وقتی که (دوست داری) عاشق بشی...


دوباره با یه دختر کره ای آشنا شدم. خیلی با تو فرق داره، خوب اول از همه اون اهل کره جنوبی هست و تو ایرانی هستی. تازه انگلیسشم هم خوب نیست، شاید حتی حرفهای من رو کامل نفهمه. ازش خواستم که به من کره ای یاد بده. بهش گفتم «دوست دارم بعد از سه ماه باهات کره ای حرف بزنم». خیلی خوبه که آدم از یه دوستی استفاده کنه و چیزهای جدید یاد بگیره. اصلا آدم همش باید یاد بگیره. این یاد گیری از اون کلک هایی هست که می تونی به مغزت بزنی و بهش بقبولونی که داری واسه ی آینده ات کارای مفید می کنی، که دیگه انقدر بهت گیر نده که آینده، آینده، پول، شغل، آینده. اگه چیزی یاد بگیری مغزت آروم میشه. البته که لذت بخش هم هست.

داشتم می گفتم، باهات خیلی فرق داره. با خود منم فرق داره. خوب شاید دلیلش این باشه که من و تو شبیه همیم. ولی موسیقی ای که گوش می ده، کتابی که می خونه، شاید فکرایی که می کنه فرق می کنه. ولی دوست داشتنیه. اصلا ازش خوشم میاد. خوب آدم به یه عده احساس خوبی پیدا می کنه دیگه. ممکن هم هست علتش این باشه که فکر می کنم اون از من خوشش میاد. می دونی که من یه معشوقم نه عاشق.

آره خلاصه، دوست داشتنیه. از همون روز اول که دیدمش حس خوبی بهش دارم، وقتی که از یه پله می خواستم بیام بالا و ازش خواستم که دستم رو بگیره و کمک کنه، اون هم بدون دریغ این کار رو کرد. همین حس رو میگم، می دونی؟ اینکه دستت رو گرفته و داره می کشتت بالا. حتی اگه کل ماجرا بهانه ای باشه فقط برای گرفتن دستش، مثل من. کلا لمس کردن خیلی خوبه. آدم باهاش حرف می زنه. شب سال نو دو نفر رو دیدم که جلو هم وایساده بودن و فقط با انگشتاشون با هم بازی می کردند بدون اینکه حرف بزنن. لمس شدن خوبه. احساسات از این طریق خیلی بهتر از لغات منتقل می شن.

همینه که از یون بیشتر خوشم اومد. همین که وقتی داره حرف می زنه یا یه چیزی که میشه، دستش رو میزاره روی ساعدت، یا شونت، یا دستت، یا پشتت. بعد تو گرماش رو حس می کنی، می گی چقدر لمس شدن خوبه. هر چقدر هم که متفاوت باشه و نتونی باهاش راجع به فلسفه هنر یا چگونگی کار کردن مغز موقع شاشیدن یا ریدن باهاش حرف بزنی، این لمس شدن خیالم رو آسوده می کنه. یه جورایی مثل اینکه یه ماده ای توی مغزم ترشح میشه. مثل وقتایی که علف می کشی یا مشروب می خوری، که قلبت انگار بیرون بدنت داره می زنه. انگار اصلا تو تو بدنت نیستی، مثل سبک شدن، بالا رفتن، مثل پرواز، پرواز، پرواز. مثل وقتی که عاشق میشی...


An innocent love


- Why did you break up with your girlfriend?

- We both wanted different things.

- Meaning?

- She wanted me, I wanted her!

how to be a killer

- When I first killed a man, I had nightmares every night. I couldn’t sleep at all. I used to see him floating in blood while my hands were holding his neck, trying to drown him in his own blood. Every morning it took me half an hour to come back to my life, after washing my hands for several times.

- When did your nightmares finish?

- When I did it again.


A derivation from a conversation in a documentary about paramilitary groups in South and Central America. The guy started killing at the age of 15 and he was 25 at the time of interview. He couldn’t remember how many lives he took.

Logic


منطق (logic)


هنوز هم وقتی حرف m را توی آدرس بار اینترنت براوزرم (internet browser) تایپ می کنم، اولین پیشنهاد تو هستی. حتی از ایمیل هایم هم بیشتر نگاهت می کنم. خوب، این قضیه دارد تغییر می کند. بهتر است بگویم دارم سعی می کنم تغییرش دهم. متاسفانه این عین واقعیت است که انسان باید در رفتارش سیاست داشته باشد. نمی توانی آنطور که می خواهی باشی. می توانی فقط شبیه آن باشی. این همان چیزیست که حالم را بد می کند. چندشم می شود، دلپیچه می گیرم و این احساس بد به صورت بادی بدبو، بی صدا خارج می شود. همین بو، خودش بزرگترین مشکل سیزده سال اول جوانیم بود. واقعا سالهای سال طول کشید تا توانستم کنترلش کنم. یا بهتر بگویم، دفعش کنم. بگذریم... آن روزها که با تو بودم، روشم برای بی سیاست رفتار کردن این بود که در لحظه تصمیم بگیرم. همین شد که آن روز، همان روز که هوا ابری بود، به تو گفتم: «باید همینجا تمامش کنیم.» هرجا که زورم می رسید می خواستم بی سیاست باشم. شاید به نظر احمقانه برسد، چرا که حتی گاهی این بی سیاستی بر خلاف اصل خواسته ام هم بود. مثل تو، مثل تمام کردن رابطه با تو.


خوب به یاد دارم، شب قبل از آخرین باری بود که دیدمت. آمدی به خوابم. خواب خوبی بود. وسط یک دشت وسیع پر از تپه های سبز بودیم. تو روی تپه ها می دویدی و من مثل دوربین پشتت حرکت می کردم. زاویه هایی مثل فیلم های کیشلوفسکی. انقدر نزدیک بودم که حرکت موهایت را روی صورتم حس می کردم. تپه ها بالا و پایین می رفتند. نمی دانم باد بود یا حرکت سریع تو که موهایت را می جنباند. زیبا بود. همه چیز عالی بود. همانطور که می دویدی سرت را برگرداندی سمت من و چیزی گفتی. صدای باد توی گوشم بود، نشنیدمت. وقتی به تک درخت تپه ی روبرو اشاره کردی، منظورت را فهمیدم. حالا که مقصد مشخص بود، ایستادم. آن درخت، همان تک درخت رویای آن شبم، درخت آرزوهایم بود و تو به سمتش می دویدی. دور شدی. به درخت که رسیدی شروع کردی چرخیدن به دورش. فکر کردم از ذوق رسیدنت به آرزوهایم است. حتما همان جا بود که خوب فهمیدی چه می خواهم. این طرف و آن طرف را می گشتی. می چرخیدی و از هر زاویه دوباره دوردست را جستجو می کردی. مثل اینکه دنبال چیزی یا کسی بگردی. یا اینکه ببینی تنهایی یا نه، مثل وقتی که ادرار داری. واقعا هم همینطور بود، ادرار داشتی. وقتی که مطمئن شدی کسی آن اطراف نیست، دامنت را بالا زدی و شاشیدی به ریشه های درخت آرزوهایم. خوب، خواب واقعیت نیست اما تقریبا همیشه می شود بندهایی وصل به واقعیت در آن پیدا کرد. نمی دانم از وحشت شاشیدن تو به درخت آرزوهاییم بود یا خیسی شرتم که از خواب پریدم. اینطور می شود که خواب به واقعیت ربط پیدا می کند: تو آنجا به درخت آرزوهایم شاشیدی، من در رخت خواب به خودم. همه جا خیس بود و بوی شاش می داد. لحظه های دویدنت در آن منظره های زیبا حسابی هیجان زده ام کرده بود. هیجان هم که ادرار آور است. آن شب دیگر نتوانستم بخوابم. تا نزدیک های صبح مشغول شستن ملحفه ها و رخت خواب بودم. تمام که شد نشستم و سیگاری روشن کردم. فکر می کردم. به تو، به آرزوهایم، به محتویات ادرار تو در خواب. نگران درخت آرزوهاییم بودم. انقدر فکرم عمیق بود که وقتی فندکم افتاد و سُر خورد زیر کمد، اصلا به خودم زحمت ندادم که حتی نگاه کنم که دور از دسترس افتاده یا نه. همانجا نشسته بودم و فکر می کردم. مطمئنا شاش برای درخت خوب نیست. حتما تا دفعه ی بعد که خواب درخت آرزوهایم را ببینم بسیاری از برگ هایش ریخته اند. تا آن موقع خیلی از آرزوهاییم فراموش شده و بعضی هم از دست رفته اند. مثل آرزوی بوسیدن تو روی صندلی های فلزی سبز پارک لاله.


