای هم داره دیگه...
- بشاش تو آینده!
- انقدر بی رحم نباش. به من حق بده، اینطوری نمیشه. آخه راضی کردن خانواده برای بودن با تو با این وضعیت اصلا ممکن نیست. تو نه کار داری، نه زندگی مشخصی داری. فقط یک مشت خیال و هوا و هوس داری، من حتی... حتی...
- میدونم، تو از خوابیدن با من هم لذت نمیبری، یعنی فکر کنم من بلد نیستم.
- نه، نه، مسئله این نیست. خیلی هم لذت میبرم، اگه اینجوری نبود هرگز حاضر نبودم که تکرارش کنم.
- پس چی؟
- همون خانواده، من نمیتونم بیخیال خانوادم بشم. میدونی تو این چند ماه چقدر رابطم با بابام بد شده؟ من حتی حاضرم این رو هم تحمل کنم.
- پس بهتره بیخیال من بشی.
- خفه شو.
- باشه!
مدتی سکوت برقرار میشود. مرد سیگارش را روشن میکند و دو پک عمیق میزند تا نوک سرخش گُر بگیرد. دستش را که پایین میآورد دختر نگاهش از چشمان بیتفاوت مرد سُر میخرد و روی پوست دستانش که از سرما چروک شدهاند متوقف میشود. پشت دستانش را با کف دو دست نوازش میدهد و همانطور آتش سرخ سیگار را نگاه میکند. مرد من منی میکند...
- بگو.
- منم دوستت دارم.
دختر سرش را پایین میاندازد که گونههای سرخش را مخفی کند. احساس میکند قلبش دو یا سه تپش محکم میکند و خون به گوشها و شقیقههایش میدود. یک لحظه تصمیم میگیرد که همانجا مرد را در آغوش بگیرد، اما به خودش مسلط میشود. دیگر دستانش را نمیمالد.
- پسر تو باید زندگی کنی.
- که چی؟
- انقدر نا امید نباش، هر کسی میتونه به راحتی نا امید باشه، اما همه نمیتونن مثبت فکر کنن.
- چه حرف احمقانهای!
نسیم خنکی شروع به وزیدن میکند. برگ خشکی روی پای مرد میافتد. تازه متوجه سردی پاهایش میشود و پاهای درازش را در خود جمع میکند.
- من نا امید نیستم. فقط می ترسم از اینکه دارم بزرگ میشم. من دارم بزرگ میشم. من دارم وارد جامعه میشم. من باید کار کنم. من باید پول در بیارم. من باید یه زندگی کسل کنندهی روزمره رو شروع کنم. من باید با بابات حرف بزنم تا به تو گیر ندن.
- اونو خودم حلش میکنم، تو فقط به فکر خودت باش.
- پاشو یکم راه بریم، یخ کردم... دستتو بده به من. میدونی، من هیچ وقت انگیزه نداشتم، برای زندگی. خوب خودم هستم و خودم، خودم هم برای خودم اهمیتی نداره. یعنی اگه از گرسنگی هم بمیرم بازم اهمیت نمیدم. انگیزه چیز مهمیه. بچگی فکر میکردم با دوست داشتن انگیزه هم ایجاد میشه، حالا تو رو دوست دارم و همزمان با اون انگیزه مبارزه میکنم. نمیدونم چرا...
- تو میخوای برای خودت زندگی کنی، نه برای کس دیگه.
- یه مسئله دیگه هم هست، اونم اینه که رابطههایی که داشتم - و الآن هم با تو – معلوم نیست چقدر طول بکشه. ببین، من تا چند ماه دیگه باید برم سربازی، حتی شاید کارها خوب پیش رفت و منم رفتم استرالیا. اونوقت...
- آره اونوقت رابطمون تموم میشه، من اهمیتی نمیدم. ما داریم تو حال زندگی میکنیم.
- نه تو زندگیای داری که باید بهش فکر کنی.
- دوباره داری به قول خودت هرچی رو که ساختی لگد مال و خرد و خاک شیر میکنی ها...
- میدونی که این عادت منه!
- آره عزیزم، از حماقتته!
- آره، شاید حق با تو باشه. وایسا، اون کوچه بن بسته، بیا از این ور بریم.
