کتابخانه امان پر بود. نشان از خانواده ای کتاب خوان می داد. پدر بزرگم را یاد دارم که عینک به چشم، نهج البلاغه یا آن یکی کتاب که اسمش را یادم نیست می خواند. کتاب کلفتی بود، مجموعه ی گفتار های امام صادق. مهم نیست چه بود، مهم این بود که کتاب می خواند. بزرگ شده ی زمانی بود که مردم به زور مکتب را هم به پایان می رساندند. برادرش که پزشک هم بود. اگر نگویم پدر، حتما عمو یا دیگر حداقل برادر زاده ی چشم پزشکی ایران بود. سلامت باشد، هنوز زنده است. از نوجوانی چشمم به کتاب باز شد و ابتدا، بر اساس غریزه، کتاب های پزشکی مادرم را انتخاب می کردم که پر بود از عکس یا تصاویر اندام تناسلی. هیجانی داشت کشف ناشناخته ها. کم کم به شعر و کتب تاریخی و در آخر سرم به رمان گرم شد. می خواندم و لذت می بردم. مادرم هم می خواند. صبح ها که ما را راهی مدرسه می کرد، می نشست و یک ساعتی قبل از رفتن به سر کار کتاب می خواند. عصر ها هم بعد از ناهار و قیلوله ی عصر، کتابش را دستش می گرفت. برعکس مادر، پدر صبح می رفت، شب می آمد و جلوی تلویزیون اخبار تماشا می کرد تا خوابش ببرد. روزی از مادر پرسیدم، پدر چرا کتاب نمی خواند؟ گفت، قدیم ها می خواند، زیاد هم می خواند اما این روزها فرصت نمی کند، کار است و زندگی. خوب شد که نگفت کار است و زندگی و شما بچه ها. با خودم گفتم حیف است و بلافاصله لعنت فرستادم به کار و زندگی. کارش را از دست داد. نمی دانم اثر لعنت من بود یا خرابی اوضاع مملکت. هر چه که بود، اوضاع ما را خراب کرد. پولی نبود و من هم مجبور بودم هر روز از کرج سوار اتوبوس های تهران شوم تا به کلاس های دانشگاه برسم. دوران سختی بود. همین دوران بود که پدر را مریض کرد. درمانش که پیدا نشد، سیگارش را ترک کرد. همان وقت از غصه ی او سیگاری شدم. خدا بیامرزدش، دو ماه بعد از همان مرض لاعلاج عمرش را داد به شما. مادر ماند و ما چهار فرزند. من هم که بزرگتر از همه بودم، نان بیار خانواده شدم. هر کاری هم می کردم. از کارگری گرفته تا تصحیح ورقه ها در دانشگاه. صبح خروس خوان از خانه بیرون می زدم و برای شام منزل بودم. دیگر لای هیچ کتابی را باز نکردم. کار است و زندگی دیگر. لعنت فرستادم به کار و زندگی. کارم را از دست دادم. کار به جایی رسید که کتابخانه و همه ی کتاب هایش را فروختیم. درسم هم نیمه کاره رها شد. خیابان ها را پیاده طی می کردم به دنبال «به یک کارگر ساده برای نظافت نیاز مندیم». تبدیل شدم به یک کارگر ساده. همین است که هست. کار است و زندگی.