راحتت کنم، من از این لاس زدن های سکسی هیچ خوشم نمی آید. همیشه همه ی صحبت ها به این چرندیات ختم می شود. انسان فقط در همان لحظه لذت می برد و بعدش شاید به سکس یا خودارضایی برسد. خلاصه تمام می شود. مهم این است که عمدتا خاطره نمی شوند. حتی از لحاظ روانشناسی بهتر است که فراموش شوند. «این خاطرات همان هایی هستند که تو در رابطه های آینده ات، دوستت را با آنها مقایسه می کنی.» قیاس هم که آفت رابطه هست. خوب یک جورایی هم راست می گویند. ولی می دانی؟ نکته اینجاست که همیشه خودم هم همین لاس زدن های سکسی را انجام دادم. خودت که بهتر می دانی. هیچ وقت هم پشیمان نشدم یا عذاب وجدان نگرفتم. چیزی که مهم است این است که بیشتر ترجیح می دهم روی نیمکت های سبز پارک لاله روبروی هم بنشینم و به همدیگر نگاه کنیم. یا اینکه روی صندلی های فلزی سبز که دسته های نارنجی دارند بنشینیم و راجع به آینده خیال پردازی کنیم و سیگار بکشیم. آن وقت است که انگشت اشاره ام را مستقیم به سمت آسمان می گیرم و نطقی منطقی، احساسی و پر از کلمه های درشت و سنگین می کنم. تو هم فقط به نشانه ی تایید «اوهوم اوهوم» می کنی که چیزی گفته باشی. همین تایید ِ تو می شود بلای وجودم. اینکه از چیزی حرف می زنم که تو هیچ نظری نسبت بهش نداری. به نقطه ای روی کاشی های پوسیده ی پیاده رو زُل زدی و از روی غریزه سرت را تکان می دهی . ادای گوش دادن در می آوری. اینجاست که می فهمم این صحبت ها حتی هیچ سنخیتی با آنچه در خیال خودم هم هست ندارد.


یادت آمد؟ روز آخر، آنجا بود که انگشتم از همان بلندی های خیال یک راست سقوط کرد و نشست روی چانه و گوشه ی لبم. آخر سر، بعد از چند لحظه سکوت، مثل همیشه نگاهت کردم و با لبخندی ملیح زیباییت را به یادت آوردم. چشمانت درخشیدند، لبخند زدی و دوباره لاس زدن سکسی شروع شد. نمی دانم بی خوابی شب گذشته بود یا هوای ابری آن روز، شاید هم ترس از دست دادن آرزوهایم بود که همان وسط پارک فکر بوسیدنت به سرم زد. خوب، می دانم خیلی غیر منطقی بود. و به همان اندازه هیجان انگیز و رمانتیک. با همان یک بوسه می شد این رابطه را ادامه داد.


نبوسیدمت. اشتباه یا درست، این کار را نکردم. وقتی می خواستم ببوسمت انگار که خبر داشتی. نگاهت را ناگهان دزدیدی. اصرار نکردم، فرصت تمام شده بود و خلاصه ی همه ی تفکراتم در آن لحظه تبدیل شد به یک جمله. فقط و فقط یک جمله و نیاز به یک سیگار. «باید همینجا تمامش کینم.» این را گفتم و دستم را توی جیبم کردم. «لعنتی! فندک.» هنوز زیر کمد بود. بلند شدم و دنبال فدک رفتم. هیچ کس آن روز فندک نداشت. اصلا هیچ انسان سیگاری در خیابان نبود. مجبور شدم از یک دکه ی روزنامه فروشی به فاصله ی یک ربع آن طرف تر یک فندک بخرم. وقتی برگشتم، هم سیگارم تمام شده بود، هم تو دیگر آنجا نبودی. سیگار و فندک به درک، رفته بودی. آنجا باورم شد که تصمیم ِ تو هم مهم است. هوای ابری آن روز هم بود. سرمای آن صندلی فلزی سبز با دسته های نارنجی هم مهم بود. کاشی های پوسیده ی پیاده رو هم همینطور. از همه مهمتر شاشیدن تو به درخت آرزوهایم بود.



پ.ن. پارک لاله دو نوع نشیمنگاه دارد. نیمکتهای چوبی سبز که روبروی هم هستند و یک میز بینشان است. و صندلی های سبز فلزی که دسته های نارنجی و تکیه گاه دارند.

کار است و زندگی


کتابخانه امان پر بود. نشان از خانواده ای کتاب خوان می داد. پدر بزرگم را یاد دارم که عینک به چشم، نهج البلاغه یا آن یکی کتاب که اسمش را یادم نیست می خواند. کتاب کلفتی بود، مجموعه ی گفتار های امام صادق. مهم نیست چه بود، مهم این بود که کتاب می خواند. بزرگ شده ی زمانی بود که مردم به زور مکتب را هم به پایان می رساندند. برادرش که پزشک هم بود. اگر نگویم پدر، حتما عمو یا دیگر حداقل برادر زاده ی چشم پزشکی ایران بود. سلامت باشد، هنوز زنده است. از نوجوانی چشمم به کتاب باز شد و ابتدا، بر اساس غریزه، کتاب های پزشکی مادرم را انتخاب می کردم که پر بود از عکس یا تصاویر اندام تناسلی. هیجانی داشت کشف ناشناخته ها. کم کم به شعر و کتب تاریخی و در آخر سرم به رمان گرم شد. می خواندم و لذت می بردم. مادرم هم می خواند. صبح ها که ما را راهی مدرسه می کرد، می نشست و یک ساعتی قبل از رفتن به سر کار کتاب می خواند. عصر ها هم بعد از ناهار و قیلوله ی عصر، کتابش را دستش می گرفت. برعکس مادر، پدر صبح می رفت، شب می آمد و جلوی تلویزیون اخبار تماشا می کرد تا خوابش ببرد. روزی از مادر پرسیدم، پدر چرا کتاب نمی خواند؟ گفت، قدیم ها می خواند، زیاد هم می خواند اما این روزها فرصت نمی کند، کار است و زندگی. خوب شد که نگفت کار است و زندگی و شما بچه ها. با خودم گفتم حیف است و بلافاصله لعنت فرستادم به کار و زندگی. کارش را از دست داد. نمی دانم اثر لعنت من بود یا خرابی اوضاع مملکت. هر چه که بود، اوضاع ما را خراب کرد. پولی نبود و من هم مجبور بودم هر روز از کرج سوار اتوبوس های تهران شوم تا به کلاس های دانشگاه برسم. دوران سختی بود. همین دوران بود که پدر را مریض کرد. درمانش که پیدا نشد، سیگارش را ترک کرد. همان وقت از غصه ی او سیگاری شدم. خدا بیامرزدش، دو ماه بعد از همان مرض لاعلاج عمرش را داد به شما. مادر ماند و ما چهار فرزند. من هم که بزرگتر از همه بودم، نان بیار خانواده شدم. هر کاری هم می کردم. از کارگری گرفته تا تصحیح ورقه ها در دانشگاه. صبح خروس خوان از خانه بیرون می زدم و برای شام منزل بودم. دیگر لای هیچ کتابی را باز نکردم. کار است و زندگی دیگر. لعنت فرستادم به کار و زندگی. کارم را از دست دادم. کار به جایی رسید که کتابخانه و همه ی کتاب هایش را فروختیم. درسم هم نیمه کاره رها شد. خیابان ها را پیاده طی می کردم به دنبال «به یک کارگر ساده برای نظافت نیاز مندیم». تبدیل شدم به یک کارگر ساده. همین است که هست. کار است و زندگی.


عشـــق


- لئون، فکر کنم دارم عاشقت می شم. می دونی، این اولین بارمه.

- چطور می دونی داری عاشق می شی وقتی تا حالا عاشق نبودی؟

- چونکه احساسش می کنم.

- کجا؟!

- تو شکمم، گرمه. قبلنا همیشه مثل اینکه یه چیزی تو شکمم بود، اما الآن رفته.


قسمتی از مکالمه ی ماتیلدا و لئون در فیلم «لئون».

کتاب خوب، کتاب بهتر


بعضی چیزا هست که برای یه مدت خوبه، مثل خوندن کتابای کافکا، از همون هایی که «ناراحتن».

بعضی چیزا هست که برای یه عمر خوبه، مثل خوندن کتابای وونه گات، از همونایی که «ناراحت و خوشحالن».


وقتی سوار مترو می شم...


There are some moments in a life which worth a life itself if you understand them at the moment.

Consider the moment when you don’t have even a penny in your pocket, travelling alone on the train, blindly and aimless, despaired after a day searching for any kind of job. Meanwhile, a beautiful girl steps in the train and struts towards a seat right next to you. She has the face that you may had a dream of that. You can see she is perfect but the moment is when she takes a pink apple out of her pocket. With the first bite, only thing that is in your mind is the imagination of the taste of that sweet and juicy apple. You haven’t ever thought that an apple could smell like that. The smell goes into your mind and pushes all the other thoughts out of your head. You want it with all of your cells but you don’t have any money and it definitely seems rude to ask her for an apple. And if you do, it may results in a bad interaction from her.

The apple is about to finish. She leaks the juice, puts the rubbish on the seat and takes another apple just alike the former one. You are struggling with yourself to pick the rubbish and taste it, when you have the feeling that you are an educated high level individual in the society, or at least you can be, to pick the rubbish.

This probably gives you some minutes to review all of your glorious background and the reason why you are at such a terrible circumstance to take your final decision. Possibly, this time is enough to see the girl is gone and there is no rubbish left on the seat.

Perfect! This is the life we do…

ترس


از ترس به گا رفتن, نه مینویسم نه میخونم...


گریه هم با زور می آید!


بالاخره گریه کردم، وقتی در توالت در حال ریدن بودم.

و زور می زدم...


قربانی تقدیر


حیف است، عمه جان

 

در واقع شروعی برای این ماجرا وجود ندارد. یک روز داشتم به این فکر می‌کردم که این داستان را چطور می‌شود نوشت. داستانی که آغاز ندارد، پایانش هم از آن دسته داستان‌های کافکایی خواهد بود که به قول وونه‌گات نمودارش به سمت بی‌نهایت اندوه می‌رود. در اصل واقعیت هم ندارد، پس چرا خواننده را با یک داستان غم انگیز خیالی سر کار بگذارم؟ زیادی فکرم را مشغول کرده بود. به این نتیجه رسیدم که به شکل خاطره‌ای بیانش کنم و تصمیم گیری و فکر را به عهده خواننده بگذارم. با این حساب از شر نوشتن یک پایان مناسب برای داستان هم خلاص شدم.