- چقدر سرد شده هوا. از دیروز که بارون اومد اینطوری شده، خوشم میاد، آدم تو خودش جمع میشه و این حس خوبی بهم میده...
- میگم دختر، پول خوبهها، نه؟!
- آره خوبه. اما خودت باش، باشه؟
مرد آهی میکشد...
- دخترها واقعا موجودات عجیبی هستند!
رویا
دیگر سنگینی دست را روی سینهاش حس نمیکرد. چشمهایش را ناگهان باز کرد. همیشه به معمار منزلش فحش میداد: « آخه من نمیدونم کدوم احمقی اتاق خواب رو شرقی غربی میسازه و پنجرش رو درست رو به شرق میذاره؟!» چشمانش از شدت نور درد گرفت. فوراً صورتش را به سمت چپ برگرداند. گونهاش روی مشتی موی نرم و خوشبو افتاد. دخترک به پهلوی چپ بود. دستانش را روی هم گذاشته، زانو ها را اندکی در سینه جمع کرده بود. بند بالاپوشش شُل بود و سینهی راستش تقریباً پیدا بود. لباسش صورتی تیره یا کثیف بود و هارمونی خوبی با رنگ پوست و موهای روشنش داشت. مرد لبخند زد و لبهی تخت نشست. صورتش را تمام و کمال با کف و انگشتان هر دو دست مالید و در انتها موهای بلندش را از روی پیشانی بالا زد، دوباره دستها را کاسهی سر کرد و اندیشید: عجب شبی بود. ملحفه را که هنوز روی عورت و پاهایش را میپوشاند کنار زد و ایستاد. دختر تکان خورد و من منی کرد. جذاب بود. دست برد و شرتش را که کج شده بود درست کرد و به طرف دستشویی به راه افتاد.
از دستشویی که بیرون آمد تازه دنیا برایش قابل فهم شده بود. خواهرش همیشه میگفت: ادرار اول صبح باعث هوشیاری مغز خواهد شد. برای همین همیشه اول صبح به دستشویی سنتی میرفت تا هم به سنت وفادار باشد و هم مثانه را خالی از ادرار کند، در نتیجه مغزش هم سرحال بیاید. عادات عجیبی داشت که گاهاً مرور آنها برای خودش هم کسل کننده بود در حالی که یک روز عادی او همیشه شامل همین اعمال میشد. یکی از عجیبترین این عادات که اتفاقاً اصلاً هم برای سلامتی و یا طولانی کردن عمر نبود، خوردن یک لیوان آب خنک همراه با دو قاشق شکر بود که به طعم شور آب لوله کشی ته مزهی جالبی میداد. اما به عنوان یک عادت همیشگی نمیتوانست علاقهی کسی را برانگیزد. مسئله اینجا بود که طعم شیرینی را بیشتر از شوری دوست داشت. البته این را هم نباید از یاد برد که همین عادات عجیب و غریبش - به عنوان یکی از مهمترین دلایل - در جلب نظر دختران خاصی او را موفقتر جلوه میکرد. علت اینکه در اینجا از کلمهی «خاص» استفاده شده این است که در نظرش همهی دختران به گروههای کاملا مجزا و طرز فکرهایی کاملا دسته بندی شده تقسیم میشدند. حاضر بود در دفاع از این نظریه ساعتها در یک مناظرهی زندهی تلوزیونی شرکت کند. صرف نظر از نتیجهی بحث (که تا به حال هم میسر نشده بود) حقیقتاً انسان موفقی در جلب نظر یکی از همین دستهها بود: دخترانی که حداقل اندک درکی از هنر و ادبیات داشتند. ظاهر نسبتاً هنری، موهای بلند، ریش و همچنین علاقهی خاص خودش به هنر و ادبیات باعث شده بود که خودش نیز راضی از این ارتباط باشد. ادعا میکرد عموماً دخترانی که اهل هنرند رهاتر و راحتترند و از هر طرف که نگاهشان کنی (علاوه بر علایق مشترک دیگر) مناسب یکی از مهمترین خواستههای همیشگیاش یعنی همبستر شدن هستند. طولی نمیکشید که پس از اولین دیدار و بعضاً در همان روز اول آشنایی خواستهاش را تحقق میبخشید و راضی از موفقیتش همانند خروسی نر بعد از جفت گیری سرش را بالا میگرفت و به تواناییهای خود افتخار میکرد. اکثر اوغات (و نه همیشه) در جواب کسانی که به هم آغوشیهای مکررش اعتراض داشتند و یا برای اثبات اینکه هم آغوشی عملی درست و حتی ضروریست اشاره به این داشت که: «بالاخره همانطور که من دست و پا و چشم و زبان دارم، آلت تناسلی و غریزه هم دارم».
