گوسفند

بالاخره تبدیل به یک گوسفند واقعی شدم. با پشم و چهار پا و چشمان معصوم و دنبلانی درشت لای پاهای عقبم. دیگر نمی‌توانم حرف بزنم. فقط بع بع می‌کنم که بسیار لذتش بیشتر است: لازم نیست برای هرمفهومی، هر احساسی یا هر اعتراضی کلمه‌ی مخصوص و مناسبی پیدا کنم و به سختی زبانم را درست حرکت دهم تا کلمه درست ادا شود. به جای همه چیز فقط بع بع کافیست. این اوج مزیت زبان گوسفندان نسبت به انسان‌هاست – انسان‌های احمق. می‌دانید؟ مسئله اینجاست که من هم روزی یک انسان بودم. دو پا و دو دست و یک مغز پیچیده داشتم. از وقتی یک بره‌ی قهوه‌ای کوچک را در آغوش دختری روستایی در یکی از دهات اطراف کوه کرکس دیدم به گوسفندان علاقه‌مند شدم. به همراه یک تیم چند نفره به قله‌ی کرکس سعود کرده بودیم، نمی‌دانم چه شد که منِ تنها داشتم پیاده از کنار این دختر و آن بره‌ی معصوم عبور می‌کردم. همان بره بود که این فکر را در من بوجود آورد که تبدیل به یک گوسفند شوم و از همانجا شروع به مشاهده و تمرین کردم. خیلی طول کشید. پیشرفتم خیلی کند بود. همین شد که راه افتادم و پرس و جو را شروع کردم: از روانشناسها، پزشکان و دامپزشکان که چگونه می‌شود تبدیل به یک گوسفند شد. هیچ کس جواب مشخص و به درد بخوری نداد. روانشناسها که مدتها من را دواندند تا بتوانند تحقیقات خودشان را کامل کنند. تقریبا ناامید شده بودم که در یک مرخصی ساعتی در حال پیاده روی دور و اطراف محل کارم بودم که چشمم خورد به کاغذی تبلیغاتی پشت در یک عطاری قدیمی که بیشتر شبیه عطیقه فروشی بود: «قرص‌های گیاهی، افزایش اعتماد به نفس، تبدیل انسان به گوسفند». هرچه قرص داشت را با قیمتی بسیار مناسب خریدم و تا شب به عنوان شام همه‌شان را جویدم و خوردم. آنقدر عجله داشتم که بدون توجه به عواقب این کار، همه را یک شبه خوردم. به هر حال شانس آوردم که اتفاقی نیافتاد. مثلا می‌توانستم تبدیل به یک مار شوم و یا حتی یک دلفین دوست داشتنی تبدیل شوم که در همان ساعات اول بر اثر دور بودن از آب جان به جان آفرین تسلیم می‌کردم. قرص‌ها درست عمل کردند و اولین علائم یک ماه بعد کاملاً به چشم می‌آمد. اول شروع کردم به پشم در آوردن و پس از مدتی زبان گوسفندان را می‌فهمیدم، اما هنوز نمی‌توانستم صحبت کنم.

وقتی ریحانه متوجه تغییراتم شد و تصمیمم را با او در میان گذاشتم بسیار خشمگین شد و چند فحش پدر و مادر دار نثارم کرد. اما مثل اکثر اوقات توانستم با استدلال‌های منطقی‌ام او را راضی کنم. من دوستش داشتم و نمی‌خواستم از دستش بدهم. البته آخر هم از دستش دادم! در واقع از دست شروع شد. همیشه می‌گفت «همه چیز از دست شروع می‌شود» و نهایتا این را به من ثابت کرد. پس از مدتی دیگر حاضر نشد دستان کشیده با آن پوست نرمش را در دستان من قرار دهد. البته دیگر به سختی می‌شد به دستان من گفت «دست». فرقی با پاهایم نداشتند، فقط کمی کوتاهتر بودند. و وقتی که دیگر حاضر نشد پشم زیر چانه‌ام را با همان دستان کامل نوازش کند این حقیقت تلخ بر من نمایان شد که باید ریحانه را فراموش کنم.