فقط مانده بود قالب داستان. بلند شدم، لباس پوشیدم و پیاده راه افتادم به خیابان نوردی تا شاید ایده‌ای به ذهنم برسد. دریغ از یک جرقه. نا امید در راه بازگشت به منزل بودم که ناگهان فکری به ذهنم رسید. چرا جای دور بروم؟ خانواده‌ی خودم را داخل ماجرا می‌کنم. تنها اسم‌هایشان را به طرز استادانه‌ای تغییر می‌دهم تا کسی نفهمد و چه کسی بهتر از عمه‌ی کوچکم. مهربان و دوست داشتنی. می‌توانم به جای فامبل شوهر عمه‌ام که زره پوش است از جوشن پوش استفاده کنم. بهتر از این نمی‌شود! دیگر عمه هم ناراحت نمی‌شود که این چه طرز نشان دادن خانواده ماست، آبرومان را بردی و از این حرف‌ها. حتی بعدها می‌توانم به عنوان هدیه برایش ارسال کنم. در ابتدایش هم می‌نویسم: «تقدیم به عمه‌ی خوبم، با احترامات فائقه».

 

عمه‌ها از بهترین موجودات روی زمین هستند. مهربان، دوست داشتنی، خندان، ریزه میزه. فدارکاری را هم که به این مشخصات اضافه کنی می‌شود موجودی آسمانی. برعکس جثه‌ی ریزه میزه‌ی عمه، شوهر عمه، آقای جوشن پوش، هیکلی به اندازه توصیفات فردوسی از رستم داشت. در جمع خانواده که نشسته بودیم با صدای خش دارش بلند داد می‌زد «مخلص ِ آقا مسعود» و من نمی‌دانستم که چه جوابی باید به مردی که سی سال از من بزرگتر است بدهم. هول می‌شدم و می گفتم «ما چاکریم». مشکل این بود که در یک جمع چند ساعته هشت الی ده بار این را تکرار می‌کرد. مثل اینکه حوصله‌اش سر برود و سر به سر کسی بگذارد. علاوه بر این، فکر مرا تفاوت حجمی و وزنی زیاد این زن و شوهر مشغول می‌کرد. به هر حال دو پسر عمه هم داشتم و این ثابت می‌کرد که غیر ممکن وجود ندارد!

آن موقع که کوچک بودم، تابستان‌ها اکثرا کوچی یک ماهه به لاهیجان می‌کردم تا در خدمت خانواده پدری‌ام باشم. پسر بزرگ عمه، فرید که هم سن و سال من بود، بهانه‌ی مناسبی برای حضور طولانی مدتم در منزل عمه بود. آن موقع تکنولوژی و زندگی شهری در لاهیجان چندان به چشم نمی‌آمد. در واقع روستایی بود با تراکم شهری. خانه‌ها ویلایی و در کنار هم رشد کرده بودند. نه الگوی شهری و خیابان سازی وجود داشت، نه زه کشی و آسفالت و دیگر چیزهایی که در یک شهر عادی دیده می‌شود. زندگی هم، زندگی روستایی بود. اکثرا مرغ و خروس داشتند: از تولید به مصرف. مردان صبح‌ها سر کار می‌رفتند که عموما مغازه‌دار، راننده و یا شالی کار و باغ دار بودند. زن‌ها هم کار می‌کردند، بیشتر از هر جایی که دیده بودم. بعضی صبح‌ها حتی زودتر از همسرانشان بچه‌ی کوچکشان را به پشت می‌بستند، گالش به پا می‌کردند و به شالی زارها می‌رفتند. عده‌ای هم مرغ و خروس و غاز و انواع ماکیان نگهاداری می‌کردند که در هر کوچه‌ای دیده می‌شد. بعضی سبزی خرد می‌کردند، بعضی آشپزی یا مربا می‌پختند و ترشی می‌انداختند. چراندن ماکیان وظیفه‌ی بچه‌ها بود. صبح‌های تابستان، بچه‌ها غاز چرانی می‌کردند و عصرها فوتبال و بازی‌های محلی وقتشان را پر می‌کرد. آن روزها آتاری بازی جدیدی بود و کلوب‌های بازی تازه افتتاح شده بودند. دیگر کمتر بچه‌ها را در حال توپ بازی و سر و صدا می‌دیدیم. خانواده‌ها هم راضی بودند. دیگر سرو صدا کمتر بود و وقتی در ایوان مشغول قیلوله بودند کلافه نمی‌شدند و به استراحت می‌رسیدند.

عمه که مرغ و خروس نداشت با سبزی‌های محلی دلار درست می‌کرد و باقالی پاک می‌کرد. ما هم از مکافات کار صبح گاهی خلاص بودیم. اکثرا خریدهای عمه را انجام می‌دادیم، یواشکی از باقی پول آلوچه یا بستنی می‌خریدیم و می‌خوردیم. عصر هم مثل باقی بچه‌ها بیشتر اوقات در کلوب‌های بازی و بعد هم به دعوای بعد از بازی می‌پرداختیم. رشید که هفت-هشت سال از ما کوچکتر بود اکثرا خانه بود. کمتر می‌دیدمش، ما بیرون بودیم و او در منزل. همان ساعات اندکی که در کنارش بودیم متفاوت بود. از همان دوران بود که حس کردم چیز عجیبی در وجودش است. اتفاقات را جور دیگری می‌دید. حرف زدنش فرق داشت و راه رفتنش خنده دار بود: دستانش آویزان بود و پاهایش را روی زمین می‌کشید. همین هم باعث می‌شد که سه ماه یکبار کفش نو بخواهد. همه فکر می‌کردند که از قصد اینطور راه می‌رود تا کفش نو بخرد. نمی‌توانست تا شش سالگی درست حرف بزند. کلمات را می‌گفت اما منظورش را نمی‌توانست بیان کند. کلمات را جابجا به کار می‌برد. جملاتش فعل و فاعل نداشتند. آن موقع وضعیت درمانی و بهداشتی مناسبی هم وجود نداشت  که رشید را برای ویزیت پیش دکتر متخصص ببرند.

یک بار بعد از ناهار در حیاط نشسته بویم و به همراه عمه سبزی پاک می‌کردیم. کار هر روز عصرمان بود. آن روز هوا گرم بود و همه کلافه بودیم. یک پنکه‌ی درب و داغون هم تنها وسیله‌ی سرمایشی بود که حداقل حشرات را دور می‌کرد. رشید گوشه‌ای از حیات مشغول آب بازی بود که ناگهان با صدای عمه که فریاد می‌زد «پسره‌ی بیشعرو» از جا پریدیم. سر را بالا کردیم. رشید یک مشت لباس خیس در دست چپش بود که با زور همه را در یک مشت جا داده بود. تمام بدنش خیس بود، عریان روبروی ما ایستاده بود و نا‌بالغی‌اش را به رخ ما می‌کشید. لخت شدن و آب بازی از هر بچه‌ای بر می‌آید اما آن حرفی که رشید زد فکر نکنم تا به حال از دهان هیچ کودک شش ساله‌ای بیرون آمده باشد: «مامان، من به دنیا آمدم». عمه دوید. هنوز دو متری فاصله داشت که دست چپش بالا رفت و یک متر جلوتر با پشت دست سیلی محکمی به صورت رشید نشست. او را زیر بغل زد، حوله‌ای از روی بند برداشت، دور رشید پیچید و بد و بیراه گویان داخل خانه رفت.

رفتارها و حرف‌های عجیبش هنوز هم مرا به فکر فرو می‌برند. یک روز جلوی روی رشید داشتیم با آتاری بازی مستهجنی انجام می‌دادیم که پر از زن‌های لخت بود. فکر کردیم رشید نمی‌فهمد و فقط در آخر گوشزد کردیم که به مادرت چیزی نگو. با اعتماد بنفس عجیبی گفت: «همه باید همه چیز را بدانند». شب به عمه گفت و ما کتک مفصلی خوردیم. آن موقع ها که در ایران حتی صحبت از آلودگی محیط زیست نبود و فقط کشورهای پیشرفته قوانینی در جهت حفظ محیط زیست داشتند، مدام تکرار می‌کرد: «اگر با همین سرعت منابع طبیعی و محیط زیستمان را آلوده کنیم دیر یا زود مجبور می‌شویم از این سیاره کوچ کنیم».

مدرسه‌ها که شروع می‌شد من برمی‌گشتم تهران و دورا دور خبرهایی از خانواده‌ی عمه داشتم. رشید نابغه بود. سال اول ابتدایی تمام مدرسه متفقل القول بودند که او باهوش‌ترین شاگرد دوره‌اشان است. سال دوم هم همینطور بود. همه امید به پرورش یک نابغه داشتند تا اینکه نشانه‌های آن بیماری لعنتی نمایان شد.