دو نرمهی دست را به لبهی پنجره گذاشت و سرش را تا گردن بیرون برد. کوچهی بن بست و ماشینهای متعدد پارک شده را نگاه میکرد. گاهی هم نگاهی به ابتدای بن بست میانداخت که رفت و آمد صبح گاهی در جریان بود. مردم اکثرا با چهرهای خواب آلود و چشمانی قی کرده در تحرک بودند. عدهای برای تحصیل علم، عدهای هم برای کار – لقمه نانی که به سختی به دست میآمد. نمیشود اسم این را عادت گذاشت ولی از این کار لذت میبرد و تقریباً هر روز صبح انجامش میداد: فکر میکرد این مرد کجا میرود و آن دختر نوجوان به چه فکر میکند. از این کار لذتی ناب میبرد که نشانهاش لبخندی بود که گاهی به صورتش مینشست. دستانش را برداشت. لبهی پنجره به وضوح روی کف دستانش جا انداخته بود. اندکی کف دست را نگاه کرد و با شست شروع به ماساژ دادن کف دست چپش کرد. شیر را از یخچال بیرون آورد. به اتاق خواب رفت تا ببیند معصومه بیدار شده یا نه. بالای سرش رفت، روی صورتش خم شد و به آرامی پوست گردنش را نوازش کرد: گرم بود و لطیف. هیچ واکنشی ندید. بلند که شد باز هم بدن زیبای دختر باعث شد اندکی مکث کند. برگشت سراغ یخچال و خامهی شکلاتی را هم بیرون آورد. نگاهی به ساعت انداخت. از آنچه که فکرش را میکرد خیلی دیرتر بود. حدود ظهر بود. اولین لقمه را که گرفت زنگ در خورد. همانطور از پنجره جلوی در را نگاه کرد و دو تن از دوستان قدیمیاش را منتظر پاسخ دید. دوستانی که حدود پنج یا شش سال بود که از آنها خبری نداشت. اتفاقا دیروز ناخودآگاه زمانی که تلویزیون برنامهای راجع به اعتیاد نشان میداد یادشان کرده بود. آخرین باری که با حمید و امین بود با هم حشیش کشیده و فیض وافری برده بودند. بلافاصله در را باز کرد. وقتی از درگاه خانه وارد میشدند مثل اینکه همین چند دقیقه پیش همدیگر را دیدهاند فقط دست دادند و وارد شدند. تنها امین وقتی از کنارش رد میشد زمزمه کرد: «اومدیم سفینهی فضایی درست کنیم!» وارد شدند و بدون لحظهای فوت وقت مشغول درست کردن سفینهی فضایی توسط یک بطری خالی آب و دو عدد سیگار شدند. نه حرفی از معصومه زد و نه یک تعارف برای صبحانه. فقط نشست و مشغول خورد کردن صبحانهی مفصل خود شد و با دقت مراحل درست کردن سفینهی فضایی را زیر نظر داشت.