اینکه یک گوسفند نمی‌تواند دوست دختر و عشق انسانی‌اش را حفظ کند واقعا عذاب آور است. می‌توان فرض کرد که بله، روابط احساسی فقط نگاه و نوازش نیستند، بلکه همدردی و ارتباط کلامی نیز هست که یک انسان با گوسفند مطمئنا قادر به برقراری این ارتباط نیست. همچنین نمی‌توان ار کنار روابط جنسی به راحتی عبور کرد و از اینجا که بنده یک گوسفند منطقی هستم به راحتی این واقعیت تلخ را قبول کردم. چیزی که نمی‌توانم قبول کنم این است که چرا من از کار اخراج شدم؟ آن هم به شکلی کاملا مفتضحانه. روزهای اول تغییرات هیچ مشکلی وجود نداشت و من به عنوان یک انسان که کم کم دارد به گوسفند تبدیل می‌شود هیچ دشواری‌ای با نظارت بر خط تولید کنسرو هلو نداشتم. وظیفه‌ی اصلی من این بود که در تمام هشت ساعت کاری نوار نقاله‌ای را نگاه کنم و مراقب باشم که از جلوی من فقط هلو عبور کند و نه چیز دیگری. معمولا میوه‌های دیگر جزء همین نخاله‌ها بودند که در صورت مشاهده باید دکمه‌ی قرمزی که زیر دست راستم بود را فشار می‌دادم تا نوار نقاله متوقف شود، میوه یا شیء بیگانه را از هلوهای سالم جدا می‌کردم و پس از اطمینان از صحت اتمام کار دکمه‌ی سبزی که زیر دست چپم بود را فشار می‌دادم تا تولید کنسرو هلو ادامه پیدا کند. گاهی اشیاء عجیبی عبور می‌کردند که تعجب همه را بر می‌انگیخت: یک بار آچاری عبور کرد که یکی از ابزار کار سرکارگر محترم کارگاه بود. یک بار دیگر با تعجب فراوان مُچ یک کاندوم مستعمل را گرفتم و با همکاران دور هم جمع شدیم، نظر دادیم و خندیدیم. در آخر به این نتیجه رسیدم که یقیناً متعلق به معشوق صاحب کارخانه، خانم صمدزادگان است که یکی از کارگرها، وقتی از پشت درب دفترش رد می‌شد صدایش را شنیده بود که پشت تلفن از علاقه‌ی شدیدش برای همبستر شدن روی بستری از هلو می‌گفت.

مطمئناً من به خوبی قادر به انجام این شغل بودم. حتی وقتی دیگر نمی‌توانستم روی دو پا بیاستم، یک چهارپایه گذاشتم و روی آن نشستم. اشیاء عبوری را نیز با دهان برمی‌داشتم و از هلوهای سالم جدا می‌کردم. در طول این مدت همواره امیدوار بودم که صاحب صاحب کارخانه با معشوقش همبستر نشود که من بخواهم با دهان کثافت کاری‌هایشان را از هلوهای سالم جدا کنم.

این روند ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح وقتی مثل همیشه می‌خواستم وارد کارگاه شوم، نگهبان با یک دست گردن من را از پشت سر گرفت و با لگد من را از در بیرون انداخت. وقتی با التماس و نگاهی نگران و پرسش‌گرانه بع بع کردم تابلوی زردی را نشانم داد: «ورود هرگونه حیوان، مخصوصاً گوسفند ممنوع» و عکس یک گوسفند را کشیده بوند که رویش ضربدری قرمز بود. این مسئله بسیار فکر مرا مشغول کرد که چرا این کار را با من کردند و تنها نتیجه‌ای که گرفتم این بود که خانم صمد‌زادگان به خاطر کشف آن شیء کثیف، کینه‌ای عمیق به دل گرفته بود و منتظر فرصتی مناسب برای جبران آن بی آبرویی بود.