تابستانی بود که رشید به سال سوم می‌رفت. رشید و مادرش برای خرید بیرون رفتند و من هم که لباس پوشیدنم کلی طول کشیده بود به همراه فرید دنبالشان دویدیم. صد متر مانده بود که بهشان برسیم ناگهان مثل اینکه رشید را با شمشیر پی کرده باشند، نتوانست روی پاهایش بیاستد و نقش زمین شد. بیماری همین بود: ضعف مفرط عضلانی. از پاها شروع می‌شد. آزمایش‌ها هم قضیه را ثابت کردند. اسمش مادورژن بود. از یک ریشه‌ی عبری به معنی بی دست و پا. از هر ده میلیون نفر، یک نفر به آن مبتلا می‌شود و آن یکی رشید بود. بعد از پاها نوبت دست‌هاست و بعد کل بدن. ژنتیکی هست و هنوز درمانی برای آن کشف نشده. به سرعت پیش می‌رفت. سال سوم ابتدایی رشید افت شدید تحصیلی داشت و سال چهارم دیگر نتوانست به مدرسه برود. نمی‌توانست راه برود یا درست بنویسد. چند سالی هم معلم سرخانه برایش گرفتند. رشید دیگر آن موجود باهوش و عجیب نبود. انگار که یک دفعه و از قصد خودش را به خنگی زد. دکترها می‌گفتند که این هم تاثیر بیماریست و به خاطر دور بودن از جامعه است. حالا رشید تبدیل شده بود به یک تکه گوشت که روزها جلوی تلویزیون می‌نشست و با شخصیت‌های فیلم‌ها حرف می‌زد. علاوه بر کنترل تلوزیون و ماهواره، شمشیری پلاستیکی همیشه کنار دستش بود که همه را با آن تهدید می‌کرد. می‌گفت اگر به حرفم گوش ندهید، دست و پایتان را قطع می‌کنم، آن وقت بی دست و پا می‌شوید.

سال‌ها گذشت. لبه‌های شمشیر دیگر تیز نبود. بر اثر برخورد با اشیاء مختلف تو رفتگی‌های زیادی در آن دیده می‌شد. رشید دیگر درس نخواند. موهای بدنش کامل در آمده بود. پشت لب‌هایش سیاه شده و ریشش تقریبا درآمده بود. متأسفانه به خانواده پدری‌اش رفته بود، بی تحرک هم بود. تبدیل شده بود به یک تکه‌ی بزرگ گوشتی که نمی‌تواند حرکت کند. مادرش که نمی‌توانست بلندش کند، پدرش هم به علت وزن زیاد، خودش دچار دیسک شده بود که کمرش به زور وزنش را تحمل می‌کرد. فرید مانده بود و 90 کیلوگرم گوشت. خانه‌اشان در طبقه دوم بود. همین مزید علت شده بود که رشید سالی فقط دو سه بار می‌توانست بیرون برود. حمل و نقلش به حمام هم وظیفه‌ی فرید بود. دستشویی رفتنش مشکلی نداشت: تشتی مناسب این کار را می‌آوردند، همه از اتاق بیرون می‌رفتند، رشید روی آن می‌خزید و کارش که تمام می‌شد، مادرش با ماسکی بر صورت می‌آمد و تشت را می‌برد و می‌شست.

وجود رشید محدودیت‌ها و مشکلات بسیاری را به خانواده‌شان تحمیل می‌کرد. داروها و ویزیت دکترها بسیار گران بود و تأثیر چندانی هم نداشت. اما نمی‌شد انجامشان نداد. مهمتر از مسئله مادی مسائل روانی بود که عمده‌اش بر دوش مادر رشید بود. باید همیشه در خانه می‌ماند. تنها گذاشتن رشید یعنی ترس برای عمه. فرید دانشگاه می‌رفت، پدرش هم صبح تا شب سر کار بود. عمه نمی‌توانست رشید را بیشتر از نیم ساعت در خانه تنها بگذارد. با اینکه رشید نمی‌توانست حرکت کند که اتفاقی برایش بیافتند. گاهی فقط از شدت عصبانیت تمام زورش را جمع می‌کرد، شمشیرش را یک یا دو متر آن طرف تر پرت می‌کرد. آرام می‌خزید و برش می‌داشت. گاهی انگار عمه با خودش لج می‌کرد، دو سه ماه دست به صورتش نمی‌زد. ابرو و سبیل در می‌آورد و از ما هم رو می‌گرفت. می‌گفتم: «عمه جان، حیف است به خدا». عکس دوران بچگی‌اش را نشانش می‌دادم و بر زیباییش تاکید می‌کردم. آن را با اکراه نگاه می‌کرد و می‌گفت: «گذشت آن زمان».

نمی‌دانم اسمش چیست. شانس، تقدیر، جبر است یا قضا و قدر. هرچه هست بعضی‌ها بدجور با آن درگیر می‌شوند. هر کس به نحوی، عده‌ای با نماز و روزه و نذر به جنگ آن می‌روند، عده‌ای هم با اعتماد به نفس و تلاش. بعضی‌هایش را نمی‌شود کاری کرد: رشید مُرد. جسدش را پایین پله‌ها کنار شمشیرش پیدا کردند. یک روز بعد از ظهر از عمه خواسته بود بیرون که می‌رود آلو خشک برایش بخرد. عمه که در درگاه خانه ایستاده بود با قاطعیت گفته بود «نه، اسهال می‌شوی، آنوقت من باید هر ساعت تمیزت کنم و تا صبح نمی‌توانم بخوابم»، او هم شمشیرش را به سمت عمه که در حال خروج از خانه بود، انداخته بود. شمشیر سرخورده و افتاده بود پایین پله‌ها. رشید دنبال شمشیر روی پله‌ها می‌خزد که وزن زیادش باعث می‌شود تا پایین پله‌ها سقوط کند. در واقع به همین سادگی هم نبود. فرید جسدش را کشف کرد. در همان فاصله یک ربع که عمه به خرید رفته بود، فرید هم از دانشگاه برگشته بود. رشید پس از سقوط از پله‌ها بیهوش شده و مثل وزنه‌ای نود کیلوگرمی جلوی در افتاده بود. هوا گرم بود و این درهای فلزی قدیمی، همیشه بر اثر دمای زیاد منبسط می‌شوند و گیر می‌کنند. فرید هم از همه جا بی خبر کلید انداخته بود و طبق عادت با لگد ضربه‌ی محکمی به در زده بود. بر اثر این ضربه لاشه‌ی رشید تکان می‌خورد، سرش به لبه‌ی پله‌ی غیر استاندارد – که فاصله‌ی کمی از در داشت – برخورد می‌کند و همین ضربه جانش را می‌گیرد.

به فرید نگفتند که در واقع او رشید را کشته. خواسته یا ناخواسته مهم این است که هنوز نمی‌داند. چهار پنج سالی از آن روز می‌گذرد. هنوز عمه در خانه می‌نشیند، نماز می‌خواند و دعا می‌کند. هم برای رشید و هم برای فرید که بخشیده شود. یک روز در میان سر خاک رشید می‌رود و سنگ قبر یشمی‌اش را می‌شوید. گل‌ها را آب می‌دهد و با پسرش که تمام عمرش را قربانی تقدیر بود حرف می‌زند. از آن روز دست به صورتش نزده و روز به روز پیرتر و زشت‌تر می‌شود.


روزگار است دیگر...

 

خب، گاهی نمی‌شود ننوشت. بعضی اتفاق‌ها می‌افتد، نوشته‌هایی می‌خوانی، چیزهایی می‌بینی و می‌شنوی که یک دفعه داستان‌ها و ماجراها به ذهنت هجوم می‌آورند. دو آرنج را روی میز قرار می‌دهی، یک دست را زیر آن یکی می‌گذاری و پیشانیت را به پشت دست‌هایت، درست روی نرمه‌ی بین انگشت شست و چهار انگشت دیگر می‌چسبانی، میز چوبی را با نقش‌هایش نگاه می‌کنی و فکر و خیال است که در کاسه‌ی مغزت می‌چرخند و این طرف و آن طرف می‌روند. چون پشتت خم شده، روی شکمت خط‌هایی می‌افتد و عرق می‌کند. گاهی هم قطره‌ای عرق از زیر بغلت می‌چکد و لحظه‌ای از فکر و خیال بیرون می‌آیی. دو دست را پشت سرت می‌گذاری و به صندلی تکیه می‌دهی. تازه می‌فهمی که خیس عرقی. این درست وقتی است که ماجرایی تازه در ذهنت شروع می‌شود: یا داستان و نوشته است، یا تصمیمی تعیین کننده.

یک بار خودم را جای یکی از همین قطرات عرق گذاشتم که روی مو‌های بین ناف و سینه‌ام بوجود آمده بود. این قطره‌ی عرق احتمالا حاصل سوختن چربی‌هایی ناشی از فعالیت زیاد مغزی بود. در واقع سیر طبیعی بدن است: فکر می‌کنی و عرق می‌ریزی. خب، من از فکر کردن لذت می‌برم و مدام انجامش می‌دهم. مدام هم عرق می‌ریزم. این قطرات حاصل لذت من هستند. اصلا نظر من این است که انسان همه چیزش مربوط به لذت است. از همان ابتدا: دو نفر برای لذت تنشان بر هم می‌لغزد، جفتشان ارضا می‌شوند و نطفه‌ای بسته می‌شود. چه خوب می‌شود اگر دوست داشتن هم در کار باشد. می‌شویم من و تو. یکی هم می‌شود آن فاحشه‌ای که لوله‌های رحمش را بسته و دیگر با خیال آسوده، بدون اندکی فکر به مکافات سقط جنین به کارش می‌رسد. یکی می‌شود آن جنینی که سقط شده. یکی هم می‌شود آن کودک خیابانی که آدامس می‌فروشد و زیر برف از سرما می‌لرزد. برف که می‌بارد این بنده خداها از سرما کنج خیابان در پناه درگاه ساختمان‌ها کز می‌کنند. ماشین‌ها رد می‌شوند و فقط نگاهی از سر دلسوزی لرزیدن کودک را دنبال می‌کند. حتما زیر لب چیزی هم برای همدردی می‌گویند. برفی که ما از آن انقدر لذت می‌بریم و در وبلاگ‌هایمان مطلب راجع بهش می‌نویسیم، می‌شود بلای جان کودکان خیابانی و خیابان خواب‌ها. حتی بازار کار فاحشه‌ها هم کساد می‌شود. روزگار است دیگر، یکی می‌گوید: «دخترها روزهای برفی جذاب‌ترند»، آن یکی صدای به هم خوردن دندان‌هایش از ده متری شنیده می‌شود.