تنها واکنشش وقتی بود که حمید بلند شد تا وارد اتاق خواب بشود: دل از صبحانه کند و دنبالش رفت تا توضیحی در مورد معصومه که احتمالا هنوز خواب بود بدهد. حمید از راهرو کوتاه گذشت و پشت درب اتاق ناپدید شد. مرد هم که عجلهای نداشت به آرامی دنبالش قدم میزد و تکههای خیس نان را از لا به لای دندانهای سفیدش پاک میکرد. وارد اتاق خواب که شد صحنهای را دید که به اعتقاد اکثر انسانهای روی زمین صحنهای عجیب بود و نیاز به یک عکس العمل فوری داشت اما او بر خلاف تمام این انسانهای عادی ایستاد و نظاره گر خم شدن آرام حمید روی بدن معصومه شد و تنها وقتی که لبان حمید به لبان گرم معصومه رسید تکیه گاهش را از پای چپ به پای راست تغییر داد. معصومه هنوز خواب بود و حمید هم زیاد اصرار به طولانی کردن ماجرا نداشت. به آرامی لبان معصومه را رها کرد و ایستاد. به آستانهی در خیره شد. پس از مکثی نسبتا طولانی راه افتاد و از در خارج شد. هنگامی که از کنارش میگذشت دستش را روی شانهی مردِ بی تحرک گذاشت و رد شد. مرد فقط به بدن زیبای دختر نگاه میکرد و اینکه این بدن همه چیزش کامل است. حتی لحظهای هم به بوسهی گرمی که حمید بر لبان معصومه گذاشته بود فکر نکرد. اندکی ایستاد و راه افتاد.
به هال که رسید کار ساخت سفینهی فضایی هم تمام شده بود. تازه متوجه شد که نام این سفینه «چیلیم» است و برای کشیدن حشیش به کار میآید. دو سیگار محتوی حشیش به صورت عمودی در دو سوراخ روی بطری کار گذاشته شده بودند. سیگارها را روشن میکردند و از لبهی بطری پک میزدند و چون این کار باعث گیرایی بیشتر حشیش میشد مورد علاقهی اکثر علاقه مندان به حشیش بود.
وقتی حمید و امین مشغول کشیدن شدند به سر میز صبحانه رفت و اندک خامه و شیر باقی مانده را داخل یخچال گذاشت. برگشت و دستانش را روی میز اوپن (bar) گذاشت و به سرخ شدن و سوختن سیگارهای محتوی حشیش چشم دوخت.
رفتار دوستانش کاملا عجیب بود، البته باز هم به اعتقاد اکثریت مردمان روی زمین و مثلاً از نظر یک فرد ساکن مریخ یا سیارهای دیگر در فاصله حدود صد میلیون سال نوری اصلاً هم عجیب نبود: آنها در تمام طول زمان کشیدن حشیش دائم زیر لب زمزمه کنان و با ریتمی خاص جملهای را تکرار میکردند که: «موشکول بازی دولا دولا نمیشه» و به صورت همدیگر نگاه میکردند در حالی که لبخندی ملیح و زیبا ناشی از مهربانی و علاقهی شدید روی لبهایشان بود.
نفهمید چه وقت و چگونه دوستانش آنجا را ترک کردند. همانطور که ناگهان ظاهر شده بودند، درست وقتی که رفته بود به معصومه سر بزند که بیدار شده است یا نه و همچنین صورت و بدن و حالت زیبای او را نگاه کند، صدای بسته شدن در آمد که نشان از رفتن مهمانهای ناخوانده داشت. مرد هم بدون توجه به این صدایی که میتوانست حتی حواس هر بیگانهی فضایی را نیز پرت کند، همچنان به معصومه نگاه میکرد. حالتش اندکی تغییر کرده بود: زانوهایش که روی هم قرار داشت حالا بالا و پایین بودند و پای راستش اندکی جمعتر شده بود و یا اینکه پای چپش اندکی کشیده تر، کسی چه میداند!
مدتی طولانی در لا به لای اسباب و اساسیهی منزل کوچکش قدم میزد و خودش هم نمیدانست به چه فکر میکند و چه اتفاق مهمی در شُرف وقوع است. احساس کرد سه روز گذشته، هوا تاریک و روشن شده و او همچنان مشغول قدم زدن در منزل است. ناگهان فکری به ذهنش رسید که در واقع مقدمهای برای آن اتفاق مهم بود: به این اندیشید که میتواند در را باز کند و ادامهی این پیاده روی را در خیابان و محیط باز انجام دهد. بلافاصله و بدون توجه به معصومه و تنها ماندنش در منزل و اینکه چرا بیدار نمیشود در را باز کرد و خارج شد.
