زاده‌ی باران

می‌دانید؟ تنها ملاک درست مقدار ریزش باران نم دار شدن لبه‌ی پنجره‌ها و پشت بامهای همسایه‌هاست که شکل‌هایی عجیب می‌سازند. هرچه این شکل‌ها عجیبتر باشند یعنی باران بیشتری باریده. احمق‌ها فکر می‌کنند جمع شدن آب یا خیس شدن زیر باران معنی‌اش این است که باران زیادی آمده. نمی‌دانند این شکل‌های روی دیوار هرکدام تازه به دنیا آمده‌اند و نیاز به مراقبت دارند. باید نگاهشان کرد و دعا کرد که باران بند نیاید. به تجربه فهمیده‌ام که وقتی باران بند می‌آید مثل این است که بند نافشان را بریده‌ای. دیگر رشد نمی‌کنند. اندکی شکلشان را از دست می‌دهند. مثل تکه نانی که در آب افتاده. تار می‌شوند و این خورشید لعنتی ضربه‌ی آخر را می‌زند. تا چشمشان به خورشید می‌افتد غیب می‌شوند. هنوز نفهمیده‌ام که کجا غیبشان می‌زند، اصلا چرا انقدر از این خورشید فراری هستند.

یک شب که باران بند آمد دویدم لبه‌ی پنجره و سایبانی برای چندتایشان که قبراق‌تر بودند آوردم. قلبم تند می‌زد. منتظر خورشید بودم. هوا تاریک بود و چیز زیادی دیده نمی‌شد. همه جا را دنبال خورشید گشتم اما چیزی نیافتم. نور چراغ قوه را انداختم انتهای کوچه که شاید آنجا پنهان شده باشد، نور افتاد توی چشم گربه‌ ای، دیدم که پدر سگ، خورشید آنجاست. گربه در رفت و دیگر خبری ازش نشد. سایبان را نگه داشته بودم. باهاشان حرف می‌زدم که خوابشان نبرد. سرم را که از لبه‌ی پنجره بلند کردم دیدم ستاره‌ها در آمده‌اند، ماه هم که نصفش پشت ساختمان شش طبقه همسایه - با تمام این بچه‌های روی در و دیوارش بود - داشت در می‌رفت. با خودم گفتم حتما از خورشید فرار می‌کند. ستاره با اینکه اسم دختر است اما این ستاره‌ها مثل مرد ایستاده بودند.

آن یکی که پر نورتر است، مال مهسا بود. همیشه می‌گفت: اونجا مال منه. من هم بغلش می‌کردم و راحت بدنش را رها می‌کرد. چشمانش را که می‌بست، نفسش عمیق‌تر می‌شد. سرش را دقیقا می‌گذاشت تخت سینه‌ام. همانجا بود که فهمیدم چرا به اینجا می‌گویند «تختِ سینه»: مثل تخت می‌شود رویش خوابید. اصلا برای خوابیدن دخترها درست شده. نفسش گرم بود. عجب لذتی داشت. طولانی مدت همانطور می‌خوابید و من تکان نمی‌خوردم که بیدار نشود. فقط چشمانم را حرکت می‌دادم، نگاهش می‌کردم. از دستش شروع می‌کردم و تمام بدنش طی می‌شد. انگار هیچ وقت تمامی نداشت. لبه‌ی همین پنجره نشسته بودم و او هم در آغوشم لمیده بود. بدنم بی حس شده بود. در یک لحظه دیدم که مهسا رها شده و دارد سقوط می‌کند. من هم بدون هیچ فکری دنبالش پریدم.

نمی‌دانم چه شد که خوابم برد. خواب دیدم دارم سقوط می‌کنم و دستم که زیر چانه‌ام بود سُر خورد و سرم تالاپی افتاد روی زمین. هنوز شب بود. سایبان از دستم افتاده بود توی کوچه. سریع شلوار و لباسم را در آوردم و دویدم تا کسی برش نداشته مال خودم بکنمش. آخر وقتی چیزی از دست کسی می‌‌افتد دیگر مال او نیست تا اینکه خودش یا دیگری برش دارد. چند بار بدجوری سر همین موضوع  با دوستانم درگیر شدم. نمی‌دانم چرا همچین چیز به این سادگی را هم نمی‌فهمند. خلاصه تا برش داشتم و خیالم آسوده شد، گربه‌ی تخم حرام پیدایش شد و خورشید چشمانش را انداخت درست روی قلبم. از ترس جانم سایبان را همانجا رها کردم و شروع کردم به دویدن توی کوچه‌ها. انقدر دویدم تا مطمئن شدم که دیگر گربه پیدایم نمی‌کند. تازه فرصت پیدا کردم که قلبم را وارسی کنم. هنوز درست کار می‌کرد. بنده‌ی خدا فقط ترسیده بود و توی سینه‌ام بالا و پایین می‌پرید.