حالا می‌شود یک داستان تعریف کرد.همان حس نوشتن است که اکنون دارد شکل داستان به خود می‌گیرد. نکته اینجاست که «دردی» به آن حس پیوسته که جدا شدنی نیست. شاید فکر کردن به همین درد یا به همراه این درد است که آن لذت را بوجود می‌آورد. شاید هم درد و لذت از یک جنس هستند. صورت انسان در اوج لذت شبیه صورتش در اوج درد است. در یکی از کتاب‌های هرمان هسه نارتسیس و گلدموند بود که این مسئله را مطرح می‌کرد. بسیار به دلم نشست. خلاصه اینکه وقتی در یک روز برفی، صدای تنبور در گوش آدم را به رقص وا می‌دارد و له شدن برف زیر کفش احساس خوبی القا می‌کند، دیدن پیکره‌ی کودک آدامس فروشی که از سرما در خود جمع شده، کاسبی را رها کرده، دو زانو روی زمین نشسته و سرش را لای دو پا گرفته، جعبه‌ی آدامس موزی از همان قدیمی‌ها -  جلویش روی زمین است و برف رویش نشسته، کمرت را می‌شکند. با خود می‌گویی چه می‌شود کرد، خانه لازم دارد یا باید به فرزند خواندگی قبولش کنی؟ حداقل می‌شود به کاسبی‌اش رونق داد. نزدیک می‌شوی و سلام گرمی تحویلش می‌دهی. وقتی عکس العملی نمی‌بینی کنارش زانو می‌زنی و با دست شانه‌اش را تکان می‌دهی. سرش را بالا می‌کند و تازه می‌فهمی که خوابیده بود. حتما به سرما عادت دارد. پول را نشانش می‌دهی و آدامس می‌خواهی. او هم که از خواب لذت می‌برده شاکی می‌شود و با تلخی آدامسی به تو می‌فروشد.

روزگار است دیگر. آدم از کجا بفهمد که آن کودک پول را بیشتر دوست دارد یا خواب را؟ تو بلند می‌شوی و قدم‌های سنگینت را روی برف می‌گذاری و فکر می‌کنی. او هم اسکناس را داخل جیبش می‌گذارد و سعی می‌کند دوباره بخوابد. تمام فرقش این است که حالا فکر را به صدای تنبور ترجیح می‌دهی.

 پ.ن: خیال بود. دو نوشته پشت سر هم در وبلاگی خواندم ، دردم گرف، حاصلش شد خیال و این چند خط.


خر باش


خیال که قدرتمند باشد، افسار گسیخته می شود. اگر هم خودت را به خریت بزنی، افسارت را دستش می گیرد و نمی دانی که تا کجاها می بردت.


- عوض شد. خوب، بعضی حرف ها را نمی شود قبول نکرد. می دانید که، دخترها موجودات عجیبی هستند...!



شما چه می فهمید؟


گوسفند

بالاخره تبدیل به یک گوسفند واقعی شدم. با پشم و چهار پا و چشمان معصوم و دنبلانی درشت لای پاهای عقبم. دیگر نمی‌توانم حرف بزنم. فقط بع بع می‌کنم که بسیار لذتش بیشتر است: لازم نیست برای هرمفهومی، هر احساسی یا هر اعتراضی کلمه‌ی مخصوص و مناسبی پیدا کنم و به سختی زبانم را درست حرکت دهم تا کلمه درست ادا شود. به جای همه چیز فقط بع بع کافیست. این اوج مزیت زبان گوسفندان نسبت به انسان‌هاست – انسان‌های احمق. می‌دانید؟ مسئله اینجاست که من هم روزی یک انسان بودم. دو پا و دو دست و یک مغز پیچیده داشتم. از وقتی یک بره‌ی قهوه‌ای کوچک را در آغوش دختری روستایی در یکی از دهات اطراف کوه کرکس دیدم به گوسفندان علاقه‌مند شدم. به همراه یک تیم چند نفره به قله‌ی کرکس سعود کرده بودیم، نمی‌دانم چه شد که منِ تنها داشتم پیاده از کنار این دختر و آن بره‌ی معصوم عبور می‌کردم. همان بره بود که این فکر را در من بوجود آورد که تبدیل به یک گوسفند شوم و از همانجا شروع به مشاهده و تمرین کردم. خیلی طول کشید. پیشرفتم خیلی کند بود. همین شد که راه افتادم و پرس و جو را شروع کردم: از روانشناسها، پزشکان و دامپزشکان که چگونه می‌شود تبدیل به یک گوسفند شد. هیچ کس جواب مشخص و به درد بخوری نداد. روانشناسها که مدتها من را دواندند تا بتوانند تحقیقات خودشان را کامل کنند. تقریبا ناامید شده بودم که در یک مرخصی ساعتی در حال پیاده روی دور و اطراف محل کارم بودم که چشمم خورد به کاغذی تبلیغاتی پشت در یک عطاری قدیمی که بیشتر شبیه عطیقه فروشی بود: «قرص‌های گیاهی، افزایش اعتماد به نفس، تبدیل انسان به گوسفند». هرچه قرص داشت را با قیمتی بسیار مناسب خریدم و تا شب به عنوان شام همه‌شان را جویدم و خوردم. آنقدر عجله داشتم که بدون توجه به عواقب این کار، همه را یک شبه خوردم. به هر حال شانس آوردم که اتفاقی نیافتاد. مثلا می‌توانستم تبدیل به یک مار شوم و یا حتی یک دلفین دوست داشتنی تبدیل شوم که در همان ساعات اول بر اثر دور بودن از آب جان به جان آفرین تسلیم می‌کردم. قرص‌ها درست عمل کردند و اولین علائم یک ماه بعد کاملاً به چشم می‌آمد. اول شروع کردم به پشم در آوردن و پس از مدتی زبان گوسفندان را می‌فهمیدم، اما هنوز نمی‌توانستم صحبت کنم.

وقتی ریحانه متوجه تغییراتم شد و تصمیمم را با او در میان گذاشتم بسیار خشمگین شد و چند فحش پدر و مادر دار نثارم کرد. اما مثل اکثر اوقات توانستم با استدلال‌های منطقی‌ام او را راضی کنم. من دوستش داشتم و نمی‌خواستم از دستش بدهم. البته آخر هم از دستش دادم! در واقع از دست شروع شد. همیشه می‌گفت «همه چیز از دست شروع می‌شود» و نهایتا این را به من ثابت کرد. پس از مدتی دیگر حاضر نشد دستان کشیده با آن پوست نرمش را در دستان من قرار دهد. البته دیگر به سختی می‌شد به دستان من گفت «دست». فرقی با پاهایم نداشتند، فقط کمی کوتاهتر بودند. و وقتی که دیگر حاضر نشد پشم زیر چانه‌ام را با همان دستان کامل نوازش کند این حقیقت تلخ بر من نمایان شد که باید ریحانه را فراموش کنم.

اینکه یک گوسفند نمی‌تواند دوست دختر و عشق انسانی‌اش را حفظ کند واقعا عذاب آور است. می‌توان فرض کرد که بله، روابط احساسی فقط نگاه و نوازش نیستند، بلکه همدردی و ارتباط کلامی نیز هست که یک انسان با گوسفند مطمئنا قادر به برقراری این ارتباط نیست. همچنین نمی‌توان ار کنار روابط جنسی به راحتی عبور کرد و از اینجا که بنده یک گوسفند منطقی هستم به راحتی این واقعیت تلخ را قبول کردم. چیزی که نمی‌توانم قبول کنم این است که چرا من از کار اخراج شدم؟ آن هم به شکلی کاملا مفتضحانه. روزهای اول تغییرات هیچ مشکلی وجود نداشت و من به عنوان یک انسان که کم کم دارد به گوسفند تبدیل می‌شود هیچ دشواری‌ای با نظارت بر خط تولید کنسرو هلو نداشتم. وظیفه‌ی اصلی من این بود که در تمام هشت ساعت کاری نوار نقاله‌ای را نگاه کنم و مراقب باشم که از جلوی من فقط هلو عبور کند و نه چیز دیگری. معمولا میوه‌های دیگر جزء همین نخاله‌ها بودند که در صورت مشاهده باید دکمه‌ی قرمزی که زیر دست راستم بود را فشار می‌دادم تا نوار نقاله متوقف شود، میوه یا شیء بیگانه را از هلوهای سالم جدا می‌کردم و پس از اطمینان از صحت اتمام کار دکمه‌ی سبزی که زیر دست چپم بود را فشار می‌دادم تا تولید کنسرو هلو ادامه پیدا کند. گاهی اشیاء عجیبی عبور می‌کردند که تعجب همه را بر می‌انگیخت: یک بار آچاری عبور کرد که یکی از ابزار کار سرکارگر محترم کارگاه بود. یک بار دیگر با تعجب فراوان مُچ یک کاندوم مستعمل را گرفتم و با همکاران دور هم جمع شدیم، نظر دادیم و خندیدیم. در آخر به این نتیجه رسیدم که یقیناً متعلق به معشوق صاحب کارخانه، خانم صمدزادگان است که یکی از کارگرها، وقتی از پشت درب دفترش رد می‌شد صدایش را شنیده بود که پشت تلفن از علاقه‌ی شدیدش برای همبستر شدن روی بستری از هلو می‌گفت.

