قربانی تقدیر
حیف است، عمه جان
در واقع شروعی برای این ماجرا وجود ندارد. یک روز داشتم به این فکر میکردم که این داستان را چطور میشود نوشت. داستانی که آغاز ندارد، پایانش هم از آن دسته داستانهای کافکایی خواهد بود که به قول وونهگات نمودارش به سمت بینهایت اندوه میرود. در اصل واقعیت هم ندارد، پس چرا خواننده را با یک داستان غم انگیز خیالی سر کار بگذارم؟ زیادی فکرم را مشغول کرده بود. به این نتیجه رسیدم که به شکل خاطرهای بیانش کنم و تصمیم گیری و فکر را به عهده خواننده بگذارم. با این حساب از شر نوشتن یک پایان مناسب برای داستان هم خلاص شدم.
فقط مانده بود قالب داستان. بلند شدم، لباس پوشیدم و پیاده راه افتادم به خیابان نوردی تا شاید ایدهای به ذهنم برسد. دریغ از یک جرقه. نا امید در راه بازگشت به منزل بودم که ناگهان فکری به ذهنم رسید. چرا جای دور بروم؟ خانوادهی خودم را داخل ماجرا میکنم. تنها اسمهایشان را به طرز استادانهای تغییر میدهم تا کسی نفهمد و چه کسی بهتر از عمهی کوچکم. مهربان و دوست داشتنی. میتوانم به جای فامبل شوهر عمهام که زره پوش است از جوشن پوش استفاده کنم. بهتر از این نمیشود! دیگر عمه هم ناراحت نمیشود که این چه طرز نشان دادن خانواده ماست، آبرومان را بردی و از این حرفها. حتی بعدها میتوانم به عنوان هدیه برایش ارسال کنم. در ابتدایش هم مینویسم: «تقدیم به عمهی خوبم، با احترامات فائقه».
عمهها از بهترین موجودات روی زمین هستند. مهربان، دوست داشتنی، خندان، ریزه میزه. فدارکاری را هم که به این مشخصات اضافه کنی میشود موجودی آسمانی. برعکس جثهی ریزه میزهی عمه، شوهر عمه، آقای جوشن پوش، هیکلی به اندازه توصیفات فردوسی از رستم داشت. در جمع خانواده که نشسته بودیم با صدای خش دارش بلند داد میزد «مخلص ِ آقا مسعود» و من نمیدانستم که چه جوابی باید به مردی که سی سال از من بزرگتر است بدهم. هول میشدم و می گفتم «ما چاکریم». مشکل این بود که در یک جمع چند ساعته هشت الی ده بار این را تکرار میکرد. مثل اینکه حوصلهاش سر برود و سر به سر کسی بگذارد. علاوه بر این، فکر مرا تفاوت حجمی و وزنی زیاد این زن و شوهر مشغول میکرد. به هر حال دو پسر عمه هم داشتم و این ثابت میکرد که غیر ممکن وجود ندارد!
آن موقع که کوچک بودم، تابستانها اکثرا کوچی یک ماهه به لاهیجان میکردم تا در خدمت خانواده پدریام باشم. پسر بزرگ عمه، فرید که هم سن و سال من بود، بهانهی مناسبی برای حضور طولانی مدتم در منزل عمه بود. آن موقع تکنولوژی و زندگی شهری در لاهیجان چندان به چشم نمیآمد. در واقع روستایی بود با تراکم شهری. خانهها ویلایی و در کنار هم رشد کرده بودند. نه الگوی شهری و خیابان سازی وجود داشت، نه زه کشی و آسفالت و دیگر چیزهایی که در یک شهر عادی دیده میشود. زندگی هم، زندگی روستایی بود. اکثرا مرغ و خروس داشتند: از تولید به مصرف. مردان صبحها سر کار میرفتند که عموما مغازهدار، راننده و یا شالی کار و باغ دار بودند. زنها هم کار میکردند، بیشتر از هر جایی که دیده بودم. بعضی صبحها حتی زودتر از همسرانشان بچهی کوچکشان را به پشت میبستند، گالش به پا میکردند و به شالی زارها میرفتند. عدهای هم مرغ و خروس و غاز و انواع ماکیان نگهاداری میکردند که در هر کوچهای دیده میشد. بعضی سبزی خرد میکردند، بعضی آشپزی یا مربا میپختند و ترشی میانداختند. چراندن ماکیان وظیفهی بچهها بود. صبحهای تابستان، بچهها غاز چرانی میکردند و عصرها فوتبال و بازیهای محلی وقتشان را پر میکرد. آن روزها آتاری بازی جدیدی بود و کلوبهای بازی تازه افتتاح شده بودند. دیگر کمتر بچهها را در حال توپ بازی و سر و صدا میدیدیم. خانوادهها هم راضی بودند. دیگر سرو صدا کمتر بود و وقتی در ایوان مشغول قیلوله بودند کلافه نمیشدند و به استراحت میرسیدند.