خلاصه اینکه بعد از قطع در‌آمد زندگی من وارد مرحله‌ی جدیدی شد. اوضاع سختی بود. چرا که هنوز به غذای انسان‌ها علاقه‌مند بودم و پس از مدتی، تمام پول پس‌انداز چند ساله‌ام که روزانه و تومان، تومان جمع شده بود خرج شد. در این مدت توانسته بودم طویله‌ای پنج متری با پوششی از کاه مرغوب در کف آن دست و پا کنم. درست است که محله‌ی خوبی نبود و همسایه‌ها و اهالی محل از بوی مدفوع من بیزار بودند و مدام نق می‌زندند، اما گاهی بچه‌هایشان با من بازی می‌کردند که باعث خوشی و اندکی فراموشی بود. باید به خوردن علف عادت می‌کردم؛ بنابراین کم کم غذاهای انسان‌ها که بسیار هم گران بودند را کنار گذاشتم و فقط علف خوردم. اتفاقا بسیار هم خوب بود. از آن وقت که فقط علف می‌خورم دیگر نه معده‌ام درد گرفته، نه دل پیچه دارم. تازه دندان‌هایم هم برای خوردن علف مناسب‌ترند.

جالب اینجاست که برخی از عادات قدیم را هنوز هم حفظ کرده‌ام. شاید بتوان گفت که اینها فصل مشترک زندگی انسان و گوسفند است. یکی از مهمترین این عادات پیاده روی‌های بی هدف و طولانی در شهر یا کوه و دشت است. انسان که بودم هرز چند گاهی وسایلم را جمع می‌کردم و با یک کوله و وسایل اولیه شروع به راه رفتن می‌کردم. ابتدا در شهر و سپس در طبیعت. هنوز هم این کار را انجام می‌دهم با این تفاوت که دیگر نیازی به همان وسایل اندک هم ندارم.

یک روز در یکی از همین پیاده روی‌های شهری از روبری یکی از سینماهای معروف و شلوغ شهر عبور می‌کردم و مردان و زنان جوان را هنگام خروج از سینما تماشا می‌کردم. ناگهان مثل زنی حامله ویار سینما کردم. مدت‌هاست که آرزوی دیدن فیلم‌‌های مزخرف و آبگوشتی این روزها را دارم. اما لعنتی نه پول دارم نه کسی یک گوسفند را به سینما راه می‌دهد. اصلا این فیلم‌ها مخصوص ما گوسفندان است، باید یک آرم «تماشا کردن انسان‌ها ممنوع» گوشه‌ی پایین و سمت چپ این‌ها بزنند تا فقط ما گوسفندها ببینیم. این بیکارها با دوست دخترشان می‌روند توی سالن فیلم را می‌بینند و گریه کنان بیرون می‌آیند و دست همدیگر را به بهانه‌ی آرامش دادن به هم می‌گیرند. دختر که از وجود یک مرد در کنارش لذت می‌برد، شانه‌اش را پشت بازوی مرد قرار می‌دهد و صورتش را به گرمی به شانه‌ی مرد می‌چسباند. احساس آرامش می‌کنند و قدم می‌زنند.

مدت‌ها پیش، آن روزها که با ریحانه بودم، حسرت این حالت را می‌خوردم. تازه حالا فهمیدم که برای بوجود آوردن این حالت حتماً باید از یک فیلم آبگوشتی و چند قطره اشک کمک می‌گرفتم. تلاش هم کردم که این حالت را بوجود بیاورم. خوب، این را فهمیده بودم که هر حالتی باید از یک جایی شروع شود. در نتیجه به این فکر کردم که بهترین شروع برای رسیدن به این حالت می‌تواند گرفتن و نوازش کردن دست باشد. به راستی که همه چیز از دست شروع می‌‌شود. بالاخره پس از گذشت چندین روز و فکر کردن به راه‌های مختلف برای این کار، راه حل مناسبی به ذهنم رسید: به این نتیجه رسیدم که بهتر است وقتی می‌خواهم این کار را انجام دهم حواسش به چیز دیگری باشد. بنابراین، دعوتش کردم به پیاده روی در خیابان جمهوری. وقتی راه می‌رفتیم بدون آنکه اشاره‌ای به نیّتم داشته باشم روبروی یکی از فروشگاه‌های بزرگ که تلوزیون‌های بسیار بزرگ می‌فروخت ایستادم. با هم به تماشای فیلم صامتی که برای نشان دادن کیفیت تلویزیون پخش می‌شد ایستادیم و در یک لحظه‌ی مناسب انگشت اشاره‌ی دست چپم را به پشت دست راستش زدم و چند ثانیه مکث کردم. عکس العملی نشان نداد، پس با اعتماد به نفس به آرامی دستم را روی دستش کشیدم، نرمه‌ی انگشتانم را در جای مناسب قرار دادم و بدون حتی اندکی فشار، انگشتانم دور دستش را گرفت. من فقط داشتم به فیلم زیبای تلویزیون نگاه می‌کردم، انگار حواس خودم هم پرت فیلم بود. وقتی عملیات تمام شد، آرام صورتش را به طرفم برگرداند و با نگاه خواست به پیاده روی ادامه دهیم.