مطمئناً من به خوبی قادر به انجام این شغل بودم. حتی وقتی دیگر نمی‌توانستم روی دو پا بیاستم، یک چهارپایه گذاشتم و روی آن نشستم. اشیاء عبوری را نیز با دهان برمی‌داشتم و از هلوهای سالم جدا می‌کردم. در طول این مدت همواره امیدوار بودم که صاحب صاحب کارخانه با معشوقش همبستر نشود که من بخواهم با دهان کثافت کاری‌هایشان را از هلوهای سالم جدا کنم.

این روند ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح وقتی مثل همیشه می‌خواستم وارد کارگاه شوم، نگهبان با یک دست گردن من را از پشت سر گرفت و با لگد من را از در بیرون انداخت. وقتی با التماس و نگاهی نگران و پرسش‌گرانه بع بع کردم تابلوی زردی را نشانم داد: «ورود هرگونه حیوان، مخصوصاً گوسفند ممنوع» و عکس یک گوسفند را کشیده بوند که رویش ضربدری قرمز بود. این مسئله بسیار فکر مرا مشغول کرد که چرا این کار را با من کردند و تنها نتیجه‌ای که گرفتم این بود که خانم صمد‌زادگان به خاطر کشف آن شیء کثیف، کینه‌ای عمیق به دل گرفته بود و منتظر فرصتی مناسب برای جبران آن بی آبرویی بود.

خلاصه اینکه بعد از قطع در‌آمد زندگی من وارد مرحله‌ی جدیدی شد. اوضاع سختی بود. چرا که هنوز به غذای انسان‌ها علاقه‌مند بودم و پس از مدتی، تمام پول پس‌انداز چند ساله‌ام که روزانه و تومان، تومان جمع شده بود خرج شد. در این مدت توانسته بودم طویله‌ای پنج متری با پوششی از کاه مرغوب در کف آن دست و پا کنم. درست است که محله‌ی خوبی نبود و همسایه‌ها و اهالی محل از بوی مدفوع من بیزار بودند و مدام نق می‌زندند، اما گاهی بچه‌هایشان با من بازی می‌کردند که باعث خوشی و اندکی فراموشی بود. باید به خوردن علف عادت می‌کردم؛ بنابراین کم کم غذاهای انسان‌ها که بسیار هم گران بودند را کنار گذاشتم و فقط علف خوردم. اتفاقا بسیار هم خوب بود. از آن وقت که فقط علف می‌خورم دیگر نه معده‌ام درد گرفته، نه دل پیچه دارم. تازه دندان‌هایم هم برای خوردن علف مناسب‌ترند.

جالب اینجاست که برخی از عادات قدیم را هنوز هم حفظ کرده‌ام. شاید بتوان گفت که اینها فصل مشترک زندگی انسان و گوسفند است. یکی از مهمترین این عادات پیاده روی‌های بی هدف و طولانی در شهر یا کوه و دشت است. انسان که بودم هرز چند گاهی وسایلم را جمع می‌کردم و با یک کوله و وسایل اولیه شروع به راه رفتن می‌کردم. ابتدا در شهر و سپس در طبیعت. هنوز هم این کار را انجام می‌دهم با این تفاوت که دیگر نیازی به همان وسایل اندک هم ندارم.

یک روز در یکی از همین پیاده روی‌های شهری از روبری یکی از سینماهای معروف و شلوغ شهر عبور می‌کردم و مردان و زنان جوان را هنگام خروج از سینما تماشا می‌کردم. ناگهان مثل زنی حامله ویار سینما کردم. مدت‌هاست که آرزوی دیدن فیلم‌‌های مزخرف و آبگوشتی این روزها را دارم. اما لعنتی نه پول دارم نه کسی یک گوسفند را به سینما راه می‌دهد. اصلا این فیلم‌ها مخصوص ما گوسفندان است، باید یک آرم «تماشا کردن انسان‌ها ممنوع» گوشه‌ی پایین و سمت چپ این‌ها بزنند تا فقط ما گوسفندها ببینیم. این بیکارها با دوست دخترشان می‌روند توی سالن فیلم را می‌بینند و گریه کنان بیرون می‌آیند و دست همدیگر را به بهانه‌ی آرامش دادن به هم می‌گیرند. دختر که از وجود یک مرد در کنارش لذت می‌برد، شانه‌اش را پشت بازوی مرد قرار می‌دهد و صورتش را به گرمی به شانه‌ی مرد می‌چسباند. احساس آرامش می‌کنند و قدم می‌زنند.

مدت‌ها پیش، آن روزها که با ریحانه بودم، حسرت این حالت را می‌خوردم. تازه حالا فهمیدم که برای بوجود آوردن این حالت حتماً باید از یک فیلم آبگوشتی و چند قطره اشک کمک می‌گرفتم. تلاش هم کردم که این حالت را بوجود بیاورم. خوب، این را فهمیده بودم که هر حالتی باید از یک جایی شروع شود. در نتیجه به این فکر کردم که بهترین شروع برای رسیدن به این حالت می‌تواند گرفتن و نوازش کردن دست باشد. به راستی که همه چیز از دست شروع می‌‌شود. بالاخره پس از گذشت چندین روز و فکر کردن به راه‌های مختلف برای این کار، راه حل مناسبی به ذهنم رسید: به این نتیجه رسیدم که بهتر است وقتی می‌خواهم این کار را انجام دهم حواسش به چیز دیگری باشد. بنابراین، دعوتش کردم به پیاده روی در خیابان جمهوری. وقتی راه می‌رفتیم بدون آنکه اشاره‌ای به نیّتم داشته باشم روبروی یکی از فروشگاه‌های بزرگ که تلوزیون‌های بسیار بزرگ می‌فروخت ایستادم. با هم به تماشای فیلم صامتی که برای نشان دادن کیفیت تلویزیون پخش می‌شد ایستادیم و در یک لحظه‌ی مناسب انگشت اشاره‌ی دست چپم را به پشت دست راستش زدم و چند ثانیه مکث کردم. عکس العملی نشان نداد، پس با اعتماد به نفس به آرامی دستم را روی دستش کشیدم، نرمه‌ی انگشتانم را در جای مناسب قرار دادم و بدون حتی اندکی فشار، انگشتانم دور دستش را گرفت. من فقط داشتم به فیلم زیبای تلویزیون نگاه می‌کردم، انگار حواس خودم هم پرت فیلم بود. وقتی عملیات تمام شد، آرام صورتش را به طرفم برگرداند و با نگاه خواست به پیاده روی ادامه دهیم.

اینکه گرفتن دست یک دختر امریست بسیار حیاتی و خوشآیند حتی برای یک گوسفند بی سواد هم قابل درک است و خوشبختانه ریحانه کاملاً به اهمیت این موضوع واقف بود. از آن روز به بعد چند باری اتفاق افتاد که خودش دست راستش را دراز می‌کرد و انگشتانش را تا جایی که می‌توانست می‌کشید و با حالتی طلب کارانه می‌گفت: «دستتو بده بیاد». هردو لذت می‌بردیم. متاسفانه راهی برای رسیدم به آن حالت خاص پیدا نکردم، همین شد که این موضوع را با خودش مطرح کردم. پاسخ مشخص بود: «نه». به هر حال بعضی در رابطه با این موضوع که آن طور راه رفتن هم حیاتی است اختلاف نظر دارند.

دیگر زندگی شهری فایده‌ای نداشت. باید کاری می‌کردم. از همان لحظه‌ی اول که تصمیمم را گرفتم چهره‌ی آن دختر که بره‌اش را با عشق نوازش می‌کرد ثانیه‌ای هم از جلوی چشمانم دور نشده بود. نه پول اجاره‌ی طویله‌ی خصوصی‌ام را داشتم و نه می‌شد در شهر با یک مشت انسان بی توجه به حقوق حیوانات زندگی کرد. این شد که پیاده به سمت کوه کرکس راه افتادم تا دخترک را پیدا کنم. از همان جمله پیاده روی‌هایی که عاشقشان بودم. در طول مسیر چند باری که مجبور بودم از بزرگراه یا جاده‌ای عبور کنم، نزدیک بود تصادف کنم و جسدم بر اثر عبور اتوموبیل‌ها جوری به آسفالت بچسبد که دیگر جدا نشود و همانجا بپوسد. این بدترین پایان قابل تصور بود چرا که دیگر بدنم به طبیعت هم برنگشته بود و فقط قسمتی از آسفالت سیاه انسان‌های احمق شده بود. سفر طولانی‌ای بود و سرانجام به همان روستا در دامنه کرکس رسیدم. دخترک زیر تابلوی خوش آمد گویی روستا منتظرم بود و تا من را دید به طرفم دوید. دستش را دور گردنم انداخت و من هم تا طویله‌ی کوچک و دنجش مدام به او ابراز محبت می‌کردم. به خوبی می‌فهمید و نوازشم می‌کرد. نمی‌دانم آن بره‌ای که داشت چه شد، چرا که طویله خالی بود و من تنها گوسفندش بود. زندگی یعنی همین: دخترک بغلم می‌کند، دستانم را می‌گیرد و پشم‌های زیر چانه‌ام را نوازش می‌کند. من هم با ذوق بدنم را در اختیارش می‌گذارم و تا می‌توانم و نفس دارم برایش بع بع می‌کنم و سر حالش می‌آورم.