به راستی در خیابان همه چیز متفاوت بود: همه لبخند به لب داشتند و مهربانی از چشمان همه میبارید. فرشتهها را هم میتوانست در گوشه و کنار کوچههای خلوت ببیند در حالی که نیمی از بدنشان در سطل آشغال به دنبال باقی ماندهی غذای انسان ها بود. گاهی خیابانها شلوغ میشد و ناگهان خودش را تنها در حال پیاده روی میدید. گاهی هم صدای اعتراضی میآمد و لنگه کفشی به سمت فرشتهای عریان و زیبا روی پرتاب میشد که چرا آشغالهای ما را به هم میریزی که کلی وقت صرف مرتب کردنشان کردیم. فرشته هم با کمال پر رویی لنگه کفش را به نیش میکشید و سری به نشانهی تشکر تکان میداد.
دیگر از صدای نابهنجار ویزویز پرواز پشه یا مگس در نزدیکی گوشها خبری نبود. این به معنی آن نیست که پشه و مگس نبود. بلکه بودند و پرواز هم میکردند فقط به جای ویزویز، ترانههای ساسی مانکن میخواندند که به راستی لذت بخش بود. حتی عدهای از دختران و پسران جوان به خود اسپری با رایحهی مدفوع میزدند تا مگسها را دور خود جمع کنند و مدتی - تا بوی اسپری نرفته – از ترانههای ساسی مانکن استفاده کنند و اگر مأمور یا پاسداری هم آن طرفها نبود شروع به رقصیدن و انجام حرکات موزون میکردند.
راه رفت و دوید و پرید. نفهمید از شهر خارج شده و وقتی اطراف را نگاه میکرد هم در جنگل بود و هوای سرد و خنک صورتش را نوازش میداد و هم بیابان بود و گرمای خشک را با هر نفس وارد ریه حساسش میکرد. این دوگانگی تنها چیزی بود که آزارش میداد. در ظاهر همه جا پوشیده از درخت بود و همزمان میدانست اینجا بیابانی بیش نیست. در واقع بیابان به چشم نمیآمد بلکه فقط میدانست که اینجا بیابان هم هست و نمیتوان به این درختان به ظاهر تنومند و خوش رنگ دل بست. جالب این بود که همهی عابرین و ساکنین شهر هم این را میدانستند. کسی در ظاهر به بیابان اهمیتی نمیداد و همه جا صحبت از جنگل و گل و هوای پاکیزهی شهر آرامشان بود. در صورتی که یک یک مردم با آن بیابان مفهومی زندگی میکردند و نمیدانستند چطور باید از گسترشش جلوگیری کنند یا شهر را بیابان زدایی کنند: با قیر پاشی یا کاشتن خار در بیابان.
عجیب بود. به راستی که عجیب بود. اتفاقات خارق العادهی زیادی میافتاد. مهمترینشان یعنی همان اتفاق مهمی که چندی پیش از آن صحبت شد از اینجا شروع شد که هنگام عبور از خیابان سیندخت وقتی به سمت جنوب و در پیاده روی سمت راست حرکت میکرد، چشمش دختری بسیار زیبا را در پیاده روی سمت مخالف دید که به سمت شمال میآمد. در واقع این را مدیون چشم تیزبینش بود. البته تیز بین نه به این معنی که خوب میبیند بلکه به این مفهموم که نکات مهم و مورد نیاز را در نگاه اول تشخیص میدهد. این قابلیت را نیز داشت که از روی همین نکات کوچک و پر اهمیت نوع شخصیت و رفتار و عکس العملهای احتمالی شخص مقابل را به خوبی تشخیص دهد. یا حتی میتوانست بفهمد که دختر روز چندم از دورهی ماهیانهاش را سپری میکند، که بسیار مفید بود چرا که میدانست دخترانی که در میانهی دورهی ماهیانه هستند بیشتر به پسر احساس نیاز میکنند. در واقع این را نیز یکی از مهارتهای خود میدانست و به آن میبالید. به واکنشها فکر میکرد و اتفاقات و صحبتها را کنار هم میچید و نتیجه میگرفت. این هم باعث اعتماد به نفسش میشد چرا که در اکثر مواقع درست بود و هم مغزش را تمرین میداد. حال آنکه از یک دقیقه و سی وسه ثانیه پیش که مرد از دور اولین نگاه را به دختر انداخت و ایستاد و دختر در حال نزدیک شدن به او بود تمام مهارتهایش از کار افتاده بودند. تنها وقتی دختر رد شد پاهایش حرکت کردند و دنبال او راه افتاد.