عمه که مرغ و خروس نداشت با سبزیهای محلی دلار درست میکرد و باقالی پاک میکرد. ما هم از مکافات کار صبح گاهی خلاص بودیم. اکثرا خریدهای عمه را انجام میدادیم، یواشکی از باقی پول آلوچه یا بستنی میخریدیم و میخوردیم. عصر هم مثل باقی بچهها بیشتر اوقات در کلوبهای بازی و بعد هم به دعوای بعد از بازی میپرداختیم. رشید که هفت-هشت سال از ما کوچکتر بود اکثرا خانه بود. کمتر میدیدمش، ما بیرون بودیم و او در منزل. همان ساعات اندکی که در کنارش بودیم متفاوت بود. از همان دوران بود که حس کردم چیز عجیبی در وجودش است. اتفاقات را جور دیگری میدید. حرف زدنش فرق داشت و راه رفتنش خنده دار بود: دستانش آویزان بود و پاهایش را روی زمین میکشید. همین هم باعث میشد که سه ماه یکبار کفش نو بخواهد. همه فکر میکردند که از قصد اینطور راه میرود تا کفش نو بخرد. نمیتوانست تا شش سالگی درست حرف بزند. کلمات را میگفت اما منظورش را نمیتوانست بیان کند. کلمات را جابجا به کار میبرد. جملاتش فعل و فاعل نداشتند. آن موقع وضعیت درمانی و بهداشتی مناسبی هم وجود نداشت که رشید را برای ویزیت پیش دکتر متخصص ببرند.
یک بار بعد از ناهار در حیاط نشسته بویم و به همراه عمه سبزی پاک میکردیم. کار هر روز عصرمان بود. آن روز هوا گرم بود و همه کلافه بودیم. یک پنکهی درب و داغون هم تنها وسیلهی سرمایشی بود که حداقل حشرات را دور میکرد. رشید گوشهای از حیات مشغول آب بازی بود که ناگهان با صدای عمه که فریاد میزد «پسرهی بیشعرو» از جا پریدیم. سر را بالا کردیم. رشید یک مشت لباس خیس در دست چپش بود که با زور همه را در یک مشت جا داده بود. تمام بدنش خیس بود، عریان روبروی ما ایستاده بود و نابالغیاش را به رخ ما میکشید. لخت شدن و آب بازی از هر بچهای بر میآید اما آن حرفی که رشید زد فکر نکنم تا به حال از دهان هیچ کودک شش سالهای بیرون آمده باشد: «مامان، من به دنیا آمدم». عمه دوید. هنوز دو متری فاصله داشت که دست چپش بالا رفت و یک متر جلوتر با پشت دست سیلی محکمی به صورت رشید نشست. او را زیر بغل زد، حولهای از روی بند برداشت، دور رشید پیچید و بد و بیراه گویان داخل خانه رفت.