اینکه گرفتن دست یک دختر امریست بسیار حیاتی و خوشآیند حتی برای یک گوسفند بی سواد هم قابل درک است و خوشبختانه ریحانه کاملاً به اهمیت این موضوع واقف بود. از آن روز به بعد چند باری اتفاق افتاد که خودش دست راستش را دراز می‌کرد و انگشتانش را تا جایی که می‌توانست می‌کشید و با حالتی طلب کارانه می‌گفت: «دستتو بده بیاد». هردو لذت می‌بردیم. متاسفانه راهی برای رسیدم به آن حالت خاص پیدا نکردم، همین شد که این موضوع را با خودش مطرح کردم. پاسخ مشخص بود: «نه». به هر حال بعضی در رابطه با این موضوع که آن طور راه رفتن هم حیاتی است اختلاف نظر دارند.

دیگر زندگی شهری فایده‌ای نداشت. باید کاری می‌کردم. از همان لحظه‌ی اول که تصمیمم را گرفتم چهره‌ی آن دختر که بره‌اش را با عشق نوازش می‌کرد ثانیه‌ای هم از جلوی چشمانم دور نشده بود. نه پول اجاره‌ی طویله‌ی خصوصی‌ام را داشتم و نه می‌شد در شهر با یک مشت انسان بی توجه به حقوق حیوانات زندگی کرد. این شد که پیاده به سمت کوه کرکس راه افتادم تا دخترک را پیدا کنم. از همان جمله پیاده روی‌هایی که عاشقشان بودم. در طول مسیر چند باری که مجبور بودم از بزرگراه یا جاده‌ای عبور کنم، نزدیک بود تصادف کنم و جسدم بر اثر عبور اتوموبیل‌ها جوری به آسفالت بچسبد که دیگر جدا نشود و همانجا بپوسد. این بدترین پایان قابل تصور بود چرا که دیگر بدنم به طبیعت هم برنگشته بود و فقط قسمتی از آسفالت سیاه انسان‌های احمق شده بود. سفر طولانی‌ای بود و سرانجام به همان روستا در دامنه کرکس رسیدم. دخترک زیر تابلوی خوش آمد گویی روستا منتظرم بود و تا من را دید به طرفم دوید. دستش را دور گردنم انداخت و من هم تا طویله‌ی کوچک و دنجش مدام به او ابراز محبت می‌کردم. به خوبی می‌فهمید و نوازشم می‌کرد. نمی‌دانم آن بره‌ای که داشت چه شد، چرا که طویله خالی بود و من تنها گوسفندش بود. زندگی یعنی همین: دخترک بغلم می‌کند، دستانم را می‌گیرد و پشم‌های زیر چانه‌ام را نوازش می‌کند. من هم با ذوق بدنم را در اختیارش می‌گذارم و تا می‌توانم و نفس دارم برایش بع بع می‌کنم و سر حالش می‌آورم.

وقتی می‌بینم و احساس می‌کنم که کسی دوستم دارد اصلا نمی‌توانم با محبت نگاهش نکنم. آن زمان که انسان بودم تا کسی می‌گفت یا می‌فهمیدم که از من خوشش می‌آید احساس زنده بودن می‌کردم، قلبم تندتر می‌زد، خون به مغزم می‌دوید و گوش‌هایم ذق ذق می‌کرد. بی اختیار چشمان هیجان زده‌ام به چشمانش دوخته می‌شد و لبخندی پر از... واقعاً پر از احساس نثارش می‌کردم. هیچ وقت سعی در مخفی کردن این هیجان در من دیده نشد. حالا هم وقتی دخترک نوازشم می‌کند نگاهش می‌کنم و ته حلقم ناخودآگاه صدایی بیرون می‌دهد. دخترک هم خوب می‌فهمد و محکم به پشم‌هایم دست می‌کشد. وقتی زنگوله‌ای خوش صدا برایم خرید، فهمیدم که پیوندمان محکم شده است.