اصلا مشخص نیست که چطور سر صحبت را باز کرد. مثل اینکه چیزی در مورد موقعیت و محلی که در آن قرار داشتند گفت که خوشایند دختر قرار گرفت و صحبتی طولانی آغاز شد: از زمین و زمان و آسمان و درختان و پایان جهان گرفته تا معنویات و روحیات و صالحات و باقیات. در تمام این مدت شگفتی و شادمانی مرد از درک متقابل و نظرات نزدیک دختر بیشتر میشد. حتی در مورد سیاست و دیانت با نظریات عجیب و غریب خودش. لذت مییرد و به این فکر میکرد که این تنها دختریست که در موردش به آن خاستهی بنیادی و همیشگیاش فکر نمیکند و در مقابل این چهره و این ظرافت و این پختگی و این زنانگی و این درک متقابل رنگ باخته بود. این اولین بار در طول زندگی سی و چند سالهاش بود که چنین احساس خوبی نسبت به فرد مقابلش را تجربه میکرد.
از آنجا که توضیح تمام اتفاقات و جزئیات این دیدار از حوصلهی اینجانب خارج است از این توضیحات عبور کرده و به شرح عادتی دیگر از مرد میپردازم که نقش موثری در پایان دور از انتظار این ماجرا داشت. مرد اعتقاد داشت که انسان همانطور که نیازمند محبت است به همان اندازه نیاز به ابراز محبت نیز دارد. از روی همین باور بود که از کودکی برای ابراز محبت به مادرش، خاله یا هر کسی در جامعهی کوچک اطرافش سه بار به آرامی با دست راست به شانهی راست مخاطبش میزد و به این ترتین نیازش را ارضا میکرد. رفته رفته این تبدیل به یک عادت شده بود که برای ابراز محبت دیگر نیازی به بیان کلامتی که خیلی سخت از دهان کسی خارج میشوند نداشت و اطرافیانش هم رفته رفته متوجه این شیوهی ابراز محبتش شده بودند. این عادت به قدری پیش رفته بود که یک روز هنگام بازدید از باغ وحشی در شهر ملبورن - که بازدید کنندگان در ارتباط مستقیم با بعضی حیوانات اهلی هستند – پس از رد و بدل شدن چند نگاه محبت آمیز بین او و یک میمون کون قرمز که چشمانی حقیقتاً زیبا داشت، در یک صحنهی احساسی سه ضربهی آرام به شانهی راست میمون ماده زد که بلافاصله با سه مشت محکم از جانب همسر قانونی او که میمونی نر و رئیس قبیلهی میمونهای کون قرمز باغ وحش ملبورن بود راهی بیمارستان شد تا دماغ شکستهاش درمان شود. بعدها هنگام مرور ماجرا به این نتیجه رسید که اگر شانس یارش بود، یا میمون ماده مجرد بود و یا اینکه حداقل همسر رئیس قبیله نبود که برای حفظ اقتدار و مردانگیاش اینگونه جوابش را بدهد. در این صورت حداقل میتوانست از درِ گفتگو میمون نر را راضی کند که دست به خشونت نزند.