رفتارها و حرفهای عجیبش هنوز هم مرا به فکر فرو میبرند. یک روز جلوی روی رشید داشتیم با آتاری بازی مستهجنی انجام میدادیم که پر از زنهای لخت بود. فکر کردیم رشید نمیفهمد و فقط در آخر گوشزد کردیم که به مادرت چیزی نگو. با اعتماد بنفس عجیبی گفت: «همه باید همه چیز را بدانند». شب به عمه گفت و ما کتک مفصلی خوردیم. آن موقع ها که در ایران حتی صحبت از آلودگی محیط زیست نبود و فقط کشورهای پیشرفته قوانینی در جهت حفظ محیط زیست داشتند، مدام تکرار میکرد: «اگر با همین سرعت منابع طبیعی و محیط زیستمان را آلوده کنیم دیر یا زود مجبور میشویم از این سیاره کوچ کنیم».
مدرسهها که شروع میشد من برمیگشتم تهران و دورا دور خبرهایی از خانوادهی عمه داشتم. رشید نابغه بود. سال اول ابتدایی تمام مدرسه متفقل القول بودند که او باهوشترین شاگرد دورهاشان است. سال دوم هم همینطور بود. همه امید به پرورش یک نابغه داشتند تا اینکه نشانههای آن بیماری لعنتی نمایان شد.
تابستانی بود که رشید به سال سوم میرفت. رشید و مادرش برای خرید بیرون رفتند و من هم که لباس پوشیدنم کلی طول کشیده بود به همراه فرید دنبالشان دویدیم. صد متر مانده بود که بهشان برسیم ناگهان مثل اینکه رشید را با شمشیر پی کرده باشند، نتوانست روی پاهایش بیاستد و نقش زمین شد. بیماری همین بود: ضعف مفرط عضلانی. از پاها شروع میشد. آزمایشها هم قضیه را ثابت کردند. اسمش مادورژن بود. از یک ریشهی عبری به معنی بی دست و پا. از هر ده میلیون نفر، یک نفر به آن مبتلا میشود و آن یکی رشید بود. بعد از پاها نوبت دستهاست و بعد کل بدن. ژنتیکی هست و هنوز درمانی برای آن کشف نشده. به سرعت پیش میرفت. سال سوم ابتدایی رشید افت شدید تحصیلی داشت و سال چهارم دیگر نتوانست به مدرسه برود. نمیتوانست راه برود یا درست بنویسد. چند سالی هم معلم سرخانه برایش گرفتند. رشید دیگر آن موجود باهوش و عجیب نبود. انگار که یک دفعه و از قصد خودش را به خنگی زد. دکترها میگفتند که این هم تاثیر بیماریست و به خاطر دور بودن از جامعه است. حالا رشید تبدیل شده بود به یک تکه گوشت که روزها جلوی تلویزیون مینشست و با شخصیتهای فیلمها حرف میزد. علاوه بر کنترل تلوزیون و ماهواره، شمشیری پلاستیکی همیشه کنار دستش بود که همه را با آن تهدید میکرد. میگفت اگر به حرفم گوش ندهید، دست و پایتان را قطع میکنم، آن وقت بی دست و پا میشوید.
سالها گذشت. لبههای شمشیر دیگر تیز نبود. بر اثر برخورد با اشیاء مختلف تو رفتگیهای زیادی در آن دیده میشد. رشید دیگر درس نخواند. موهای بدنش کامل در آمده بود. پشت لبهایش سیاه شده و ریشش تقریبا درآمده بود. متأسفانه به خانواده پدریاش رفته بود، بی تحرک هم بود. تبدیل شده بود به یک تکهی بزرگ گوشتی که نمیتواند حرکت کند. مادرش که نمیتوانست بلندش کند، پدرش هم به علت وزن زیاد، خودش دچار دیسک شده بود که کمرش به زور وزنش را تحمل میکرد. فرید مانده بود و 90 کیلوگرم گوشت. خانهاشان در طبقه دوم بود. همین مزید علت شده بود که رشید سالی فقط دو سه بار میتوانست بیرون برود. حمل و نقلش به حمام هم وظیفهی فرید بود. دستشویی رفتنش مشکلی نداشت: تشتی مناسب این کار را میآوردند، همه از اتاق بیرون میرفتند، رشید روی آن میخزید و کارش که تمام میشد، مادرش با ماسکی بر صورت میآمد و تشت را میبرد و میشست.