سرم را بالا آوردم دیدم انگار در یک دنیای دیگری هستم. دور و برم را نگاه کردم، چیزی دستگیرم نشد. چیزی نمی‌دیدم. به خودم که نگاه کردم، دیدم لختم. لعنتی، عینکم را فراموش کرده بودم. وقتی عینک به چشمم نیست هیچ چیز نمی‌بینم. هوا سرد بود، برای همین راه رفتم. گاهی هم دویدم. راه خانه را که پیدا نکردم، بیخیالش شدم. با خودم گفتم به دَرَک، همینجا یک خانه می‌سازم. مهسا را هم می‌آورم و با هم زندگی می‌کنیم. یک باغچه درست می‌کنیم و حسابی کود می‌دهیم بهش تا خاکش مرغوب شود. دو تا بچه می‌آوریم، یکی برای من، یکی برای مهسا. اسم هم برایشان انتخاب می‌کنیم. هرچه مهسا بگوید. برای من که فرقی ندارد. اما اینجا که هیچ چیز نبود. فقط سرما بود.

آسمان را که نگاه کردم دیدم هوا دارد روشن می‌شود. خورشید لعنتی حالا داشت می‌آمد تو آسمان. هیچ چیز نبود که خودم را پشتش پنهان کنم. کمی این طرف و آنطرف دویدم. هیچ پناهگاهی نبود. دست آخر هوش سرشارم کمکم کرد. هنوز خورشید طلوع نکرده بود که شروع به کندن زمین کردم. آنقدر کندم که بدنم به طور کامل توی گودال جا شد. خورشید که طلوع کرد به خودم و هوشم درود می‌فرستادم. خسته بودم و فورا خوابم برد. خواب اول صبح حال خاصی دارد. در خواب خوش بودم که قلبم شروع به درد گرفتن کرد. چشم که باز کردم دیدم که خورشید خال آسمان است. آشغال. قلبم داشت از سینه بیرون می‌پرید. حالا می‌فهمیدم که آن موجودات دوست داشتنی چقدر زجر می‌کشیدند. هول کرده بودم و درد می‌کشیدم. با تمام قدرت شروع کردم خاک‌های کنده شده را روی خودم ریختن. قلبم را با یک دست گرفته بودم و با دست دیگر خاک‌ها را روی خودم می‌ریختم. عجب فکر بکری بود. آن هم در این شرایط هراس انگیز. تمام بدنم زیر خاک رفت. مجبور بودم سرم را هم زیر خاک کنم. این خورشید لعنتی بدجوری اذیت می‌کرد. وقتی کارم تمام و درد قلبم کمتر شد با خیال آسوده خوابم برد.

الآن چند هفته‌ای از آن شب و روز پرماجرا می‌گذرد. دقیقا نمی‌دانم چند روز گدشته. گذشت زمان را هم از روی عبور و مرور جانوران زیرزمینی فهمیدم: اول مورچه‌ها آمدند و بعد کم کم کرمها پیدایشان شد. بعد از چند روز بوی بدی می‌آمد که حالم را بد می‌کرد. خدا رو شکر که کم کم عادی شد. مورچه‌ها خوب بودند، کاری به کارم نداشتند. فقط از روی پاهایم رد می‌شدند و قلقلکم می‌دادند، خوب بود. اما این کرم‌های موذی افتادند به جانم. نمی‌دانم چرا داشتند من را می‌خوردند. بعضی جاهای بدنم هم خود به خود داشت از بین می‌رفت. انگار دستی نامرئی می‌کند و با خود می‌برد. وقتی انگشتانم از دستم جدا می‌شدند حالم حسابی گرفته شد. چیزی از دست‌های ظریف و دوست داشنتنی‌ام نمانده بود. لعنتی‌ها آخر من با شما چه کردم که انگشتانم را می‌برید؟

حالا مدت‌ها گذشته. علاوه بر از دست دادن اکثر اندامم یک چشمم هم کور شده و دیگر چیز زیادی نمی‌فهمم. عجب زجری می‌کشند این موجدات زاده‌ی باران. آخر سر اسم هم برایشان نگذاشتم. این کرم لعنتی درست آمده روی همین چشم سالمم. گثافت با این دیگر چه کار داری؟ مگر سیر نشدی؟ باید با تمام وجود از همین یک چشم محافظت کنم. خودم هم نمی‌دانمد بدون بدن، چطور امکان دارد. درسته، می‌توانم با قدرت عقلم در مغزش رخنه و از این کار منصرفش کنم. باید تمام تلاشم را بکنم. ای کرم دور شو... ای کرم این چشم خوشمزه نیست... نه، فایده ندارد. دارد می‌خورد...


پ.ن: این داستان در واقع بعد از خواندن این داستان (به توصیه بد مست) خلق شد. توصیه می شود بخوانید.