به هر حال، درواقع این دومین بار بود که این عادت کار دستش میداد. پس از ساعتها مصاحبت مفید و احساس نزدیکی با دختر، ناگهان احساساتش غلیانی کرد، ایستاد، طوری که دختر دقیقا روبرویش قرار گرفت، لبخند به حق زیبایی بر لبانش نشست که دقیقا تبلور همان احساس ناب بود. دست راستش به آرامی از بدن جدا شد، با فاصلهی اندکی از بدن و زیر چانهی دختر گذشت، دختر حرارت دست گرم مرد را به وضوح زیر چانهاش احساس کرد. چشمانش را بست و با تمام وجود این احساس مرد را درک کرد و منتظر ابراز آن و به وقوع پیوستن این لحظهی تاریخی شد. در این لحظهی حساس بود که تمام درختان خیابان با تمام برگهایشان تکانی خوردند، به سمت صحنهی ماجرا چرخیدند، پرندگان همانطور که پرواز میکردند در هوا معلق ایستادند، سوسکها شاخکهایشان را بالا گرفتند، موشها زبالهها را رها کردند، گربهها با چشمانشان نور پردازی میکردند، نقاشیهای روی دیوار شروع به رقصیدن کردند، کاشیهای پیاده رو خود را از سیمان جدا کرده و ایستاده تماشا میکردند، چراغها چشمک میزندند، ساختمانها خم شدند تا بهتر ببینند ابرها شکلکهای زیبا میساختند و همه همه بی صبرانه و با اشتیاق انتظار این صحنهی زیبا را میکشیدند. فقط خورشید بود که خجالت زده پشت ماه پنهان شد. همه چیز مساعد بود و هیچ کس و هیچ چیز نمی دانست و حتی فکرش را نمیکرد که اتفاق بدی در شُرف وقوع است. هنوز نرمهی انگشتان مرد هم به شانهی دختر نرسیده بود که هجوم مردانی وحشی با دهانهای کف کرده از خشم از هر سو مرد را نقش بر زمین کرد. عدهای نیز دختر را از صحنهی ماجرا دور کردند. مرد زیر بار وزن سنگین بدن مهاجمین دور شدن چهرهی نگران دختر را تا انتهای خیابان دنبال کرد.
بله، ماجرا از این قرار بود که این مردان وحشی در واقع ساکنان همین محله بودند که پس از دیدن صحنهای مشکوک به ایجاد مزاحمت برای دختری معصوم به خیال خود سعی بر حفاظت از او داشتند. این لحظات پر تنش یک ساعت تمام طول کشید تا مرد با عجز و لابه موفق به رها کردن خود از زیر بار بدن این مردان شد و یک ساعت و پانزده دقیقه هم صرف متقاعد کردن آنها کرد که هیچ قصد مزاحمتی در کار نبوده و فقط قصدش ابراز محبت بوده و بس. پس از این زمان نسبتا طولانی بود که تازه متوجه شد دختر از ترس گریخته. این تلخ ترین واقعیتی بود که در تمام طول زندگی بر او تحمیل شده بود. با نا امیدی و هزاران فکر شوم راجع به بد شانسی و اقبال و جبر و روزگار راه خانه را در پیش گرفت.
******
هوا کاملا تاریک شده بود که درب خانه را گشود و یک راست به سمت اتاق خواب رفت. شانهاش را به چارچوب درب اتاق تکیه داد. معصومه هنوز به همان حالت خواب بود. سرش را تکان داد، وارد اتاق شد. لبهی تخت نشست. آرنجهایش را روی دو زانو گذاشت و چند نفس عمیق کشید. بدنش را شُل کرد و طاق باز روی تخت انداخت. نگاهی به معصومه کرد و همانطور که به ماجراهای اخیر فکر میکرد پلکهایش سنگین شدند و به خواب رفت.
دیگر سنگینی دست را روی سینهاش حس نمیکرد. چشمهایش را ناگهان باز کرد. نور شدید چشمانش را به شدت سوزاند. مدتی طول کشید تا به نور عادت کرد. معصومه با همان لباس اندک روبروی آینه مشغول آرایش صبحگاهیاش بود. آهی کشید و لبهی تخت نشست. معصومه همانطور که در آینه با دقت صورتش را وارسی میکرد با لحنی مهربان و مناسب صبح اول وقت گفت: بالاخره بیدار شدی؟ مرد به ساعت دیواری نگاهی انداخت، گفت: تو چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
بیدار شدم؟ مگه گذاشتی دیشب بخوابم، مدام تو خواب وول میخوردی و حرف میزدی، حتی چند باری هم دم دمای صبح داد و بیداد میکردی. خندهای کرد و ادامه داد: منم چند باری با آرنج و پام کوبیدم بهت اما حسابی خواب بودی.
مرد بهت زده به معصومه نگاه کرد. پس از چند ثانیه سرش را پایین انداخت: پووووووف. و شروع به مالیدن صورتش کرد.
سوال: آخرش که چی؟
جواب: آخرش هیچی!
نوشتم و پاکش کردم.
یه دختر می تونه آدم رو آروم بکنه!