وقتی می‌بینم و احساس می‌کنم که کسی دوستم دارد اصلا نمی‌توانم با محبت نگاهش نکنم. آن زمان که انسان بودم تا کسی می‌گفت یا می‌فهمیدم که از من خوشش می‌آید احساس زنده بودن می‌کردم، قلبم تندتر می‌زد، خون به مغزم می‌دوید و گوش‌هایم ذق ذق می‌کرد. بی اختیار چشمان هیجان زده‌ام به چشمانش دوخته می‌شد و لبخندی پر از... واقعاً پر از احساس نثارش می‌کردم. هیچ وقت سعی در مخفی کردن این هیجان در من دیده نشد. حالا هم وقتی دخترک نوازشم می‌کند نگاهش می‌کنم و ته حلقم ناخودآگاه صدایی بیرون می‌دهد. دخترک هم خوب می‌فهمد و محکم به پشم‌هایم دست می‌کشد. وقتی زنگوله‌ای خوش صدا برایم خرید، فهمیدم که پیوندمان محکم شده است.

پس از مدتی گوسفندی ماده را کنار من توی طویله جا داد. من هم به غریزه‌ی حیوانی‌ام عمل کردم. دخترک دلش برّه می‌خواست. من هم تمام و کمال کارم را انجام دادم. با هم از گوسفند ماده مراقبت می‌کردیم تا برّه‌های سرحال تحویلمان دهد. برّه‌ها مرده به دنیا آمدند. فردای آن روز مَردی آمد و گوسفند ماده را با خود برد. دوباره گوسفندی دیگر به من سپرده شد که وظیفه‌ام را انجام دهم. باز هم برّه‌ها مرده به دنیا آمدند. خوب، رسم روزگار است دیگر، معلوم شد که مشکل از من است.

بعد از این تجربیات تلخ دخترک دیگر کمتر به من محبت می‌کند. زنگوله را باز کرده و چند روزی یک بار من را با خودش به گردش می‌برد که آن هم علتش بی‌تابی‌های من است. خوب، ماندن در طویله و خوردن و خوابیدن هر کسی را کلافه می‌کند. مغز انسانی‌ام را به کار می‌اندازد. زندگی تغییر می‌کند، گاهی هم زیر و رو می‌شود: نگاه که می‌کنی میبینی سرو ته شده‌ای و همه چیز انگار در هوا معلق است. اینجاست که دوباره آرزوها به سراغت می‌آیند و خیال پروری می‌کنی. می‌نشینی گوشه‌ای، تنها، فکر می‌کنی و فقط همین است که ارضایت می‌کند. از چیز‌هایی که قبلا لذت می‌بردی، هیجان زده نمی‌شوی. حتی شانس‌هایی هم که به سراغت می‌آیند را نادیده می‌گیری: این دفعه اصلا حاضر نشدم طرف گوسفند ماده‌ی فربه‌ای که کنارم توی طویله آورده بود بروم.

هنوز مرا دوست دارد، از نگاهش معلوم است.

دیروز پس از مدت‌ها من را به سختی در آغوش گرفت. به آرامی زیر گوش چپم زمزمه کرد: «عید قربان نزدیک است، تو را نذر کرده‌ام». تنم لرزید و چند سانتی متری عقب رفتم. دستانش که دور گردنم بود سفت تر شد و دوباره زمزمه کرد: «آروم، آروم...».

وقتی واقعیت نمایان می‌شود، جای تمام آن آرزوها و خیالات را می‌گیرد و مثل سقف کوتاهی می‌شود بالای سرت. نمی‌توانی از خمودگی نجات پیدا کنی. آرزو‌ها و خیالات نیز مدام سوت کشان مثل شهاب یا جقجقه‌ی بچه از این طرف مغزت به آن طرف می‌روند. ساعت به ساعت ضعیف‌تر می‌شوی. احساس می‌کنی که دیگر کمرت راست نمی‌شود. در مدفوع خود غوطه ور می‌شود، بدنت به خارش می‌افتد و مثل این است که آرزوها به شکل چرک‌های لوله شده از پوستت بیرون می‌زنند.

در خودت جمع می‌شوی و یک لحظه به خودت که می‌آیی، می‌بینی که آن سقف لعنتی یه هوا بالاتر از سرت است. اینجاست که مغز جرقه‌ای می‌زند و فضا روشن می‌شود. دیگر برای کمر راست کردن درگیر آن سقف نیستی، می‌گیری طاق باز می‌خوابی، تمام آن محدودیت ها و سقف را تماشا می‌کنی که بالای تو، درواقع پناهت است. از این حالت خوشنود می‌شوی و لبخند می‌زنی. وقتی که درگیرش نیستی و سرت به آن گیر نمی‌کند مفید هم هست. نگاهش می‌کنی و قاه قاه می‌خندی. از بیرون همراه با تعجب می‌گویند که عقلش را از دست داده، احمق است. احمق است که به واقعیتی مثل مرگ اینگونه می‌خندد. و نمی‌دانند که مرگ نقطه‌ایست روشن در آینده.

به راستی که یک گوسفند مفیدترین موجود روی زمین است. تا زنده است می‌تواند پشم یا شیر و کود تولید کند و وقتی هم که کشته می‌شود از تمام اعضای بدنش استفاده می‌کنند.


شما چه می فهمید؟

عنوان: نویسنده.

امشب وقت نوشتن است...

شما چه می فهمید؟

عنوان: امروز.

1- ... آقای ب پذیرفته شده منطقه دو، به تاریخ 89/9/23 مبلغ 23،736،000 ریال (دو برابر هزینه تحصیلی مربوط به آموزش رایگان) به حساب وزارت متبوع، واریز کرد.

2- وقتی مرشد درست در اوج پرده خوانی گفت: « خیلی آروم بود، به قول امروزی ها ریــــــلــکـــس» سرم رو جوری تکون دادم تا ببینه و راه افتادم.

3- دستمالی کردن دخترها تو شلوغی ها، به طور  جامع و کامل. ظاهرا از جمله لذات مردم (مردان) شمرده می شود.

4- صبحانه: آبگوشت با مغز 2000 تومان. بنا گوش 3500 تومان. 1 جفت پاچه 3500 تومان. زبان 4000 تومان.


شما چه می فهمید؟

زاده‌ی باران

می‌دانید؟ تنها ملاک درست مقدار ریزش باران نم دار شدن لبه‌ی پنجره‌ها و پشت بامهای همسایه‌هاست که شکل‌هایی عجیب می‌سازند. هرچه این شکل‌ها عجیبتر باشند یعنی باران بیشتری باریده. احمق‌ها فکر می‌کنند جمع شدن آب یا خیس شدن زیر باران معنی‌اش این است که باران زیادی آمده. نمی‌دانند این شکل‌های روی دیوار هرکدام تازه به دنیا آمده‌اند و نیاز به مراقبت دارند. باید نگاهشان کرد و دعا کرد که باران بند نیاید. به تجربه فهمیده‌ام که وقتی باران بند می‌آید مثل این است که بند نافشان را بریده‌ای. دیگر رشد نمی‌کنند. اندکی شکلشان را از دست می‌دهند. مثل تکه نانی که در آب افتاده. تار می‌شوند و این خورشید لعنتی ضربه‌ی آخر را می‌زند. تا چشمشان به خورشید می‌افتد غیب می‌شوند. هنوز نفهمیده‌ام که کجا غیبشان می‌زند، اصلا چرا انقدر از این خورشید فراری هستند.

یک شب که باران بند آمد دویدم لبه‌ی پنجره و سایبانی برای چندتایشان که قبراق‌تر بودند آوردم. قلبم تند می‌زد. منتظر خورشید بودم. هوا تاریک بود و چیز زیادی دیده نمی‌شد. همه جا را دنبال خورشید گشتم اما چیزی نیافتم. نور چراغ قوه را انداختم انتهای کوچه که شاید آنجا پنهان شده باشد، نور افتاد توی چشم گربه‌ ای، دیدم که پدر سگ، خورشید آنجاست. گربه در رفت و دیگر خبری ازش نشد. سایبان را نگه داشته بودم. باهاشان حرف می‌زدم که خوابشان نبرد. سرم را که از لبه‌ی پنجره بلند کردم دیدم ستاره‌ها در آمده‌اند، ماه هم که نصفش پشت ساختمان شش طبقه همسایه - با تمام این بچه‌های روی در و دیوارش بود - داشت در می‌رفت. با خودم گفتم حتما از خورشید فرار می‌کند. ستاره با اینکه اسم دختر است اما این ستاره‌ها مثل مرد ایستاده بودند.

آن یکی که پر نورتر است، مال مهسا بود. همیشه می‌گفت: اونجا مال منه. من هم بغلش می‌کردم و راحت بدنش را رها می‌کرد. چشمانش را که می‌بست، نفسش عمیق‌تر می‌شد. سرش را دقیقا می‌گذاشت تخت سینه‌ام. همانجا بود که فهمیدم چرا به اینجا می‌گویند «تختِ سینه»: مثل تخت می‌شود رویش خوابید. اصلا برای خوابیدن دخترها درست شده. نفسش گرم بود. عجب لذتی داشت. طولانی مدت همانطور می‌خوابید و من تکان نمی‌خوردم که بیدار نشود. فقط چشمانم را حرکت می‌دادم، نگاهش می‌کردم. از دستش شروع می‌کردم و تمام بدنش طی می‌شد. انگار هیچ وقت تمامی نداشت. لبه‌ی همین پنجره نشسته بودم و او هم در آغوشم لمیده بود. بدنم بی حس شده بود. در یک لحظه دیدم که مهسا رها شده و دارد سقوط می‌کند. من هم بدون هیچ فکری دنبالش پریدم.