وجود رشید محدودیتها و مشکلات بسیاری را به خانوادهشان تحمیل میکرد. داروها و ویزیت دکترها بسیار گران بود و تأثیر چندانی هم نداشت. اما نمیشد انجامشان نداد. مهمتر از مسئله مادی مسائل روانی بود که عمدهاش بر دوش مادر رشید بود. باید همیشه در خانه میماند. تنها گذاشتن رشید یعنی ترس برای عمه. فرید دانشگاه میرفت، پدرش هم صبح تا شب سر کار بود. عمه نمیتوانست رشید را بیشتر از نیم ساعت در خانه تنها بگذارد. با اینکه رشید نمیتوانست حرکت کند که اتفاقی برایش بیافتند. گاهی فقط از شدت عصبانیت تمام زورش را جمع میکرد، شمشیرش را یک یا دو متر آن طرف تر پرت میکرد. آرام میخزید و برش میداشت. گاهی انگار عمه با خودش لج میکرد، دو سه ماه دست به صورتش نمیزد. ابرو و سبیل در میآورد و از ما هم رو میگرفت. میگفتم: «عمه جان، حیف است به خدا». عکس دوران بچگیاش را نشانش میدادم و بر زیباییش تاکید میکردم. آن را با اکراه نگاه میکرد و میگفت: «گذشت آن زمان».
نمیدانم اسمش چیست. شانس، تقدیر، جبر است یا قضا و قدر. هرچه هست بعضیها بدجور با آن درگیر میشوند. هر کس به نحوی، عدهای با نماز و روزه و نذر به جنگ آن میروند، عدهای هم با اعتماد به نفس و تلاش. بعضیهایش را نمیشود کاری کرد: رشید مُرد. جسدش را پایین پلهها کنار شمشیرش پیدا کردند. یک روز بعد از ظهر از عمه خواسته بود بیرون که میرود آلو خشک برایش بخرد. عمه که در درگاه خانه ایستاده بود با قاطعیت گفته بود «نه، اسهال میشوی، آنوقت من باید هر ساعت تمیزت کنم و تا صبح نمیتوانم بخوابم»، او هم شمشیرش را به سمت عمه که در حال خروج از خانه بود، انداخته بود. شمشیر سرخورده و افتاده بود پایین پلهها. رشید دنبال شمشیر روی پلهها میخزد که وزن زیادش باعث میشود تا پایین پلهها سقوط کند. در واقع به همین سادگی هم نبود. فرید جسدش را کشف کرد. در همان فاصله یک ربع که عمه به خرید رفته بود، فرید هم از دانشگاه برگشته بود. رشید پس از سقوط از پلهها بیهوش شده و مثل وزنهای نود کیلوگرمی جلوی در افتاده بود. هوا گرم بود و این درهای فلزی قدیمی، همیشه بر اثر دمای زیاد منبسط میشوند و گیر میکنند. فرید هم از همه جا بی خبر کلید انداخته بود و طبق عادت با لگد ضربهی محکمی به در زده بود. بر اثر این ضربه لاشهی رشید تکان میخورد، سرش به لبهی پلهی غیر استاندارد – که فاصلهی کمی از در داشت – برخورد میکند و همین ضربه جانش را میگیرد.
به فرید نگفتند که در واقع او رشید را کشته. خواسته یا ناخواسته مهم این است که هنوز نمیداند. چهار پنج سالی از آن روز میگذرد. هنوز عمه در خانه مینشیند، نماز میخواند و دعا میکند. هم برای رشید و هم برای فرید که بخشیده شود. یک روز در میان سر خاک رشید میرود و سنگ قبر یشمیاش را میشوید. گلها را آب میدهد و با پسرش که تمام عمرش را قربانی تقدیر بود حرف میزند. از آن روز دست به صورتش نزده و روز به روز پیرتر و زشتتر میشود.
مقدر است امروز لباس نو بپوشم. اگر می توانی، درد و غم را هم از تن من بشوی.