پس از مدتی گوسفندی ماده را کنار من توی طویله جا داد. من هم به غریزه‌ی حیوانی‌ام عمل کردم. دخترک دلش برّه می‌خواست. من هم تمام و کمال کارم را انجام دادم. با هم از گوسفند ماده مراقبت می‌کردیم تا برّه‌های سرحال تحویلمان دهد. برّه‌ها مرده به دنیا آمدند. فردای آن روز مَردی آمد و گوسفند ماده را با خود برد. دوباره گوسفندی دیگر به من سپرده شد که وظیفه‌ام را انجام دهم. باز هم برّه‌ها مرده به دنیا آمدند. خوب، رسم روزگار است دیگر، معلوم شد که مشکل از من است.

بعد از این تجربیات تلخ دخترک دیگر کمتر به من محبت می‌کند. زنگوله را باز کرده و چند روزی یک بار من را با خودش به گردش می‌برد که آن هم علتش بی‌تابی‌های من است. خوب، ماندن در طویله و خوردن و خوابیدن هر کسی را کلافه می‌کند. مغز انسانی‌ام را به کار می‌اندازد. زندگی تغییر می‌کند، گاهی هم زیر و رو می‌شود: نگاه که می‌کنی میبینی سرو ته شده‌ای و همه چیز انگار در هوا معلق است. اینجاست که دوباره آرزوها به سراغت می‌آیند و خیال پروری می‌کنی. می‌نشینی گوشه‌ای، تنها، فکر می‌کنی و فقط همین است که ارضایت می‌کند. از چیز‌هایی که قبلا لذت می‌بردی، هیجان زده نمی‌شوی. حتی شانس‌هایی هم که به سراغت می‌آیند را نادیده می‌گیری: این دفعه اصلا حاضر نشدم طرف گوسفند ماده‌ی فربه‌ای که کنارم توی طویله آورده بود بروم.

هنوز مرا دوست دارد، از نگاهش معلوم است.

دیروز پس از مدت‌ها من را به سختی در آغوش گرفت. به آرامی زیر گوش چپم زمزمه کرد: «عید قربان نزدیک است، تو را نذر کرده‌ام». تنم لرزید و چند سانتی متری عقب رفتم. دستانش که دور گردنم بود سفت تر شد و دوباره زمزمه کرد: «آروم، آروم...».

وقتی واقعیت نمایان می‌شود، جای تمام آن آرزوها و خیالات را می‌گیرد و مثل سقف کوتاهی می‌شود بالای سرت. نمی‌توانی از خمودگی نجات پیدا کنی. آرزو‌ها و خیالات نیز مدام سوت کشان مثل شهاب یا جقجقه‌ی بچه از این طرف مغزت به آن طرف می‌روند. ساعت به ساعت ضعیف‌تر می‌شوی. احساس می‌کنی که دیگر کمرت راست نمی‌شود. در مدفوع خود غوطه ور می‌شود، بدنت به خارش می‌افتد و مثل این است که آرزوها به شکل چرک‌های لوله شده از پوستت بیرون می‌زنند.

در خودت جمع می‌شوی و یک لحظه به خودت که می‌آیی، می‌بینی که آن سقف لعنتی یه هوا بالاتر از سرت است. اینجاست که مغز جرقه‌ای می‌زند و فضا روشن می‌شود. دیگر برای کمر راست کردن درگیر آن سقف نیستی، می‌گیری طاق باز می‌خوابی، تمام آن محدودیت ها و سقف را تماشا می‌کنی که بالای تو، درواقع پناهت است. از این حالت خوشنود می‌شوی و لبخند می‌زنی. وقتی که درگیرش نیستی و سرت به آن گیر نمی‌کند مفید هم هست. نگاهش می‌کنی و قاه قاه می‌خندی. از بیرون همراه با تعجب می‌گویند که عقلش را از دست داده، احمق است. احمق است که به واقعیتی مثل مرگ اینگونه می‌خندد. و نمی‌دانند که مرگ نقطه‌ایست روشن در آینده.

به راستی که یک گوسفند مفیدترین موجود روی زمین است. تا زنده است می‌تواند پشم یا شیر و کود تولید کند و وقتی هم که کشته می‌شود از تمام اعضای بدنش استفاده می‌کنند.