نمی‌دانم چه شد که خوابم برد. خواب دیدم دارم سقوط می‌کنم و دستم که زیر چانه‌ام بود سُر خورد و سرم تالاپی افتاد روی زمین. هنوز شب بود. سایبان از دستم افتاده بود توی کوچه. سریع شلوار و لباسم را در آوردم و دویدم تا کسی برش نداشته مال خودم بکنمش. آخر وقتی چیزی از دست کسی می‌‌افتد دیگر مال او نیست تا اینکه خودش یا دیگری برش دارد. چند بار بدجوری سر همین موضوع  با دوستانم درگیر شدم. نمی‌دانم چرا همچین چیز به این سادگی را هم نمی‌فهمند. خلاصه تا برش داشتم و خیالم آسوده شد، گربه‌ی تخم حرام پیدایش شد و خورشید چشمانش را انداخت درست روی قلبم. از ترس جانم سایبان را همانجا رها کردم و شروع کردم به دویدن توی کوچه‌ها. انقدر دویدم تا مطمئن شدم که دیگر گربه پیدایم نمی‌کند. تازه فرصت پیدا کردم که قلبم را وارسی کنم. هنوز درست کار می‌کرد. بنده‌ی خدا فقط ترسیده بود و توی سینه‌ام بالا و پایین می‌پرید.

سرم را بالا آوردم دیدم انگار در یک دنیای دیگری هستم. دور و برم را نگاه کردم، چیزی دستگیرم نشد. چیزی نمی‌دیدم. به خودم که نگاه کردم، دیدم لختم. لعنتی، عینکم را فراموش کرده بودم. وقتی عینک به چشمم نیست هیچ چیز نمی‌بینم. هوا سرد بود، برای همین راه رفتم. گاهی هم دویدم. راه خانه را که پیدا نکردم، بیخیالش شدم. با خودم گفتم به دَرَک، همینجا یک خانه می‌سازم. مهسا را هم می‌آورم و با هم زندگی می‌کنیم. یک باغچه درست می‌کنیم و حسابی کود می‌دهیم بهش تا خاکش مرغوب شود. دو تا بچه می‌آوریم، یکی برای من، یکی برای مهسا. اسم هم برایشان انتخاب می‌کنیم. هرچه مهسا بگوید. برای من که فرقی ندارد. اما اینجا که هیچ چیز نبود. فقط سرما بود.

آسمان را که نگاه کردم دیدم هوا دارد روشن می‌شود. خورشید لعنتی حالا داشت می‌آمد تو آسمان. هیچ چیز نبود که خودم را پشتش پنهان کنم. کمی این طرف و آنطرف دویدم. هیچ پناهگاهی نبود. دست آخر هوش سرشارم کمکم کرد. هنوز خورشید طلوع نکرده بود که شروع به کندن زمین کردم. آنقدر کندم که بدنم به طور کامل توی گودال جا شد. خورشید که طلوع کرد به خودم و هوشم درود می‌فرستادم. خسته بودم و فورا خوابم برد. خواب اول صبح حال خاصی دارد. در خواب خوش بودم که قلبم شروع به درد گرفتن کرد. چشم که باز کردم دیدم که خورشید خال آسمان است. آشغال. قلبم داشت از سینه بیرون می‌پرید. حالا می‌فهمیدم که آن موجودات دوست داشتنی چقدر زجر می‌کشیدند. هول کرده بودم و درد می‌کشیدم. با تمام قدرت شروع کردم خاک‌های کنده شده را روی خودم ریختن. قلبم را با یک دست گرفته بودم و با دست دیگر خاک‌ها را روی خودم می‌ریختم. عجب فکر بکری بود. آن هم در این شرایط هراس انگیز. تمام بدنم زیر خاک رفت. مجبور بودم سرم را هم زیر خاک کنم. این خورشید لعنتی بدجوری اذیت می‌کرد. وقتی کارم تمام و درد قلبم کمتر شد با خیال آسوده خوابم برد.

الآن چند هفته‌ای از آن شب و روز پرماجرا می‌گذرد. دقیقا نمی‌دانم چند روز گدشته. گذشت زمان را هم از روی عبور و مرور جانوران زیرزمینی فهمیدم: اول مورچه‌ها آمدند و بعد کم کم کرمها پیدایشان شد. بعد از چند روز بوی بدی می‌آمد که حالم را بد می‌کرد. خدا رو شکر که کم کم عادی شد. مورچه‌ها خوب بودند، کاری به کارم نداشتند. فقط از روی پاهایم رد می‌شدند و قلقلکم می‌دادند، خوب بود. اما این کرم‌های موذی افتادند به جانم. نمی‌دانم چرا داشتند من را می‌خوردند. بعضی جاهای بدنم هم خود به خود داشت از بین می‌رفت. انگار دستی نامرئی می‌کند و با خود می‌برد. وقتی انگشتانم از دستم جدا می‌شدند حالم حسابی گرفته شد. چیزی از دست‌های ظریف و دوست داشنتنی‌ام نمانده بود. لعنتی‌ها آخر من با شما چه کردم که انگشتانم را می‌برید؟

حالا مدت‌ها گذشته. علاوه بر از دست دادن اکثر اندامم یک چشمم هم کور شده و دیگر چیز زیادی نمی‌فهمم. عجب زجری می‌کشند این موجدات زاده‌ی باران. آخر سر اسم هم برایشان نگذاشتم. این کرم لعنتی درست آمده روی همین چشم سالمم. گثافت با این دیگر چه کار داری؟ مگر سیر نشدی؟ باید با تمام وجود از همین یک چشم محافظت کنم. خودم هم نمی‌دانمد بدون بدن، چطور امکان دارد. درسته، می‌توانم با قدرت عقلم در مغزش رخنه و از این کار منصرفش کنم. باید تمام تلاشم را بکنم. ای کرم دور شو... ای کرم این چشم خوشمزه نیست... نه، فایده ندارد. دارد می‌خورد...


پ.ن: این داستان در واقع بعد از خواندن این داستان (به توصیه بد مست) خلق شد. توصیه می شود بخوانید.


شما چه می فهمید؟

عنوان: تغییر نام.


دیدیم زندگیمان تغییر کرده، گفتیم اینجا هم باید تغییر کند.

اسمش را عوض کردیم، باشد تا گشایشی ایجاد کند!


شما چه می فهمید؟

قولی

امروز دلم می‌خواهد ناز بکشم. یکی خودش را برایم لوس کند و نوازش و قربون صدقه رفتن دلش بخواهد. من هم با کمال میل هرچه می‌خواهد در اختیارش بگذارم. لب ورچیند و من دو دستم را روی لپ‌های یخش بگذارم و با شست لب و بالای چانه‌اش را نوازش کنم. همانجایی که مردها وقتی ریش در میاورند یعنی ریششان کامل شده. او هم نگاهش از چشمان من آرام آرام به یقه‌ی باز پیراهنم برسد. دستش را دراز کند و زنجیرم که هرگز از خودم جدایش نمی‌کنم را با انگشت اشاره و شست دست راست بگیرد و بازی کند. حرف بزند و درددل کند. من هم دستهایم را آرام روی سر و گردن و زیر گوشش حرکت بدهم که لطیف ترین پوست بدن را دارد. همانطور چشم در چشمانش بدوزم و پر اشک شندنشان را نگاه کنم.

وقتش رسیده که حرفش را قطع کنم: «چی دوست داری؟»

-          چی؟

-          چی دوست داری الآن؟

-          دارم حرف می‌زنم واسَــتـا...

-          هرچی که بخوای همین الآن برات میارم.

-          برو بابا، ناز کشیدن هم بلد نیستی.

دستم را پس می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌داند که به راستی هرچه اراده کند برایش از دیو سه سر و دو شاخ و یک دمی که در جیب سمت چپ شلوارم به اسارت کشیده‌امش درخواست کنم، با سه بار کوبیدن به کشاله‌ی رانم در لحظه ظاهر می‌شود. اصرار نمی‌کنم. حالا ناراحت شده و همانطور خشمگین‌تر می‌شود که چرا انقدر خودم را بی‌تفاوت نشان می‌دهم. من تنها لبخند می‌زنم. کار به جایی می‌رسد که تمام اشیاء داخل اتاق اعم از گلدانی شکسته، صندلی‌ای که یک پایه ندارد، کامپیوتر و مونیتوری که دارد ازشان دود بلند می‌شود را از گوشه و کنار اتاق به طرفم پرتاب می‌کند. فقط وقتی نوبت به تابلوی سالم روی دیوار که فقط کمی کج شده است می‌رسد، لحظه‌ای محو منظره‌ی زیبای نقاشی می‌شود که تنها یک آسمان آبی بی ابر و بی خورشید و بی پرنده است، اندکی مکث می‌کند و در نهایت تمام قصاوتش را از جای جای خاطراتِ بَدَش گـِرد هم می‌آورد و تابلو را از دیوار جدا و پرتاب می‌کند. با خشم و هیاهو بیرون می‌رود و در را پشت سرش چنان می‌کوبد که اندک شیشه‌ی شکسته که به پنجره مانده بود هم می‌ریزد.

همچنان لبخند به لبهایم است و وضعیت بد اتاق را نگاه می‌کنم. تنها حسرت همان نقاشی زیبا را که حالا قابش شکسته و نقاشی‌اش پاره شده را می‌خورم. نفسی عمیق می‌کشم، آرزوی دختری را می‌کنم که نازش را بکشم و سه بار به کشاله‌ی رانم می‌کوبم.

 

شما چه می فهمید؟

عنوان: به این میگن مرد زندگی!

 

یکی باید باشه که دپرس بودن رو بفهمه، نه اینکه دپرس باشه، بشه باهاش خندید، خوش بود، اما بفهمه که آدم لازمه گاهی دپرس بشه و در این احوال چی میگه. انرژی هم چیز مهمیه، آدم باید انرژی داشته باشه...!


و انسان روز به روز تغییر می کند!